شعر

از ویکی‌گفتاورد
پرش به: ناوبری، جستجو

شعر یا چامه، یکی از کهن‌ترین گونه‌های ادبی و شاخه‌ای از هنر می‌باشد. شعر یک گونهٔ ادبی است که در آن از زیبایی‌های سطح و فرم زبان، بیان هنری احساسات، و تکنیک‌های خاص بهره گرفته می‌شود. به سرایندهٔ شعر شاعر یا چامه‌سرا گویند. آثار ادبی را به دو دستهٔ اصلی نثر و شعر تقسیم می‌کنند که معمولاً از جهت خوانش، زبان، و تکنیک‌ها توسط مخاطب قابل بازشناسی هستند.

گفتاورد[ویرایش]

  • «ادبیات، راز پنهانی تمدن است، شعر، سرّ مکتوم آمال است.»
  • «امثال نه تنها وقایع، حکایات و افسانه‌ها را ضبط می‌نماید، بلکه مانند اشعار عهده‌دار ضبط و نگهداری بعضی از لغات و اصطلاحات زبان و معانی اصلیهٔ آنها نیز هستند.»
  • «بیان این «بیهودگی» در شعر شاعران بزرگ معاصر، جز تقلید کورکورانه چه مفهوم دیگری دارد؟»
  • «دانشمندان، علما و بزرگان هرکدام نردبانی برای ترقی دارند، لیکن شاعران و هنرمندان، این مدارج را پروازکنان می‌پیمایند.»
  • «زمان ما به‌قدری بد است که شاعر، دیگر در زندگی انسان‌هایی که او را احاطه کرده‌اند جوهری از شعر که قابل استخدام باشد، نمی‌یابد.»
  • «شاعر، مانند سیم تار است که هنگام لرزش و طنین‌افکندن، از دیده پنهان می‌گردد.»
  • «شعر ظواهر اشیا را با خواسته‌های روح منطبق می‌سازد و مایه گشایش خاطر و صفای ذهن می‌گردد.»
  • «مثل قدیمی‌ترین ادبیات بشر است. انسان پیش از آن‌که شعر بگوید و قبل از آن‌که خط بنویسد اختراع امثال نموده و در محاورات خود به کار برده است. مبدأ پیدایش این نوع سخن بکلی مجهول و تعیین آن محال است.»
  • «موسیقی لذت‌بخش‌ترین هنرها است ولی چیزی به ما نمی‌آموزد، اما آن‌چه که به فکر و روح آدمی غذا می‌دهد و آموزنده است، شعر و شاعری است.»
  • «و اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل و ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض و چیزی که تو دانی و دیگران را به شرح آن حاجت باشد مگوی که شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش.»
  • «هر حکایت دلنشینی و هر شعر زیبایی، سرشار از آموزش است.»
  • «هنر است این، هنر شعر سرودن، مجلس شادی و مهمانی نیست// مجلس مردم اشراف، همان هرزه گیاهانی که// مردم نیکسیَر را به تمسخر گیرند// هنر شعر سرودن نه همین است که بسی بیشتر است// او سرایی است که دروازه آن، بر همگان بگشوده است»
  • «هیچ حسنی برای شعر و شاعر بالاتر از این نیست که بهتر بتواند طبیعت را تشریح کند و معنی را به طور ساده جلوه دهد.»

ضرب‌المثل[ویرایش]

  • «با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هردو هیچ‌کدام با هیچ‌کدام هردو.»
  • «شعر چرا می‌گی که توی قافیه‌اش بمونی؟»
  • «شعر حیض‌الرجال است.»
  • «شعر مگو دچار ضرورت مشو.»
  • «شعر مگو در قافیه ممان.»
  • «شعر فهمیدن به از گفتن بود.»
  • «شعر مگو تا در قافیه‌اش درنمانی.»
  • «شعیر از شعر بازدارد.»
  • «شعر هرچه به دروغ نزدیک‌تر، زیباتر.»
  • «هدیه شاعر چه باشد؟ شعر تر.»

شعر در شعر فارسی[ویرایش]

  • «آن شاعری کند به جهان نقض شعر من// کان شعر و وزن شعر بنشناسد از شعیر»
  • «آن شعر بود که چون بخوانی// از جات رباید، از روانی»
  • «از بارخدایان و بزرگان جهان اوست// هم شعرشناسنده و هم شعرخریدار»
  • «از تری شعر بیش هیچ نخیزد چو گرد// تری شعر امید گوش وفا استوار»
  • «اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب / گر ذوق نیست تورا کژ طبع جانوری»
  • «اگر چه شعر در حد کمال است// چو نیکو بنگری حیض‌الرجال است»
  • «انوری! بهر قبول عامه، چند از ننگ شعر// راه حکمت دور، قبول عامه گو هرگز مباش»
  • «ای برادر! بشنوی رمزی ز شعر و شاعری// تا ز ما مشتی گدا، کس را به مردم نشمری»
  • «ای شعرفروشان خراسان بشناسید// این ژرف‌سخن‌های مرا گر شعرایید»
  • «بر شعر من مخند به خشکی که خواجه گفت// کی شعر تر تراود از خاطر حزین»
  • «پیش و پسی ساخت صف کبریا// پس شعرا آمد و پیش انبیا»
  • «چون خود و چون من نبینی هیچ‌کس در شرع و شعر// قاف تا قاف ار بجویی قیروان تا قیروان»
  • «خدایگانا چون جامه است شعر نکو// که تا ابد نشود پود او جدا از تار»
  • «در شعر مپیچ و در فن او// چون اکذب اوست احسن او»
  • «دعوی کنی که شاعر دهرم ولیک نیست// در شعر تو نه حکمت و نه لذت و نه چم»
  • «سوی شعر حجت گرای ای پسر// اگر هیچ در خاطر تو ضیاست»
  • «شاعری خرسری و در سرت از شعر هوس// همچو اندر سر خر مر هوس کاه و شعیر»
  • «شعر است ترازوی زمان را// وزنی نبود در آن جهان را// در خود چو فرو رود سخن‌ساز// زان سوی سپهرش آید آواز»
  • «شعر است لطیفه الهی// مضمون سپیدی و سیاهی// شعر ابروی دانش است و الهام// لیکن نشود سپید از ایام»
  • «شعرت آوردم به سوقات و به طنزم عقل گفت// نزد موسی تحفه آورده‌ست سحر سامری»
  • «شعر دانی چیست؟ دور از روی تو حیض‌الرجال// قایلش گو خواه کیوان باش خواهی مشتری»
  • «شعر دانی چیست؟ مرواریدی از دریای عقل// هست شاعر آنکسی کین طرفه مروارید سفت// صنعت و سجع قوافی هست علم و، شعر نیست// ای بسا ناظم که نظمش نیست، الا حرف مفت// شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد زلب// باز در دل‌ها نشیند هرکجا گویی شنفت// ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت// وی بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت»
  • «شعر من بر علم من برهان بس است// جانفزای و صاف چون آب زلال»
  • «شعر من شعر است شعر دیگران هم شعر لیک// ذوق نیشکر کجا یابد مذاق از بوریا»
  • «شعر من و مرگ فقرا، عیب بزرگان// این هر سه متاعی است که آوازه ندارد»
  • «شعر و شرع و عرش از هم خاستند// این دو عالم زین سه حرف آراستند»
  • «شکر کن زآن‌که شرع و شعرت هست// خرت ار نیست گو شعیر مباش»
  • «کامروز می‌کنند ز بهر دوام نام// شاهان روزگار توسل به شعر من»
  • «کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی// مرا مستی و سکر زندگانی است// چه غم گر در بهشتی ره ندارم// که در قلبم بهشتی جاودانی است»
  • «که دیبای رومی است اشعار من// اگر شعر فاضل کسایی کساست»
  • «که نباید چنان‌که آن گفتند// بازدارد ترا ز شعر شعیر»
  • «کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد// یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد»
  • «گرفتم که بر شعر واقف نه‌ای// که تو مرد یک پیشه و یک فنی»
  • «گر مدیح و آفرین شاعران بودی دروغ// شعر حسان ابن ثابت کی شنیدی مصطفی// بر لب و دندان آن شاعر که نامش نابغه است// کی دعا کردی رسول هاشمی خیرالوری// شاعری عباس کرد و حمزه کرد و طلحه کرد// جعفر و سعد و سعید و سید ام‌القری// ور عطادادن به شعر شاعران بودی فسوس// احمد مرسل ندادی کعب را هدیه ردی»
  • «مادح اگر مثل من هست به عالم دگر// مثل تو ممدوح نیست شعرخر و حقگزار»
  • «یکی غایب از خود یکی نیم مست// یکی شعرخوانان صراحی به دست»

پیوند به بیرون[ویرایش]

Wikipedia-logo-fa.png
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
شعر
دارد.