ضرب‌المثل‌های ترکی

از ویکی‌گفتاورد

پرش به: ناوبری, جستجو

ضرب‌المثل‌های ترکی و مترادف آن به‌فارسی.


A - B - C - Ç - D - E - F - G - H - I - İ - J - K - L - M - N - O - Ö - P - R - S - Ş - T - U - Ü - V - Y - Z

[ویرایش] A

  • Aç tavuk rüyasında kendini buĝday ambarında sanırmış.
  • ترجمه: «مرغ گرسنه در رؤیا، انبار غله خواب می‌بینند.»
    • مترادف فارسی: «شتر در خواب بیند پنبه دانه// گهی لپ لپ خورد، گه دانه دانه»
    • مترادف فارسی: «آدم گرسنه نان سنگك خواب می‌بيند
    • مترادف فارسی: «آدم برهنه كرباس دولاپهنا خواب می‌بيند

[ویرایش] B

  • Baba oğula bir bağ bağışlamış, oğul babaya bir salkım üzüm vermemiş
  • ترجمه: «پدر به‌پسرش یک تاکستان هدیه کرد، پسر حتی دانه‌ای انگور به‌پدر نداد.»
    • مترادف فارسی: «دشمنی بالاتر از اولاد نيست
    • مترادف فارسی: «نخل اين بستان زبار خويشتن خواهد شكست// هيچ‌كس از زادهٔ خود خير در دنيا نديد» کلیم کاشانی
  • Bilmemek ayıp değil öğrenmemek ayıptır.
  • ترجمه: «چیزی را ندانستن عیب نیست، چیزی را نیاموختن عیب است.»
    • مترادف فارسی: «پرسيدن عيب نيست، ندانستن عيب است
    • مترادف فارسی: «دانا هم داند و هم پرسد، نادان نداند و نپرسد
  • Bir ipte iki cambaz oynayamaz.
  • ترجمه: «دو نفر بندباز روی یک طناب نمی‌توانند نمایش دهند.»
    • مترادف فارسی: «دو پادشاه در اقلیمی نگنجند
    • مترادف فارسی: «دو شمشير در نيامی نگنجند
    • مترادف فارسی: «ده درويش در گليمی بخسبند و دو پادشاه در اقليمی نگنجندسعدی
    • مترادف فارسی: «آن‌جا كه عشق خيمه زند جای عقل نيست// غوغا بود دو پادشه اندر ولايتی» سعدی
    • مترادف فارسی: «بزم دو جمشيد مقامی كه ديد// جای دو شمشير نيامی كه ديد» نظامی
    • مترادف فارسی: «تنگ باشد يكی جهان و دو شـاه// تنگ باشد يكی سپهر و دوماه» سنایی
  • Bir pire için ev yakılmaz.
  • ترجمه: «به‌خاطر یک شپش نباید خانه را به‌آتش کشید.»
    • مترادف فارسی: «برای یک شپش، لحاف را بیرون نمی‌اندازند
    • مترادف فارسی: «برای یک کک، گلیم را نمی‌سوزانند
    • مترادف فارسی: «دوست را کس به‌یک بدی نفروخت// بهر کیکی گلیم نتوان سوخت» سنایی
    • مترادف فارسی: «برای یک بی‌نماز در مسجد را نمی‌بندند

[ویرایش] C

  • Çabuk parlayan çabuk söner.
  • ترجمه: «روشنایی شدید زود خاموش می‌شود.»
    • مترادف فارسی: «تب تند زود عرق می‌کند»
  • Cahil dostum olacağına, akıllı düşmanım olsun.
  • ترجمه: «دشمن دانا را به‌دوست نادان ترجیح می‌دهم.»
  • Can çıkar, huy çıkmaz.
  • ترجمه: «جان از بدن بیرون می‌رود ولی عادت می‌ماند.»
    • مترادف فارسی: «ترك عادت موجب مرض است
    • مترادف فارسی: «عادت، طبيعت ثانوی است
    • مترادف فارسی: «با جان مگر از جسد بر آيد// خويی كه فرو شده است با شیر» سعدی
  • Çürük iple kuyuya inilmez.
  • ترجمه: «با طناب پاره نباید داخل چاه شد.»
    • مترادف فارسی: «با بند پوسیدهٔ کسی نباید به‌چاه رفت
    • مترادف فارسی: «به‌ريسمان پوسيده كسی در چاه شدن
    • مترادف فارسی: «با طناب پوسيده كسی به‌چاه مرو
    • مترادف فارسی: «با طناب پوسیده کسی به‌چاه افتادن

[ویرایش] D

  • Damlaya damlaya göl olur.
  • ترجمه: «قطره قطره، دریا شود.»
    • مترادف فارسی: «قطره قطره جمع گردد وانگهی دريا شود
    • مترادف فارسی: «اندك اندك خيلی شود و قطره قطره سيلیسعدی
    • مترادف فارسی: «اندك اندك بهم شود بسيار// دانه دانه است غله در انبار» سعدی
  • Denize düşen yılana sarılır.
  • ترجمه: «کسی که در دریا درحال غرق‌شدن است، به‌ مار هم چنگ می‌اندازد.»
    • مترادف فارسی: «غريق بر هر گياه خشك چنگ زند(الغريق يتشبث به كل حشيش)
    • مترادف فارسی: «فرومانده‌مردم به‌گرداب در// زند چنگ در هر گياه ناگزر» ادیب پیشاوری
  • Dereyi görmeden paçayı sıvama.
  • ترجمه: «پیش از دیدن نهر، پاچهٔ شلوارت را بالا نزن.»
    • مترادف فارسی: «آب ندیده موزه کشیدن
  • Dil kılıçtan keskindir.
  • ترجمه: «زبان، تیزتر از شمشیر است.»
    • مترادف فارسی: «زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است
    • مترادف فارسی: «زخم تیر بر تن است و زخم سخن بر جان
    • مترادف فارسی: «زخم سنان بر تن است، زخم زبان بر جان

[ویرایش] E

  • Eşek hoşaftan ne anlar. Suyunu içer, denesi kalır.
  • ترجمه: «خر نداند قدر مربا.»
    • مترادف فارسی: «خر چه داند قدرحلوای نبات
    • مترادف فارسی: «قيمت زعفران چه داند خر
    • مترادف فارسی: «قدر لوزينه خر كجا داند
    • تمثیل: «پیش خر، خرمهره و گوهر يكی استمولوی
    • تمثیل: «من آنم كه در پای خوكان نریزم// مر این قیمتی لفظ دُرّ ِ دَری را» ناصرخسرو
    • تمثیل: «تو قدر فضل شناسی كه اهل فضلی و دانش// شبه‌فروش چه داند بهای دُرّ ثمين را» سعدی

[ویرایش] G

  • Gerçek dost kötü günde belli olur.
  • ترجمه: «دوستان واقعی در وقت تنگی شناخته می‌شوند.»
    • مترادف فارسی: «دوست آن دانم که گیرد دست دوست// در پریشان‌حالی و درماندگی» سعدی
  • Gülü seven dikenine katlanır.
  • ترجمه: «هرکه خواهان گل سرخ است نیش خارش را نیز تحمل می‌کند.»
    • مترادف فارسی: «نوش خواهی، نیش می‌باید چشید
    • مترادف فارسی: «در بيابان گر به‌شوق كعبه خواهی زد قدم// سرزنش‌ها گر كند خار مغيلان غم‌مخور» حافظ

[ویرایش] H

  • Halep orada ise arsIn buradadIr.
  • ترجمه: «اگر حلب دور است، آرشین این‌جاست.»
    • مترادف فارسی: «اگر یزد دور است، گز نزدیک است
    • مترادف فارسی: «اگر یزد نیست، گـَز هست
    • مترادف فارسی: «همدان دور است؟ كردوش نزدیك است
    • مترادف فارسی: «اگر سیستان دور است، میدانش نزدیک است

[ویرایش] I

  • İğneyi kendine, çuvaldızı ele batır.
  • ترجمه: «یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوز به دیگری.»
    • مترادف فارسی: «اول یک سوزن به خودت بزن بعد یک جوالدوز به دیگران
  • İnsanın vatanı doğduğu yer değil, doyduğu yerdir.
  • ترجمه: «وطن انسان جایی است که شکم سیر است، نه‌آنجا که زاده‌شده است.»
    • مترادف فارسی: «سعديا حب وطن گرچه حديثی است درست// نتوان مرد به‌سختی كه در اين‌جا زادم» سعدی
  • İnsan yedisinde ne ise yetmişinde de odur.
  • ترجمه: «آدم هرچه در هفت‌سالگی باشد، در هفتاد‌سالگی هم هست.»
    • مترادف فارسی: «عقل به هفت که نرسید به هفتاد هم نمی‌رسد
  • İp inceldiği yerden kopar.
  • ترجمه: «طناب‌ها از جای نازک پاره می‌شوند.»
    • مترادف فارسی: «طناب از جای باريك پاره می‌شود
  • Isıracak köpek dişini göstermez.
  • ترجمه: «سگ‌هایی که می‌خواهند گاز بگیرند، دندانشان را نشان نمی‌دهند
    • مترادف فارسی: «سگی كه پارس می‌كند گاز نمی‌گيرد
    • مترادف فارسی: «سگ لاينده گيرنده نباشد

[ویرایش] K

  • Kefenin cebi yoktur.
  • ترجمه: «کفن جیب ندارد.»
    • مترادف فارسی: «کفن جیب ندارد
  • Kendi düşen ağlamaz.
  • ترجمه: «هرکه به‌تقصیر خویش برزمین افتد، نباید گریه کند.»
    • مترادف فارسی: «خودافتاده نگريد
    • مترادف فارسی: «خودكرده را چه درمان
    • مترادف فارسی: «خودکرده را تدبیر نیست
    • مترادف فارسی: «خودم كردم كه لعنت بر خودم باد
  • Keskin sirke küpüne zarar.
  • ترجمه: «سرکهٔ تند، به‌خمره‌اش آسیب وارد می‌کند.»
    • مترادف فارسی: «حسود هرگز نياسود
  • Komşunun tavuğu komşuya kaz görünürmüş.
  • ترجمه: «مرغ همسایه به‌چشم همسایه، غاز است.»
    • مترادف فارسی: «مرغ همسایه غاز است
    • مترادف فارسی: «مرغ همسايه غاز می‌نمايد
    • مترادف فارسی: «مرغ همسايه تخم غاز می‌كند
    • مترادف فارسی: «آش همسایه روغن غاز دارد
    • مترادف فارسی: «دوغ در خانه ترش است
    • مترادف فارسی: «علف در آغل تلخ است
    • مترادف فارسی: «شتر، در قطار ديگران خوش نمايد
    • مترادف فارسی: «نعمت ما به چشم همسایه// صدبرابر فزون كند پایه// چون ز چشم نیاز می‌بیند// مرغ همسایه غاز می‌بیند» رشید یاسمی
  • Köpek ürür, kervan yürür.
  • ترجمه: «سگ می‌غرد، کاروان می‌رود.»
    • مترادف فارسی: «سگ لايد و كاروان گذرد
    • مترادف فارسی: «زآنهمه بانگ و علالای سگان// هيچ واماند ز راهی كاروان؟» مولوی
  • Kulaĝına küpe olsun.
  • ترجمه: «این باید گوشواره‌ای در گوش تو باشد.»
    • مترادف فارسی: «آویزهٔ گوش کردن
    • مترادف فارسی: «پشت گوش نوشتن(پشت گوشت بنويس!)
  • Kurunun yanında yaş da yanar.
  • ترجمه: «تر، که درکنار خشک باشد با او هم می‌سوزد.»
    • مترادف فارسی: «تر و خشک باهم می‌سوزد
    • مترادف فارسی: «آتش دوست و دشمن نداند
    • مترادف فارسی: «آتش كه به‌بيشه افتاد، تر و خشك نپرسد
    • مترادف فارسی: «آتش چو به‌شعله بركشد سر// چه هيزم خشك و چه گل تر» امیرخسرو دهلوی

[ویرایش] M

  • Meyve veren ağaç taşlanırmış.
  • ترجمه: «درختی که میوه داره بهش سنگ پرتاب می‌کنند.»
    • مترادف فارسی: «به‌ درخت بی‌ثمر سنگ نمی‌زنند

[ویرایش] Ö

  • Öfkeyle kalkan zararla oturur.
  • ترجمه: «کسی که با غضب بلند شود، با ضرر می‌نشیند.»
    • مترادف فارسی: «غضب اولش ديوانگی است و آخرش پشیمانی
    • مترادف فارسی: «عاقبت خشم پشیمانی است
    • تمثیل: «غضب از شعله‌های شیطانی است// عاقبت موجب پشیمانی است»

[ویرایش] P

  • Parayı veren, düdüğü çalar.
  • ترجمه: «هرکه پول بدهد، نی هم می‌زند.»
    • مترادف فارسی: «تو نی‌ات را زدی
    • توضیح: «مردی که عزم سفر کرده بود، دوستان و آشنایانش به‌بدرقه او آمده و هرکدام سفارش کالایی را دادند. از آن میان فقط جوانی نزدیک رفته و گفت این پول را بگیر و برایم یک نی‌لبک بیاور. مرد مسافر گفت: تو نی‌لبکت را زدی.»

[ویرایش] R

  • Rüzgar eken fırtına biçer
  • ترجمه: «آن‌کسی که باد می‌کارد، طوفان خواهد دروید.»
    • مترادف فارسی: «هركه باد بكارد، طوفان درو خواهد كرد

[ویرایش] S

  • Şahin küçük et yer, deve büyük ot yer.
  • ترجمه: «شاهین گوشت کوچک می‌خورد،شتر علف بزرگ.»
  • ترجمه: «شاهین کوچک، اما بلندپرواز است.»
    • مترادف فارسی: «فلفل مبین چه ریز است، بشکن ببین چه تیز است
    • مترادف فارسی: «از سوزن كوتاه‌قد كاری برمی‌آید كه از نیزهٔ بلند برنمی‌آید
    • تمثیل: «به خردگی منگر دانهٔ سپندان را// نگاه كن كه بقا را چگونه می‌كوشد» ناصرخسرو
  • Sakınan göze çöp batar.
  • ترجمه: «چشمی را که خیلی ازش مواظبت کنی، دانه می‌زند.»
  • Sakla samanı, gelir zamanı.
  • ترجمه: «کاه را نگه‌دار، زمان استفادهٔ از آن فرا می‌رسد.»
    • مترادف فارسی: «هرچيز كه خوار آيد، يك روز به‌كار آيد
    • مترادف فارسی: «هرچه به‌ديده خوار آيد، عاقبت روزی به‌كار آيد
    • مترادف فارسی: «هرچه در چشمت خوار آيد، نگهدار كه وقتی به‌كار آيد
  • Sütten ağzı yanan yoğurdu üfleyerek yer.
  • ترجمه: «دهانی که از نوشیدن شیر داغ سوخته باشد، حتی به‌ماست هم فوت می‌کند.»
    • مترادف فارسی: «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد
    • مترادف فارسی: «من آزموده‌ام اين رنج و ديده اين سختی// زريسمان متنفر بود گزيدهٔ مار» سعدی

[ویرایش] T

  • Tatlı söz yılanı deliğinden çıkarır.
  • ترجمه: «یک جمله دلنشین، مار را از سوراخش بیرون می‌آورد.»
    • مترادف فارسی: «زبان خوش مار را از سوراخ بیرون می‌آورد
    • مترادف فارسی: «به نرمی برآید زسوراخ، مار// كه تیزی و تندی نیاید بكار» فردوسی
  • Ters giderse insanın işi, muhallebi yerken kırılır dişi.
  • ترجمه: «کسی که پشت‌ هم بد می‌آورد، هنگام خوردن فرنی هم دندانش می‌شکند.»
    • مترادف فارسی: «بخت چون برگشت، پالوده دندان بشكند
    • مترادف فارسی: «بخت كه برگردد، عروس در حجله نر گردد
    • مترادف فارسی: «بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد// یا طاق فرود آید و یا قبله كج آید»

[ویرایش] U

  • Üzüme yetişemeyen tilki, üzüme ekşi dermiş.
  • ترجمه: «روباه دستش به‌انگور نرسید، گفت ترش است.»
    • مترادف فارسی: «شغال پوزش به‌انگور نرسید، گفت ترش است
    • مترادف فارسی: «پیرزن دستش به‌آلو نمی‌رسید، گفت ترش است
    • مترادف فارسی: «گربه دستش به‌گوشت نمی‌رسید، گفت بو می‌دهد

[ویرایش] V

  • Vakitsiz öten horozun başını keserler.
  • ترجمه: «خروسی را که بی‌موقع بخواند سر می‌برند.»
  • ترجمه: «خروسی را که بی‌موقع اذان گوید باید سر برید.»
    • مترادف فارسی: «مرغ بی‌وقت‌‌خوان را سر برند
    • مترادف فارسی: «مرغی را که بی‌وقت می‌خواند باید سربرید
    • تمثیل: «ندانی كه چون مرغ بی‌وقت خواند// به‌جای پرافشاندن سرفشاند» نظامی

[ویرایش] Y

  • Yenilen pehlivan, güreşe doymaz.
  • ترجمه: «پهلوان زمین‌خورده از کشتی‌گرفتن خسته نمی‌شود.»

[ویرایش] Z

  • Zaman sana uymazsa, sen zamana uy.
  • ترجمه: «اگر زمانه، مناسب حالت رفتار نکرد، تو خود را با او هماهنگ کن.»
    • مترادف فارسی: «زمانه باتو نسازد، تو با زمانه بساز

Incomplete list.svg این نوشتار ناتمام است. با گسترش آن به ویکی‌گفتاورد کمک کنید.