ضرب‌المثل‌های هندی

از ویکی‌گفتاورد
پرش به: ناوبری، جستجو

ضرب‌المثل‌های هندی


آ - الف - ب - پ - ت - ث - ج - چ - ح - خ - د - ذ - ر - ز - ژ - س - ش - ص - ض - ط - ظ - ع - غ - ف - ق - ک - گ - ل - م - ن - و - ه - ی


آ[ویرایش]

ا[ویرایش]

  • «ابری که با رعد همراه باشد، نمی‌بارد
    • مترادف فارسی: «سگ لاینده گیرنده نباشد.»
    • مترادف فارسی: «سگی که واق واق می‌کند گاز نمی‌گیرد.»
    • تمثیل: «از آن مترس که های و هو دارد// از آن بترس که سر به تو دارد»
  • «اگر خروس را هم زندانی کنی باز خورشید طلوع خواهد کرد.»
    • مترادف فارسی: «خروس نباشد سحر نمی‌شود؟»
    • مترادف فارسی: «بلال که مرد اذان‌گو قحط نمی‌شود.»
    • مترادف فارسی: «مگر بلال مرد کس دیگر اذان نگفت؟»
  • «اگر سر داشته باشی هزاران عمامه هم خواهی داشت.»
    • مترادف فارسی: «سر باشد، کلاه بسیار است.»
    • مترادف فارسی: «گوش باشد، گوشواره بسیار است.»
    • تمثیل: «چو من باشم مرا دلدار کم نیست» فخرالدین‌ اسعد گرگانی
  • «انسان بدون پول، جسد بی‌جانی بیش نیست.»
    • مترادف فارسی: «پول را روی تابوت مرده بگذاری مرده برایت ابوعطا می‌خواند.»

ب[ویرایش]

≥،

پ[ویرایش]

  • «پیش از مرگ به بهشت نمی‌توان راه یافت.»


ت[ویرایش]

  • «تردید، اطاق انتظار شناخت است.»


ث[ویرایش]

ج[ویرایش]

  • «جواب ناخدا با ناخدا توپ است در دریا
    • مترادف فارسی: «به ‌خود گفتا جواب است این، نه جنگ است// کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است» نظامی

چ[ویرایش]

کلوخ انداز را پاداش سنگ است / جواب است ای برادر این نه جنگ است

ح[ویرایش]

خ[ویرایش]

د[ویرایش]

  • «دانا می‌داند و می‌پرسد، نادان نمی‌داند در مورد چه موضوعی سؤال کند.»
    • مترادف فارسی: «دانا هم داند و هم پرسد، نادان نداند و نپرسد.»
  • «در جمع کورها یک چشمی پادشاه است.»
    • مترادف فارسی: «در شهر کوران یک چشمی پادشاه است.»
    • مترادف فارسی: «خرس در کوه، بوعلی سیناست

ذ[ویرایش]

ر[ویرایش]

ز[ویرایش]

س[ویرایش]

ش[ویرایش]

ص[ویرایش]

  • «صبحانه بد، روز آدمی را، لباس بد، سال آدمی را و زن بد زندگی آدمی را خراب می‌کند.»
  • «صدای طبل از دور دلنشین است.»
    • مترادف فارسی: «آواز دهل شنیدن از دور خوش است»
    • مترادف فارسی: «به چشم، از دور هر دشتی بساط پرنگار آید»
    • تمثیل: «باشد از دور خوش به گوش مجاز// از من آوازه از دهل آواز» سعدی
  • «صدضربه چکش زرگر، یک ضربه پتک آهنگر»
    • مترادف فارسی: «صدسوزن سوزنگر، یک پتک آهنگر»
    • مترادف فارسی: «صد پتک زرگر، یک پتک آهنگر»

ض[ویرایش]

ط[ویرایش]

ظ[ویرایش]

ع[ویرایش]

غ[ویرایش]

ف[ویرایش]

ق[ویرایش]

ک[ویرایش]

  • «کسی که در آب زندگی می‌کند، نباید با تمساح دشمنی کند.»
    • مترادف فارسی: «شیشه بار داری، جنگ سنگ مکن!»
    • مترادف فارسی: «کسی که بار شیشه دارد به دیوانه سنگ نمی‌اندازد.»
    • مترادف فارسی: «تو که در بار خود آبگینه داری// چرا بر بار مردم می‌زنی سنگ؟»
    • تمثیل: «هندویی نفت‌اندازی همی‌آموخت، حکیمی گفت: تورا که خانه نیین است، بازی نه این است!» سعدی

گ[ویرایش]

ل[ویرایش]

م[ویرایش]

  • «مادر و میهن هرکسی از آسمان هم بزرگتر است.»
  • «میمون، مزه زنجبیل چه‌داند؟»
    • مترادف فارسی: «پیش خر، خرمهره و گوهر یکی است» مولوی
    • مترادف فارسی: «خر چه‌داند قدر حلوای نبات»
    • مترادف فارسی: «قیمت زعفران چه‌داند خر»
    • مترادف فارسی: «قدر لوزینه خر کجا داند»
    • تمثیل: «من آنم که در پای خوکان نریزم// مر این قیمتی لفظ دُرّ ِ دَری را» ناصرخسرو
    • تمثیل: «تو قدر فضل شناسی که اهل فضلی و دانش// شبه‌فروش چه‌داند بهای دُرّ ثمین را» سعدی

ن[ویرایش]

  • «نمی‌تواند برقصد، می‌گوید حیاط کج است.»
    • مترادف فارسی: «عروس نمی‌توانست برقصد، می‌گفت اطاق کج است.»
    • مترادف فارسی: «عروس پایش کج است، می‌گوید راه خانهٔ داماد هموار نیست.»
    • مترادف فارسی: «به شل گفتند چرا نمی‌‌رقصی؟ گفت: اطاق کج است.»
    • مترادف فارسی: «به شَلِه گفتند: چرا یه‌وری می‌‌رقصی؟ گفت: - کفِ اطاق کجه!»

و[ویرایش]

هـ[ویرایش]

ی[ویرایش]