سعدی
شیخ سعدی از مهمترین شاعران و نویسندگان فارسی زبان، (۶۰۶ - ۶۹۴ هجری قمری) برابر با (۱۱۹۰ - ۱۲۸۳ میلادی) در شیراز.
فهرست مندرجات |
گلستان سعدی [ویرایش]
مقدمه [ویرایش]
- «اندیشه کردن که چه گویم، بهاز پشیمانی خوردن که چرا گفتم»
- «اول اندیشه وانگهی گفتار// پایبست آمدهاست و پس، دیوار»
باب اول، در سیرت پادشاهان [ویرایش]
- «اگر روزی به دانش بر فزودی// زنادان تنگ روزی تر نبودی»
- «اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی// برآورند غلامان او درخت از بیخ// بهپنج بیضه که سلطان ستم روا دارد// زنند لشکریانش هزار مرغ بهسیخ»
- «بنیآدم اعضای یکپیکرند// که در آفرینش زیک گوهرند// چو عضوی بهدرد آورد روزگار// دگر عضوها را نماند قرار// تو کز محنت دیگران بیغمی// نشاید که نامت نهند آدمی»
- «درویش و غنی، بنده این خاک درند// وآنانکه غنیترند، محتاجترند»
- «ظالمی را خفته دیدم نیمروز// گفتم این فتنهاست خوابش برده به// وآنکه خوابش بهتر از بیداری است// آن چنان بدزندگانی، مرده به»
- «عاقبت گرگزاده گرگ شود// گرچه با آدمی بزرگ شود»
- «کیمیاگر بهغصه مرده و رنج// ابله اندر خرابه یافتـه گنج»
- «مسکین خر اگر چه بیتمیز است// چون بار همی برد عزیز است// گاوان و خران باربردار// به زآدمیان مردمآزار»
- «اسب تازی اگر ضعیف بود // همچنان از طویله ای خر به»
- «با بدان یار گشت همسر لوط // خاندان نبوتش گم شد»
- «سگ اصحاب کهف روزی چند // پی نیکان گرفت و مردم شد»
باب دوم، در اخلاق درویشان [ویرایش]
- «اندرون از طعام خالی دار// تا در او نور معرفت بینی// تهی از حکمتی به علت آن// که پری از طعام تا بینی»
- «پارسا بین که خرقه در بر کرد// جامهٔ کعبه را جل خر کرد»
- «پای در زنجیر، پیش دوستان// به، که با بیگانگان در بوستان»
- «زاهد که درم گرفت و دینار// زاهدتر از او یکی به دستآر»
- «هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد// بیگمان عیب تو نزد دگران خواهد برد»
باب سوم، در فضیلت قناعت [ویرایش]
- «بهنان خشک قناعت کنیم و جامه دلق// که بار محنت خود به، ز بار منّت خلق»
- «خوردن برای زیستن و ذکرکردن است// تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است»
- «شد غلامی که آب جوی آرد// جوی آب آمد و غلام ببرد// دام هربار ماهی آوردی// ماهی اینبار رفت و دام ببرد»
- «فضل و هنر ضایع است تا ننمایند// عود بر آتش نهند و مشک بسایند»
- «گربه مسکین اگر پر داشتی// تخم گنجشک از زمین برداشتی»
- «گفت چشم تنگ دنیا دوست را// یا قناعت پر کند یا خاک گور»
- «گوش تواند که همه عمر وی// نشنود آواز دف و چنگ و نی// دیده شکیبد زتماشای باغ// بیگل و نسرین بهسر آرد دماغ// ور نبود بالش آکندهپر// خواب توان کرد خزَف زیر سر// ور نبود دلبر همخوابه پیش// دست توان کرد در آغوش خویش// این شکم بیهنر پیچ پیچ//صبر ندارد که بسازد بههیچ»
- «هرکه نان از عمل خویش خورد// منت از حاتـم طائی نبرد»
- «هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پایپوشی نداشتم، بهجامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس حق بجای و بر بیکفشی صبر کردم: مرغ بریان بهچشم مردم سیر// کمتر از برگ تره بر خوان است// وآنکه را دستگاه و قدرت نیست// شلغم پخته، مرغ بریان است»
باب چهارم، در فوائد خاموشی [ویرایش]
- «منجمی بهخانه درآمد، یکی مرد بیگانه را دید با زن او بههم نشسته، دشنام و سخط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که براین واقف بود گفت: تو بر اوج فلک چهدانی چیست// که ندانی که در سرایت کیست»
باب پنجم، در عشق و جوانی [ویرایش]
- «اگر خود هفت سبع از بر بخوانی// چو آشفتی، الف، ب، ت ندانی»
- «کسی بهدیده انکار اگر نگاه کند// نشان صورت یوسف دهد بهناخوبی// وگر بهچشم ارادت نظر کنی در دیو// فرشتهایت نماید بهچشم، کروبی»
- «گر تضرع کنی و گر فریاد// دزد، زر بازپس نخواهد داد»
- «یکی کرده بیآبروئی بسی// چهغم دارد از آبروی کسی// بسا نام نیکوی پنجاه سال// که یک نام زشتش کند پایمال»
باب ششم، در ضعف و پیری [ویرایش]
- «ای که مشتاق منزلی، مشتاب// پند من کار بند و صبر آموز// اسب تازی دوتک رود بهشتاب// و اشتر آهسته میرود شب و روز»
- «زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.»
- «شنیدهام که در این روزها کهنپیری// خیال بست بهپیرانه سر که گیرد جفت// بخواست دخترکی خوبروی، گوهرنام// چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت// چنانکه رسم عروسی بود، تماشا بود// ولی بهحمله اول عصای شیخ بخفت// کمان کشید و نزد برهدف که نتوان دوخت// مگر بهخامه فولاد جامه هنگفت»
- «وفاداری مدار از بلبلان چشم// که هردم بر گلی دیگر سرایند»
باب هفتم، در تأثیر تربیت [ویرایش]
- «برو شادی کن ای یار دلافروز// غم فردا نشاید خورد امروز»
- «چو دخلت نیست خرج آهستهتر کن// که میگویند ملاحان سرودی// اگر باران بهکوهستان نبارد// بهسالی دجله گردد خشکرودی»
- «خر عیسی گرش بهمکه برند// چون بیاید، هنوز خر باشد»
- «اگر صـد ناپسند آید زدرویش// رفیقانش یکی از صد ندانند// وگر یک بذله گوید پادشاهی// از اقلیمی بهاقلیمی رسانند»
- «فرشتهخوی شود آدمی بهکم خوردن// وگر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد»
- «هرکه در خردیش ادب نکنند// دربزرگی فلاح از او برخاست// چوب تررا چنانکه خواهی پیچ// نشود خشک، جز بهآتش، راست»
باب هشتم، در آداب صحبت [ویرایش]
- «سخن در کش ای مرد بسیار دان// که فردا قلم نیست بر بی زبان»
- «بدان را نیک دارید ای عزیزان// که خوبان خود عزیز و نیک روزند»
- «بس قامت خوش که زیر چادر باشد// چون باز کنی مادر ِ مادر باشد»
- «بلبلا! مژده بهار بیار// خبر بد، به بوم بازگذار»
- «خلعت سلطان اگرچه عزیز است، جامه خلقان خود بهعزتتر و خوان بزرگان اگرچه لذیذ است، خرده انبان خود به لذت تر.»
- «دوستی با پیلبانان یا مکن// یا بنا کن خانهای درخورد پیل»
- «رحم آوردن بر بدان، ستم است بر نیکان؛ عفو کردن از ظالمان، جور است بر درویشان»
- «سرکه از دسـترنج خویش و تره// بهتر از نان دهخدا و بره»
- «سنگ خارا چه اگر کاسه زرین بشکست// قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود»
- «کهنجامه خویش پیراستن// بهاز جامهٔ عاریت خواستن»
- «نهمحقق بود نه دانشمند// چارپایی براو کتابی چند// آن تهیمغز را چه علم و خبر// که براو هیزم است یا دفتر»
بوستان سعدی [ویرایش]
باب اول، در عدل و تدبیر و رای [ویرایش]
- «من از بینوائی نیام روی زرد// غم بینوایان رخم زرد کرد»
باب ششم، در قناعت [ویرایش]
- «تنور شکم دم بهدم تافتن// مصیبت بود روز نایافتن»
- «جُوینی که از سعـی بازو خـورم// بهاز میده، بر خـوان ِ اهل ِ کرَم»
- «دل، از بیمرادی بهفکرت مسوز// شب آبستن است ای برادر بهروز»
- «گدا را کند یک درم سیم سیر// سلیمان بهملک عجم نیمسیر»
غزلیات [ویرایش]
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی، که حضور و غیبت افتد/ دگران روند و آیند و، تو همچنان که هستی
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست / هر که در این حلقه نیست فارق از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ/ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست / حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست
تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس / کز اشتیاق جمالت چه اشک ها می ریزند!
تو سبکبار قوی حال کجا دریابی / که ضعیفان غمت بار کشان ستم اند
زخم شمشیر غمت را به شکیبایی و عقل / چند مرهم بنهادیم و اثر می نرود
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت / دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
سعدی به جفا ترک محبت نتوان گفت / بر در بنشینیم اگر از خانه برانند
با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری / پیش قدمت مردن خوشتر که به هجرانت
دیده را فایده آنست که دلبر بیند / ور نبیند چه بود فایده بینایی را
به جهد و حیله شبی در فراق روز آرم / وگر نبینمت آن روز هم به شب ماند
نه من انگشت نمایم به هواداری رویت / که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت
دل ضعیف مرا نیست زور بازوی آن / که پیش تیر غمت صابری سپر کند
ز عشق تا صبوری هزار فرسنگ است / دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
چه جرم رفت که با ما سخن نمی گویی / جرم از طرف ماست یا تو بدخویی؟
گر دوست واقف است که بر من چه می رود / باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
تو را نادیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد
تو را ببینم و خواهم که خاک پای تو باشم / مرا ببینی و چون باد بگذری که ندیدم
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او / گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند / کز شوق توام دیده چه شب می گذراند
در که خواهم بستن آن کز وصالت برکنم / چون تو در عالم نباشد ورنه عالم تنگ نیست
کلیات سعدی [ویرایش]
- «سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز// مرده آنست که نامش به نکویی نبرند»
- «باآنکه خصـومت نتوان کرد بساز// دستی که بهدندان نتوان برد ببوس»
- «به اخلاق با هرکه بینی بساز// اگر زیردست است و گر سرفراز»
- «پارسا باش و نسبت از خود کن// پارسازادگی ادب نبود»
- «چو بینی که یاران نباشند یار// هزیمت ز میدان غنیمت شمار»
- «حکیمان گفتهاند اگر آب حیات فروشند فیالمثل به آبروی، دانا نخرد که مردن به علت به که زندگانی به مذلت» (گلستان)
- «دادار که برما در قسمـت بگشـاد// بنیاد جهان چنان که بایست نهاد// آنراکه نداد از سببی خالی نیست// دانست سرو به خر نمیباید داد»
- «دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردن است.»
- «دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف// لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است»
- «رندی که بخورد و بدهد به از عابدی که روزه دارد و بنهد» (گلستان)
- «سخن در میان دو دشمن چنان گوی که چون دوست گردند شرمزده نگردی!»
- «گر بمیری و دشمنان بخورند// به که محتاج دوستان باشی»
- «گرد نام پدر چهمیگردی// پدر خویش باش اگر مردی»
- «مکن ترک تازی، بکن ترک آز// بهقدر گلیمت بکن پا دراز»
- «نان خود با تره و دوغ زنـی// به، که بر خوان شه آروغ زنی»
- «نظر کن در این موی باریک سـر// که باریکبینند اهل نظـر// چو تنهاست از رشتهای کمترست// چو پر شد ز زنجیر محکمترست»
- «نه در هر سخن بحث کردن رواست// خطای بزرگان گرفتن خطاست»
- «هرکه را در خاک غربت پای در گل ماند، ماند// گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را»
- «هرکه را زر در ترازوست، زور در بازوست.»
درباره سعدی [ویرایش]
- «سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟
هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
« مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »
-
- محمد تقی بهار(معاصر ما)
- «از سعدی مشهورسخن، شعر روان جوی// کو کعبه فضل است و دلش چشمه زمزم»
مجد همگر، معاصر سعدي
- «بهجای سخن، گر به تو جان فرستم// چنان دان که زیره به کرمان فرستم»
- سیف فرغانی، معاصر سعدی
- «حدیث شعر من گفتن، به پیش طبع چون آبت// به آتشگاه زردشت است خاکستر فرستادن// بَرِ ِ آن جوهری بردن چنین شعر آنچنان باشد// که دستافزار جولاهان بَرِ ِ زرگر فرستادن»
- سیف فرغانی معاصر سعدی
- «ما گرچه به نطق، طوطی خوش نفسیم// بر شِکّرِ گفتههای سعدی مگسیم// در شیوه شاعری به اجماع امم// هرگز من و سعدی به امامی نرسیم»
- مجد همگر، معاصر سعدي
- «مدح سعدی نگفته بیتی چند// طوطی نطق را زبان بگرفت»
- سیف فرغانی معاصر سعدی
- «نوبت سعدی که مبادا کهن// شرم نداری که بگویی سخن»
- «ور تو را شهرت سعدی نبود نقصی نیست// حاجتی نیست در اسلام اذان را به منار»
- سیف فرغانی معاصر سعدی
- «یکی گفت امامی امام هری را// ز سعدی فزون یافته مجد همگر// در این ماجرا چیست رای تو گفتم// ستمگر بود مجد همگر ستمگر»
پیوند بهبیرون [ویرایش]