سنایی

از ویکی‌گفتاورد
پرش به: ناوبری، جستجو

حکیم ابوالمجد مجدودبن آدم سنایی مشهور به سنایی غزنوی از شاعران فارسی‌زبان و عارفان عالی‌قدر ایرانی است. زادروز وی نیمه دوم قرن پنجم هجری قمری در غزنین است. حکیم سنایی به تاریخ (۵۴۵ هجری قمری) در زادگاه خویش درگذشت.

دارای منبع[ویرایش]

  • «تا توانی به خنده لب بگشای/سردندان به خنده در منمای//خندهٔ هرزه آبروی برد/راز پنهان میان کوی برد//با پسر اینچنین مثل زد سام/گریه بهتر زخندهٔ بی هنگام//گریهٔ ابر بین وخندهٔ برق/درنگر تا که چیست اینجا فرق//ابر از آن گریه نعمت اندوزد/برق از آن خنده آتش افروزد//ابلهی از گزا ف می‌خندید/زیرکی آن بدید و نپسندید//گفت ای بی حیا و بی آزرم/اینچنین خندی و نداری شرم//گریهٔ تو زظلم و بیدادی/به که بی وقت خنده و شادی//خندهٔ هرزه آیت جهل است/مرد بیهوده خند، نا اهل است//هان و هان تا نخندی ای خیره/که بسی خنده دل کند تیره//هیچ شک نیست اندرین گفتار/گریه آید زخندهٔ بسیار.»[۱]


  • چون در آید بلا، مگردان روی/روی درحق کن و «‌رضینا» گوی» [۲]

دیوان حکیم سنایی[ویرایش]

  • «آن‌چنان زی که بمیری برهی// نه چنان زی که بمیری برهند»
  • «از تواضع بزرگوار شوی// و از تکبر ذلیل و خوار شوی»
  • «از حسرت آن دیده چون دیده آهو// این دیده نه ‌درخواب نه ‌بیدار چو خرگوش»
  • «اندر این خاکدان فرسوده// هیچ‌کس را نبینی آسوده»
  • «اندر این ره که راه مردان است// هرکه خود را شناخت مرد آنست»
  • «ای به‌ دیدار فتنه چون طاووس// وی به ‌گفتار غرّه چون کفتار// عالمت غافلست و تو غافل// خفته را خفته کی کند بیدار»
  • «ای بی‌خبر از سوخته و سوختنی// عشق آمدنی بود نه ‌آموختنی»
  • «این مثل زد وزیر با بهمن// دوسـت نادان بتر ز صـد دشمن// بشنو این نکته را که سخت نکوست// مار به دشمنت، که نادان دوست»
  • «با بدان کم نشین که در مانی// خوپذیر است نفس انسانی»
  • «بودِ بسیارخوار بی‌نور است// از گلوبنده خواجگی دور است»
  • «پر خوری، ژنده‌پیل باشی تو// کم خـوری، جبرئیل باشی تو»
  • «تو دست چپ در این معنی زدست راست نشناسی// کنون با این خری خواهی که اسرار خدا یابی»
  • «حایض او، من شده به ‌گرمابه// ماهی او من طپیده در تابه»
  • «خادمانند نامشان کافور// لیک رخشان سیه‌تر از عنبر»
  • «خرمن خود را به ‌دست خویشتن سوزیم ما// کرم پیله هم به‌ دست خویشتن دوزد کفن»
  • «خور اندک فزون کند حلمت// خور بسیار کم کند علمت»
  • «در جستن نان آب رخ خویش مریزید// در نار مسوزید روان از پی نان را»
  • «در دهان ‌دار تا بود دندان// چون گرانی کند بکن دندان»
  • «دوستان را به ‌گاه سود و زیان// بتوان دید و آزمود توان»
  • «دوست را کس به یک بلا نفروخت// بهر کیکی گلیم نتوان سوخت»
  • «دوست گرچه دوصد، دو یار بود// دشمن ار چه یکی، هـزار بود»
  • «دهخدا گفت ار نمکساری شود انبان کون// گوزهای بی‌نمک پراند اهل روستا»
  • «رشته تا یک‌تاست آنرا زور زالی بگسلد// چون دوتا شد عاجز آید از گسستن زال زر»
  • «ستد و داد را مباش زبون// مرده بهتر که زنده و مغبون»
  • «سوی دین هدیهٔ خدایش دان// آن‌که ناخوانده آیدت مهمان»
  • «علم چبود، فرق‌دانستن حقی از باطلی// نی کتاب زرق شیطان جمله از بر داشتن»
  • «فرش تو در زیر پا اطلس و شعر نسیج// بیوهٔ همسایهٔ را دست شده آبله// او همه‌شب گرسنه، تو زخورش‌های خوب// کرده شکم چارسو، چون شکم حامله»
  • «قدر مردم سفر پدید آرد// خانهٔ خویش مرد را بند است// چون به‌سنگ اندرون بود گوهر// کس نداند که قیمتش چند است»
  • «گرچه کژدم به‌نیش بگزاید// دارویی را هم او به کار آید»
  • «گرگ را با میش کردن قهرمان باشد ز جهل// گربه را با پیه کردن پاسبان باشد خطا»
  • «مال دادی به ‌باد چون تو همی// گِل به ‌گوهر خری و خر به ‌خیار»
  • «مرد عالی‌همم نخواهد بند// سگ بود، سگ به ‌لقمه‌ای خرسند»
  • «مرگ هدیه است نزد داننده// هدیه دان میهمان ناخوانده»
  • «نان فروزن به‌ آب دیدهٔ خویش// وز در ِ هیچ سفله شیر مخواه»
  • «نشود مرد پردل و صُعلوک// پیش مامان و بادریسه و دوک// نشود کس به ‌کنج خانه فقیه// کم بود مرغ خانگی را پیه// هرکه او خورده‌ است دود چراغ// بنشیند به ‌کام دل به ‌فراغ// کی شود مایهٔ نشاط و سرور// هم در انگور شیره انگور// از برون مرد، مرد قوت دهد// دام در خانه، عنکبوت نهد// چه کنی در کنار مادر خو// آخر ای نازنین کم از دو دو»
  • «هرکس که برد به ‌بصره خرما// بر جهل خود او دهد گواهی»
  • «هست چون مار گـَرزه سیرت دهر// از برون نرم و از درون پرزهر»
  • «هیچ خودبین خدای‌بین نبود// مرد خوددیده مرد دین نبود»

حدیقةالحقیقة[ویرایش]

  • «هرکه او گشته، طالب مجد است// شفی او، راز ِ لفظ ِ بوالمجد است// شعرا را به ‌لفظ مقصودم// زین قبل، نام گشت مجدودم// زآن‌که جد را به ‌تن شدم بنیت// کرد مجدود ماضیم کنیت»

بدون منبع[ویرایش]

  • «هرکجا ظلم رخت افکنده است// مملکت را زبیخ برکنده است»

درباره حکیم سنایی[ویرایش]

  • «بشنو این پند از حکیم غزنوی// تا بیابی در تن کهنه نوی»
  • «عطار روح بود و سنایی دوچشم او// ما از پی سنائی و عطار آمدیم»
  • «گفت کسی خواجه‌سنایی بمرد// مرگ ِ چنین خواجه نه‌ کاریست خرد// قالب خاکی به‌زمین بازداد// روح طبیعی به‌فلک واسپرد»

منابع[ویرایش]

  1. http://ganjoor.net/sanaee/tariq/sh57/
  2. http://ganjoor.net/sanaee/tariq/sh55/

پیوند به بیرون[ویرایش]

Wikipedia-logo-fa.png
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
سنایی
دارد.