کارنامه بندار بیدخش

از ویکی‌گفتاورد
پرش به ناوبری پرش به جستجو

کارنامه بندار بیدخش نمایشنامه‌ای از بهرام بیضایی است.

نمونه‌ای از نثر[ویرایش]

  • «دیدمَش! دیدم! اکنون او را می‌بینم که می‌برند در ارابه‌ای خرکـِش؛ تا رویینه‌دژ! و شش نیزه‌ورِ گُشْن گرد او شش سو. از او پرسیدم چون این باز توانی ساخت؟ پاسخ داد: نه شایسته‌تر از این! و من در آن لبخند چیزی دیدم. من که جم‌اَم فریاد به فریاد پیوستم که: پس باز چون این توانی ساخت؛ هرچند نه شایسته‌تر؟ جامی چون این، که در آن جهان وجب به وجب پیداست؟ بر من چه می‌رود اگر جامی چون این در دستِ دیوَکان باشد ـ که مرا در آن توانند دید؛ که کدام اندیشه دارم، در چه کارم، و چونم؟ ـ این دانش بسوزان!»
  • «آه رویینه‌دژ که خود ساختمت و اینک زندانیِ تواَم، مرا به درودی دریاب! از بلندیِ آن بالا، از آن ستیغِ ابرپوش مرا بنگر در پایِ خویشت؛ شکسته و خُردْاَندام، که با سوی تواَم می‌آورند، در ارابه‌ای خرکـِش! مرا که ندانسته زندانی برای خود می‌ساختم؛ که از آن جز به مرگ راهی نیست. درهای آن بر جهان بسته، مُغاک‌های آن تاریک، تنگناهایش تنگ، راه‌هایش رو به بیراهه؛ و دالانها، بُن‌بست‌های تودرتو! کاش، آری کاش، چیزکی از تیزبینیِ آن جام در سرِ من بود؛ که پیشتر چنین روز در آن می‌دیدم و گریزْراهی پنهان از برای خود می‌ساختم. کیست این که با من به دشمنی برخاسته جز کوربینی من؟ ـ مرا در دانشم بسیار باید نگریست اگر چنین با من بر سرِ جنگ است.»

  • «مَنْ منم ـ من؛ جمْ شاه، شاهِ مردمان، و شاهِ کشورها؛ فرزندِ پدرم و پدرم و پدرانم. منم که تا بوده است و بود نیکویی‌ها کرده‌ام به راستی؛ وهمه را بر ستیغِ سختِ این دُرشتکوه رده کردم، تا مرا به بزرگی گُوا شوند. منم که از شش گوشهٔ زمین باجگزارِ من‌اَند، و فرمانم بر هشت کشور رواست! و من هرچه کرده‌ام به نام دادار کرده‌ام. وجهان این جهان نبود اگر مِن جم بر ننشستم به جهان آراستن! نه دبیر، بمان و دست بکش! ـ چون مرا چنان پاسخِ دُرشت داد که نه شایسته‌تر از این؛ پس از این را گفت نه پیش از این! آیا پیش از این جامی دیگر نساخته، و با وی نیست؟ ای جام بشتاب و او را نشان بده در چه کار است که تا ندانم آسودگیم نیست! این کوه است و این رویینه‌دژ و این اوست! دیدَمش! می‌بینم! در رویینه‌دژ با وی چندان چیز نیست که بدان جامی توان ساخت. مگر در آن کلاتِ جادوکردْ پنهان‌خانه‌ای دارد؛ ناپیدا از چشم تو ای جام؛ و او را هرچه خواستی بندگان به بندگی ببرند. ما چه می‌دانیم در سرِ نگهبانان چیست؟ و اگر او دست به جادو دارد، چگونه از جادوی وی توانند گریخت؟ از آن جادو که در تابشِ زر پنهان است! ـ آیا زری با خود نبرد؟ ـ بیا تو که روزگاری شاگردِ وی بودی و امروز از بختِ خوش راز نویسِ منی؛ نوشتن فروبگذار و به بندگی وی برو؛ و با وی چندان بتاب تا راز وی بدانی. نخستین روز چون موبَدی دل بُریده از گیتی نزد وی برو که آوازهٔ این جام شنیده باشد و بخواهد از آن در کاهکشان بنگرد. دیگر روز چون بازرگانی بسیاردار برو که شنیده باشد بازارها همه در این پیداست و بخواهد به زرآن را بخرد. سوم روز چون دیوَکی نهان سُم و پنهان شاخ و مردمخوار نزدیک وی برو که وی را پادشاهیِ دیوان تاوان کند اگر او جامی چنین خوش از بهر وی پدید آرَد؛ و به چهارم چون زنی افسونساز و پوشیده چهره برو که از این پیالهٔ جادو شنیده باشد، و تا دانستی بهتر از وی در جهان نیست، بخواستی به کرشمه در آن بنگرد تا روی بنماید. پس تو را ایستاده نبینم و شگفتی زده! برو و زودتر برو؛ و هیچ ترفند فرومگذار! وگر جامی نزد وی دیدی درفشی به رنگِ خون بر سرِ دژ کن تا در چاره بنگرم!»
  • «تو! ای که این نبشته می‌خوانی به هوش؛ که روزگار با هیچ مرد بد نکرد؛ و بنگر که مردمان با روزگار چه بد کرده‌اند. من مردی بودم ـ نامم گُم از جهان ـ که پدر مرا کارِ دانش فرمود؛ و گفت این سودِ مردم است؛ و من چون گاوی بارکش که هزاران پوستْ نبشته از چرمِ همگِنان را در ارّابه‌ای می‌کشد و از آنها چیزی نمی‌داند، ندانسته بودم که سودِ کس نیست مگر زیانِ کسی! مرا یاد از آن روز است که زمین از کشته‌های دیوان پُر بود، و دُهُل‌های آشوبشان از بانگ و غوغا افتاد. از این پیروزی همه شاد شدند و من نه! من از فراز، در کشته‌ها نگریستم. پس به سکنجی شدم و در به روی خود بستم و به سالها این جام پرداختم، از بهرِ نیکیِ آن؛ و اگر روزی مرا داوری کنند که این جام سود است یا زیان، مرا بر خویشتن دشنام خواهد بود یا دریغ؛ آفرین یا نفرین؟ اگر در آینهٔ دانشِ من، به سودِ کسی دیگری را زیان کنند!»

پیوند به بیرون[ویرایش]

Wikipedia-logo-fa.png
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ