حافظ

از ویکی‌گفتاورد
(تغییرمسیر از حافظ شیرازی)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
HafezSeddighi.jpg
Hafzie6.JPG

حافظ (۷۰۶–۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران و یکی از سخنوران نامی جهان است.

دارای منبع[ویرایش]

  • «عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید// ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی»
  • «اگر غم لشکر انگیزد، که خون عاشقان ریزد // من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم»
  • «از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر// یادگاری که در این گنبد دوار بماند»
  • «از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند// که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست»
  • «بر در میخانه رفتن کار یک‌رنگان بود// خودفروشان را به‌کوی می‌فروشان راه نیست»
  • «بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی// که علم عشق در دفتر نباشد»
  • «به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید // که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزلها»
  • «به بانگ مطرب و ساقی اگر ننوشی می// علاج کی کنمت "آخرالدواء الکی"»
  • «به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید // که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها»
  • «به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر// به بند و دام نگیرند مرغ دانا را»
  • «به کوی عشق منه بی‌دلیل راه، قدم// که من به‌خویش نمودم صد اهتمام نشد»
  • «به می‌پرستی از آن نقش خود بر آب زدم// که تا خراب کنم نقش خودپرستیدن»
  • «به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید // که سالک بیخبر نبود، ز راه و رسم منزلها»
  • «بیا که رونق این کارخانه کم نشود// بهزهد همچو تویی یا به‌عیش همچو منی»
  • «تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست // راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش»
  • «بی پیر مرو تو در خرابات// هرچند سکندر زمانی»
  • «بی‌خار گل نباشد و بی‌نیش، نوش هم// تدبیر چیست؟ وضع جهان این‌چنین فتاد»
  • «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت// آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد»
  • «پیوند عمر بسته به‌موئی است هوش دار// غم‌خوار خویش باش غم روزگار چیست؟»
  • «حجاب راه تویی حافظ، از میان برخیز// خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود»
  • «حافظ! از باد خزان در چمن دهر مرنج// فکر معقول بفرما، گل بی‌خار کجاست؟»
  • «حسنت به‌اتفاق ملاحت جهان گرفت// آری به‌اتفاق، جهان می‌توان گرفت»
  • «چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است // چو بر صحیفه اصلی رقم نخواهد ماند»
  • «در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است// صراحی می ناب و سفینه غزل است»
  • «در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم// سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم‌مخور»
  • «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس// بازار خودفروشی از آن‌سوی دیگر است»
  • «دریغ و درد که تا این زمان ندانستم// که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق»
  • «دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند// گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند»
  • «زین سرزنش که کرد تو را دوست حافظا// بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای؟»
  • «سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد// آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»
  • «سخن به‌نزد سخندان ادا مکن حافظ// که تحفه، کس دُر و گوهر به بحر و کان نبرد»
  • «سر و چشمی چنین زیبا، توگویی چشم ازو بردوز// برو کاین وعظ بی‌معنی مرا درسر نمی‌گیرد»
  • «شراب لعل می‌نوشم من از جام زمردگون// که زاهد افعی وقت است، می‌سازم به وی کورش»
  • «شوق لبت برد از یاد حافظ// درس شبانه، ورد سحرگاه»
  • «شهر خالیست ز عشاق مگر کز طرفی // دستی از غیب برون آید و کاری بکند»
  • «عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد//ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست»
  • «فریب جهان قصهٔ روشن است// سحر تا چه زاید شب آبستن است»
  • «فلک به مردم نادان دهد زمام امور// تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس»
  • «قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند// ما که رندیم و گدا دیر مغان مارا بس»
  • «قطع این مرحله بی‌هم‌رهی خضر مکن// ظلمات است بترس از خطر گمراهی»
  • «که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه‌چین دارد// بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است»
  • «محتسب خم شکست و من سر او// سن بالسن و الجروح قصاص»
  • «محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد// قصه ماست که در هر سر بازار بماند»
  • «من و انکار شراب؟ این چه حکایت باشد// غالبأ این‌قدرم عقل و کفایت باشد»
  • «من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی‌کنم// من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم؟»
  • «من که شبها ره تقوا زده‌ام بادف وچنگ// این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد؟»
  • «نقد صوفی نه همین صافی بی‌غش باشد// ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد»
  • «مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی// که گفته‌اند نکوئی کن و در آب انداز»
  • «مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد// که، نهادست به هر مجلس وعظی دامی»
  • «نه عمر نوح بماند نه ملک اسکندر// نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش»
  • «ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم// یا جام باده! یا قصه کوتاه!»
  • «نیک‌نامی خواهی ای‌دل، بابدان صحبت مدار// خودپسندی جان من برهان نادانی بود»
  • «هرآن‌کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق// بر او نمرده، به‌فتوای من نماز کنید»
  • «هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق// ثبت است بر جریده عالم دوام ما»
  • «در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب// يا رب مباد آن که گدا معتبر شود»
  • «یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید// دود آهیش در آیینه ادراک انداز»
  • «یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان// کاین همه ناز از غلام و اسب و استر می‌کنند»
  • «جای آن است که خون موج زند در دل لعل// زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش»
  • «هاتفی از گوشهٔ میخانه دوش // گفت ببخشند گنه می بنوش»
  • «آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست// هرکجا هست خدایا به سلامت دارش»
  • «در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن// شرط اول قدم آن است که مجنون باشی»
  • «ز زرت کنند زیور به زرت کشند در بر// من بینوای مضطر چه کنم که زر ندارم»
  • «دگر مگو که خواهم که ز درگهت برانم// تو براین و من برآنم که دل ازتو برندارم»
  • «صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟ // تا به کی در غم تو نالهٔ شبگیر کنم؟»
  • «عالم از نالهٔ عشاق مبادا خالی // که خوش آهنگ و فرحبخش هوایی دارد»
  • «ساقی بجام عدل بده باده تا گدا // غیرت نیاورد که جهان پربلا کند»

دربارهٔ حافظ[ویرایش]

  • «وقتی غزلی از حافظ را می‌خوانیم و شرح می‌دهیم، باید به خاطر داشته باشیم که
حافظ در قرن هشتم هجری در شیراز می‌زیسته است و در این دوران عوارض فاجعه‌بار حمله مغول در همه زمینه‌ها، همچون دیگر نقاط ایران‌زمین آشکار شده بود و به بنیادهای سیاسی و اجتماعی و اخلاقی جامعه آسیب فراوان وارد ساخته بود،
عصر عرفای بزرگ به پایان رسیده بود، خاندان‌های بزرگ و اصیل که حافظ هنر و فرهنگ و ادب بودند، ریشه‌کن شده بودند،
رفاه مادی و اجتماعی به فقر و تهیدستی و ذلت تبدیل شده بود
و شیراز در بخش عمده‌ای از دوران زندگی حافظ در بی‌ثباتی کامل، جنگ قدرت، فسادهای اخلاقی و اجتماعی غوطه‌ور بود و تحت سلطه تازه به دوران رسیده‌های بی‌فرهنگ، بی‌خردان عالم‌نما و ریاکاران هزارچهره گرفتار آمده بود
و حافظ و شاعران عهد وی، دیگر با دنیای ایران‌اندیش فردوسی، یا معنویت سترگ مولانا و جهان خردمندانه و حکمت‌آمیز عالم و عارفی چون سعدی فاصله‌ای بی‌نهایت پیدا کرده بود.»
  • «حافظ بدون شک، درخشانترین ستارهٔ فرهنگ فارسی است.»
  • «کنون این دل هوای خواجه کرده//هوای حافظ آزاده کرده//که با هر شعر خود گویی زبانیست//گشاینده ز هر سر نهانیست//چو حافظ گشت شاعر در جوانی//خداوند داد بر او یک زبانی//که گوید بر بشر هر سر غیبی//مبرا باشد از هر کذب و عیبی//کنون صدها درود از من به روحش//به روح پاک و پر جوش و خروشش//خداوندا قرین رحمتش کن//بر اعمال نکوهش هم فزون کن»
  • «آن‌که پشمینه پوشید دیری// نغمه‌ها زد همه جاودانه// عاشق زندگانی خود بود// بی‌خبر در لباس فسانه// خویشتن را فریبی همی‌داد- حافظ این چه کید و دروغی است// کز زبان می و جام و ساقی‌ست// نالی ار تا ابد باورم نیست// که بر آن عشق‌بازی که باقی‌ست// من بر آن عاشقم که رونده است»
  • «ای حافظ، خود را با تو مقایسه‌کردن عجیب جنونی است! تو دریایی و در قبال تو ما قطراتی بیش نیستیم.»
  • «به‌راستی کیست این قلندر یک‌لاقبای کفرگو که در تاریک‌ترین ادوار سلطهٔ ریاکاران زهدفروش، در نهاربازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلادانِ آدمی‌خوارِ مغروری چون امیرمبارزالدین و پسرش شاه‌شجاع بنیان حکومت آن‌چنانی خود را بر حدزدن و خم‌شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده‌اند، یک‌تنه وعدهٔ رستاخیز را انکار می‌کند، خدا را عاشق و شیطان را عقل می‌خواند.»
  • «به عقیده اینجانب که گمان می‌کنم مطابق عقیده اکثریت عظیمه فضلای ایرانی و همچنین فضلای غیرایرانی… باشد مابین شعرای درجه اول زبان فارسی… بدون هیچ استثناء آن‌کسی که اشعار او مستجمع جمیع محاسن لفظی و معنی شعر و جمیع مزایای صورتی وحقیقی کلام بلیغ و خود او افصح فصحای اولین و آخرین و املح شعرای متقدمین ومتأخرین است… بدون هیچ تأمل و تردید خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی است… وجود او نه فقط باعث افتخار ایرانیان بلکه مایه مباهات نوع بشر است!»
    • علامه محمد قزوینی/ ۱۳۲۱ خورشیدی، مقدمه کتاب "بحث در آثار و افکار و احوال حافظ"
  • «خواجه حافظ عمری شاهد و ناظر تبدلات و تحولات سیاسی و اجتماعی گوناگون بوده و ملاحظه کرده که هرروز یک‌دسته مردم ستمگر و بی‌قابلیت جانشین یک‌دسته مردم دیگر شبیه به خود می‌شوند و یک بدبختی تازه پیش‌آورده، همشهریان او را دچار فقر و بینوایی و بدبختی ساخته‌اند.»
    • قاسم غنی/ بحث در آثار و افکار و احوال حافظ، چاپ تهران - ۱۳۶۱ خورشیدی
  • «نشد به طرز غزل هم‌عنان ما حافظ// اگرچه در صف رندان ابولفوارس شد»
  • «حافظ بی تردید یکی از درخشانترین چهره‌های شعر ایران و جهان است و منزلت او در این زمینه چندان والاست که بزرگترین اندیشمندان و شاعران جهان او را مورد ستایش قرار داده‌اند. به عنوان نمونه می‌توان از ستایش گوته شاعر بزرگ آلمانی یادکرد که تحت تأثیر زیبائیهای کلامی و فکری خواجه شیراز گفته است < ای کاش من کوچکترین شاگرد مکتب حافظ می‌بودم.>»

پیوند به‌بیرون[ویرایش]

Wikipedia-logo-fa.png
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
حافظ
دارد.

دیوان حافظ شامل غزلیات، مثنوی، ساقی نامه، قطعات، رباعیات، قصاید وفهرست برخی اشعار دیگر منتسب به حافظ -که در تصحیح قزوینی/غنی نیامده‌اند

پانویس[ویرایش]