میرزا محمّد بن اسماعیل شفیع شیرازی با تخلُّص و شهرت وصال و لقب میرزا کوچک (۱۷۸۳، شیراز - ۱۸۴۶، شیراز) خوشنویس و شاعر ایرانی بود. [۱]
| کس نیست که گوید به من ای بیهده گفتار | |
ای زشت بهگفتار و بهکردار و بهرفتار |
| این پیشه کدام است که در پیش گرفتی | |
بر دیده دل نشتر و در پای خرد خار |
| گشتی ادبآموز و بدین گونه سیهروز | |
گشتی سخنآرا و بدینگونه شدی خوار |
| چندان که ترا کاست هنر، بیش فزودیش | |
ای بر همه خواری هنرمند سزاوار |
| مقدار هنررا بفزودی تو به مقدور | |
او بیش ز مقدور ترا کاست ز مقدار |
| دیوان تو انباشته از مدح بزرگان | |
در کیسه نه درهم بودت هیچ نه دینار |
| امروز چو بازار ادب سرد ببینی | |
آخر به چه رو گرم بتازی تو به بازار |
| دَهُمشب ز مه بود و مه نیمرنگ | |
چو در خط رخمهوشان فرنگ |
| بتی دلربا، لعبتی دلفریب | |
بلای قرار و عدوی شکیب |
| به قامت صنوبر، به چهر آفتاب | |
دو هندو بهیغما، دو جادو بهخواب |
| نگارین کَفَش چون به ساغر شراب | |
عیان کرده پس ماه نو آفتاب |
| جهان گاه شادی و گاهی غم است | |
همه غم همه شادمانی کم است |
| پی صنعت کمر بر بست چالاک | |
به ضرب تیشه کرد آن کوه را چاک |
| چنان تمثال آن گلچهر پرداخت | |
که بر خود نیز آن را مشتبه ساخت |
| به نوعی زلف عنبرسا کشیدش | |
که آن دل کاندر آن گم کرد دیدش |
| از آتش غنچهٔ لب ساخت خاموش | |
کز آن حرف وفا ناکردهبد گوش |
| لبی پرخنده یعنی آشناییم | |
سری افکنده یعنی باوفاییم |
| چنان عشق فسونگر بسته دستم | |
که خود هم بتگر و هم بتپرستم |
- «قرآن کنند حرز و امام مبین کشند// یاسین کنند حفظ و به طه کشند تیغ»