فخرالدین اسعد گرگانی
از ویکیگفتاورد
فخرالدین اسعد گرگانی، از داستانسرایان بزرگ قرن پنجم هجری ایران است که در روستای کرکان ملایر دیده به جهان گشود[۱]. تنها اثری که از او به یادگار مانده، منظومه ویس و رامین است.
فهرست مندرجات |
دارای منبع [ویرایش]
ویس و رامین [ویرایش]
- «از این در کامدی نومید برگرد// به بیهوده مکوب این آهن سرد»
- «اگر امید، رنجوری نماید// ز نومیدی بسی نومیدی آید»
- «اگر پوزش نکو باشد ز کهتر// نکوتر باشد آمرزش ز مهتر»
- «اگر زلت نبودی کهتران را// عفو کردن نبودی مهتران را»
- «اگر سختی بری ور کام جویی// ترا آنروز باشد کاندر اویی»
- «اگر سنگی ز گردون اندر آید// همانا عاشقان را بر سر آید»
- «اگر صدسال باشی شاد و پیروز// همیشه عمر تو باشد یکی روز»
- «بر آن منگر که دریا رام باشد// بر آن بنگر که بیآرام باشد»
- «بکن نیکی و در دریاش انداز// که روزی در کنارت آورد بـاز»
- «بکن نیکی و در دریاش انداز// که روزی گشتــه لؤلؤ، یابیاش باز»
- «بگفت آزادگانش را به تندی// که از جنگاوران زشت است کندی»
- «به جز دوزخ نباشد هیچ جایم// اگر نیز آزموده آزمایم»
- «به گیتی عاشقی بیغم نباشد// خوشی و عاشقی باهم نباشد»
- «به یاد آید تورا گفتار من زود// کزین آتش نبینی بهره جز دود»
- «به یک دل مهر پیوستن نشاید// چو خر، کش بار بر یک سو نیاید»
- «تباهی روزگار خود فزایم// چو چیز آزموده آزمایم»
- «تو نادانی و نشنیدی مگر آن// که از بدخواه بدتر یار نادان»
- «چرا من آزموده آزمایم// چرا بیهوده رنج خود فزایم»
- «چنان کاندر پس گرماست سرما// دگر ره در پی سرماست گرما»
- «چو بسپردم من اندر تشنگی جان// مباد اندر جهان یک قطره باران»
- «چو من باشم مرا دلدار کم نیست»
- «چه آشفتهدل و چه خیره رایم// که چندین آزموده آزمایم»
- «چه نیکو گفت با جمشید دستور// که با نادان نه شیون باد و نه سور»
- «چه نیکو گفت با خسرو سپاهی// چو شرمت نیست، رو آن کن که خواهی»
- «خبر هرگز نه مانند عیان است// یقین دل نه مانند گمانست»
- «خرد را می ببندد، چشم را خواب// گنه را عذر شوید، جامه را آب»
- «درخت تلخ هم تلخ آورد بر// اگر چه ما دهیمش آب شکر»
- «دلم بگرفت از این آسودهکاری// که آسایش بود بنیادخواری»
- «دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج// بگوید هرچه خواهد شوخ، بیرنج»
- «روان را رنج بیهوده نمایی// که چندین آزموده آزمایی»
- «ز خورد ناسزا پرهیز کردن// به است از داروی بسیار خوردن»
- «شنیدی این مثل در آشنایی// که باشد آشنایی روشنایی»
- «عجبتر زین ندیدم داستانی// دو تن ترسد ز بشکسته کمانی»
- «قضا رفت و قلم بنوشت فرمان// تو را جز صبر کردن چیست درمان»
- «مرا بگذشت آب و رفت از سر// بر این حالم مدارا نیست در خور»
- «کند بیشرم هرکاری که خواهد// نترسد زان که آب او بکاهد»
- «گناه دوست عاشق دوست دارد// ز بهر آن که تا زو درگزارد»
- «مرا تا جان بود امید باشد// که روزی جفت من خورشید باشد»
- «مر او را گفت پورا چند گویی// در آتش آب روشن چند جویی»
- «مگر نشنیدی از گیتیشناسان// که باشد بر نظاره جنگ آسان»
- «منم هم چون پیاده تو سواری// ز رنج پایم آگاهی نداری»
- «نژاد تو، تو خود دانی که چون است// به هنگام بلندی سرنگون است// تو از گوهر همی مانی به استر// چو پرسند ازتو، فخرآری به مادر»
- «نباشم زین سپس من با تو هم راز// نباشد آب و آتش را به هم ساز»
- «نسوزد عشق را جز عشق خرمن// چنان چون بشکند آهن به آهن»
- «نشانم گرد هجران را به گردی// کنم درمان دردی را به دردی»
- «نشاید باد را در برگرفتن// نه دریا را به مشتی برگرفتن»
- «نه من آشفتهروی و سست رایم// که چندین آزموده آزمایم»
- «نه هر خر را به چوبی راند باید// نه هرکس را به نامی خواند باید»
- «هرآنکو زاغ باشد رهنمایش// به گورستان بود پیوسته جایش»
- «همی دانم که رنج خود فزایم//که چندین آزموده آزمایم»
پیوند به بیرون [ویرایش]
پانویس [ویرایش]