عباس یکم

از ویکی‌گفتاورد
پرش به ناوبری پرش به جستجو

عبّاس یکم صفوی (۲۷ ژانویه ۱۵۷۱، هرات، خراسان۱۹ ژانویه ۱۶۲۹، به‌شهر، مازندران) پنجمین پادشاه صفوی ایران بود که فراگیرانه نیرومندترین فرمانروای سلسلهٔ صفویه و گه‌گاه لقب بزرگ برای او در نظر گرفته می‌شود.

Portraits du schah de Perse Abbas Ier (1571-1629).JPG

گفتاوردها[ویرایش]

زغمت چنین که خوارم زکسان کنار دارم       من و بی‌کسی و خواری به کی چه کار دارم
مگذار بار دیگر بدلم ز سر گرانی      که به سینه کوه حسرت من بردبار دارم
مگشا زبان به پرسش بگذار تا بمیرم      که ز جور بی‌حد تو گله بیشمار دارم[۱]


محبت آمد و زد حلقه بر در و جانم       درش گشودم و شد تا به حشر مهمانم
نه «هست» هستم و نه «نیست» ام نمی‌دانم      که من کیم؟ چه کسم؟ کافرم؟ مسلمانم؟
اگر مسخر کفرم که بست زنارم؟      و گر متابع دینم کجاست ایمانم؟
ازین که هر دو نیم بلکه عاشقم عاشق      محبت صنمی کرده نا مسلمانم
اگر چه هیچم و از هیچ کمترم اما      یگانه گوهر دریای بحر امکانم؟
دو روز شد که دگر عاشقم بجان عاشق       به نو گلی که برد نقد دین و ایمانم
عجب که از الم عشق، جان برد عباس       که درد بر سر درد است و نیست درمانم
تو دوستی و منت دوستدار از جانم      به دوستی که به جز دوستی نمی‌دانم
ز هیچ کمترم و کمترم ز هیچ اما      یگانه گوهر بحر و محیط عرفانم
خدا پرستم و اسلام من محبت است      اگر ترا نپرسم مدان مسلمانم
به پیش دیده حق بین تفاوتی نکند      اگر چه مور ضعیفم و گر سلیمانم
محبت تو به دینم فکنده صد رخنه      ز دوستی تو بر باد رفته ایمانم
عجب که از الم عشق، جان برد عباس      که درد بر سر درد است و نیست درمانم[۱]


هر دو که می‌گریزد از دوست      بیگانه مخوان که آشنا اوست
نظاره برون ز قرب و بعد است       هر [جا] که دل است دیده با اوست
بی تخم نهال گل نروید       الا گل دوستی که خودروست
ای کاش که باز پس توان یافت      از عمر هر آنچه رفته بی دوست
ز شوق تو حبیب من زدم چاک      با پیرهنم دریده شد پوست[۱]


ز قهرش گاه می‌سوزم به لطفش گاه می‌سازم      دل دیوانه خود را به راه دوست می‌بازم
به جز مهر تو در دل کفر و ایمان را نمی‌دانم      بدین عشقی که من‌دارم به دردخویش می‌سازم
بدین دردی‌که من‌دارم نمی‌دانم چه‌سان سازم       بدین قهری که بر من می‌کنی بر چرخ می‌نازم[۱]


چو شوخ دلبر من بر سر عتاب       هزار بار دل و جان به پیچ و تاب در آید[۱]


مگر که حضرت ایزد ترحمی بنماید      برای این دل دیوانه‌ای که خواب ندارد[۱]


ذات ما رانرسد نقص زانکار حسود      که نسب‌نامه ما مهر نبوت دارد[۱]


هرکس‌برای‌خودسرزلفی‌گرفته‌است      زنجیرازآن‌کمست که‌دیوانه پرشده است[۱]


زیبا صنمی نهاده در زلف      یمان مرا به رهگذر دام
گر بت اینست و کیش بت این       بر می‌گردم ز دین اسلام[۱]


به نیم آه دلی نه فلک خراب شود      زهم گشادن درهای آسمان سهلست[۱]


ملک ایران چو شد میسر ما      ملک توران شود مسخر ما
آفتاب سریر اقبالم      می‌رسد بر سپهر، افسر ما[۱]


شراب‌ماهمه‌خونست‌ونقل‌مجلس‌سنگ      نوای ناله مطرب صدای توپ و تفنگ[۱]


ما موسی و طور ما دل انور ماست      ابراهیمیم و طبع ما آذر ماست
هستیم خلیل وقت وصدچون نمرود      آزرده نیش پشه لاغر ماست[۱]

جستارهای وابسته[ویرایش]

منابع[ویرایش]