طاهر بن جلون

از ویکی‌گفتاورد
پرش به ناوبری پرش به جستجو
عشق چهره‌ای مثل زمان، ترس یا مالیخولیا دارد. من هنوز با آن چهرهٔ خالی زندگی می‌کنم. درون خودم باوری را می‌پروراندم: روزگاری که عاشق باشم، چنان شوری برمی‌انگیزم که عشق من مرگ را محو می‌کند و جنون را می‌گستراند. اسیر آن خیال بودم اما نمی‌ترسیدم که چه‌قدر عظیم و سرنوشت‌ساز است. از با چشمان شرمگین

طاهر بن جلون (۱۹۴۴) شاعر و نویسنده مراکشی است.

گفتاوردها[ویرایش]

با چشمان شرمگین[ویرایش]

  • «در پانزده‌سالگی، آدم به زندگی فکر نمی‌کند. بیشتر دوست دارد بناهایی از حریر و ابریشم بسازد و بعد همه‌چیز را بسوزاند و روز بعد دوباره از نو شروع کند.»[۲]
  • «چهرهٔ عشق باید بر من سایه می‌انداخت و مرا از این شهر دور می‌کرد که به فروشگاه زنجیره‌ای تعطیل ورشکسته‌ای شبیه بود با پنجره‌های شکسته که جولانگاه گربه‌های ولگردی بود که در محلی آرام و خلوت به آن پناه می‌بردند. جایی دنگال پر از طبل و بشکه. عشق قطعاً از آنجا سرچشمه نمی‌گرفت. از آن جاده‌های خاک‌آلود هم نمی‌آمد که مثل ساعت خاموشی زندان چراغ‌هایش را خاموش می‌کردند.»
  • «عشق چهره‌ای مثل زمان، ترس یا مالیخولیا دارد. من هنوز با آن چهرهٔ خالی زندگی می‌کنم. درون خودم باوری را می‌پروراندم: روزگاری که عاشق باشم، چنان شوری برمی‌انگیزم که عشق من مرگ را محو می‌کند و جنون را می‌گستراند. اسیر آن خیال بودم اما نمی‌ترسیدم که چه‌قدر عظیم و سرنوشت‌ساز است.»
  • «آن چهرهٔ عریان و معصوم در ته یکی از مخمصه‌هایم انتظار مرا می‌کشید. می‌دانستم چه‌طور صبر کنم. فکر عاشق شدن برایم کافی بود، مرا تسخیر می‌کرد و هرجا می‌رفتم همراه من بود. خوب این هم عشق.»

منابع[ویرایش]

Wikipedia-logo-fa.png
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
  1. http://www.brainyquote.com/quotes/quotes/t/taharbenje373009.html?src=t_mediterranean
  2. طاهربن جلون، با چشمان شرمگین، ترجمهٔ اسدالله امرایی، انتشارات مروارید، ۱۳۸۱.