پرش به محتوا

شمس کسمایی

از ویکی‌گفتاورد

شمسِ جهان کسمایی (۱۸۸۳، یزد - ۳ نوامبر ۱۹۶۱، تهران) مقاله‌نویس، کنشگر فرهنگی، اندیشور و شاعر ایرانی بود. [۱]

گفتاوردها

[ویرایش]
اشرف مخلوق
من اگر اشرف مخلوق ز نوع بشرم      پس چرا همچو بهائم به ستم بار برم
آدمم گر به حقیقت ز چه بیچاره شدم      بیش انظار اجانب خجل و بی‌هنرم
فرق مابین من و حضرت انسان این است      اوست بینا و شناوا، همه من کور و کرم
وطنم روی زمنی است نه در جوف قمر      زیر پایم همه زر، عجز به همسایه برم
در جهان ملت ایران به اصالت مشهور      به همین نقطه بود فکر و امید و نظرم[۱]
عمل
ما که پروردهٔ شرقیم وز سرچشمه نور      ازچه در ظملت جهل و ز تمدن شده دور
غرب از سعی و عمل مخترع طیاره      ما ز فقدان عمل گوشه‌نشین یا مهجور
پرتو نور تو ای مهر فروزنده چرا      کرده اینقدر مرا ساکت و محجبو و هپور
بسکه از فیض طبیعت شده‌ام مستغنی      نیست حاجت به اثاث و نبود گنج ضرور
آسیایی ز قناعت شده گمنام و حقیر      غافل از آنکه اروپا ز رقابت مقهور[۱]
آیین برتری
در کهنه ملک جم خوش دیده می‌شود      صدها هزار مردان لشکری
آیا کجا شدند زن‌های کشوری      آن‌ها که قرن‌ها کردند سروری؟
شاید که در جهان برچیده می‌شود      رسم بزرگی و آیین برتری؟
چون نیست معرفت هستم بی‌خبر      از مهر خواهری لطف برادری
از ضرر زیاد و کم سنجیده می‌شود      ما را کلا حق کرده است رهبری[۱]
جهان زنان
در بر اهل یقین و صاحب وجدان      مطلب بهت‌آوری است عالم نسوان
دوره آزادی است و روز رهایی      ما زن و و مرد از چه روی سر به گریبان؟
جامهٔ غفلت چه سود چاک نمودن      خود رسد این وقت هرج و مرج به پایان[۱]

منابع

[ویرایش]
  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ مشیر سلیمی، علی‌اکبر. «کسمائی». در زنان سخنور. ج. دوم. تهران: مؤسسهٔ مطبوعاتی علمی، سال ۱۹۵۶م. ص ۱۰۳.