| چیست یا رب این به زهرآلود تخم کوکنار | |
خوشهٔ آدمفریب و دانهٔ مردم شکار |
| دشمنی خونخوار و اندر دوستی ثابت قدم | |
دوستی غدّار و اندر دشمنی کامل عیار |
| ار نبات است از چه دارد جای شیرینی شرنگ | |
ورنه مار است از چه اندر کام دارد زهر مار |
| گر بود گُل از چه رو خارش خلد در پای جان | |
ور بود مل از چه مرگ آرد به هنگام خمار |
| دشمن جان است ره در کاخ و ایوانش مده | |
بیخ بیداد است اندر باغ و بستانش مکار |
| تن ز رنج آزادخواهی بندهٔ افیون مشو | |
زندگی جاوید خواهی گردن ثعبان مخار |
| تیغ دارد زیر دامن از مصافش میگریز | |
خود دارد زیر دستار از مصافش دست دار |
| گر زمین را بویی از افیون رسیدی بر مشام | |
تا قیامت مینجنبیدی ز جا خورشیدوار |
| گر نشستی گرد او بادش به دامان نسیم | |
هر کجا برخاستی آنجا نشستی چون غبار |
| ور فتادی گرزهٔ خشخاش رستم را به دست | |
جبههٔ تسلیم سودی بر در اسفندیار |
| سرخیات از چهره برگیرد چو شبرنگ شفق | |
چهرات را زردی افرازد چو مجمر را شرار |
| داد افیون خاک مشرفق را به باد نیستی | |
ور نمیدانی ز تاریج جهان کن اختیار |
| رخنهٔ دیوار چین شد افسر خاقان ربود | |
پاک کردی از روی چینی نقش عزّ و افتخار |
| دیگر از دیگ بخارایی بخاری برنخاست | |
تا که چشم ماورالنّهری ز دوش گشت تار |
| حلقهٔ طاعت به گوش راجه و چپیال کرد | |
خاک لدن زان به مژگان رفت و هندو بندهوار |
| لندن و پاریس را حمال شرقی بیحساب | |
تبّت و کشمیر را آقای غربی بیشمار |
| یک نظر سوی خراسان کن که حال مردمش | |
لوحهٔ عبرت بود از بهر مرد هوشیار |
| کشوری آشفته چون گلزار هنگام خزان | |
مردمی افسرده چون بیمارگاه احتضار |
| زغفرانی چهرگان بینی گروه اندر گروه | |
بر جوانی مردگان یا بیقطار اندر قطار |
| آن خراسان کو که دستانش به گیتی داستان | |
آن خراسان کو که صفّارش به گیتی تاجدار |
| آن خراسان کو که گرد مرکب مردان او | |
تخت مروان را به زیر افکند از پشت حمار |
| آن خراسان کو گر طفلش گرسنی نیمشب | |
خواب خوش از دیدهٔ عباسیان کردی فرار |
| از چه بوریحان نمیآید ز بیرونش برون | |
از چه بومسلم نمیگردد ز مروش آشکار |
| بلخ دارد لیک بومعشر ندار در میان | |
طوس دارد لیک فردوسی ندارد در کنار |
| گر نشابور است پس سینا و خیّامش کجاست | |
ور ابیورد است از چه انوری نارد به بار؟ |
| آنچه افیون با خراسان کرد در میزان عقل | |
طلم چنگیز و جفای غز یکی بود از هزار |
| بس جنایتها ز ایران زادهٔ این مادر است | |
کاش شیرش را به پستان خشک سازد کردگار |
| باید از این خاکدان برکند او را بیخ و بن | |
پیش از آن کز ما برآد بیخ و بن در روزگار[۱] |