کاریکلماتور

از ویکی‌گفتاورد
پرش به: ناوبری، جستجو

کاریکلماتور نامی است که احمد شاملو بر نوشته‌های پرویز شاپور گذاشت. این کلمه ابتدا در سال ۱۳۴۷ در مجله خوشه به سردبیری شاملو به کاربرده شد و حاصل پیوند «کاریکاتور» و «کلمه» است. به نظر شاملو، نوشته‌های شاپور کاریکاتورهایی است که با کلمه بیان شده‌است. ویژگی‌های کاریکلماتور:

  • تضاد
  • ایهام
  • تخیل
  • ابتذال
  • طنز

کاریکلماتورهای پرویز شاپور[ویرایش]

نمونه‌های از کاریکلماتورهای پرویز شاپور که در نشریه‌ها بخصوص خوشه به سردبیری احمد شاملو چاپ می‌شدند.
  • وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی‌ها صلوات فرستادند.
  • اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان می‌سازم.
  • به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.
  • به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد.
  • قلبم پرجمعیت‌ترین شهر دنیاست.
  • به نگاهم خوش آمدی.
  • قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
  • هر درخت پیر، صندلی جوانی می‌تواند باشد.
  • برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم.
  • گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.
  • روی همرفته زن و شوهر مهربانی هستند!
  • غم، کلکسیون خنده‌ام را به سرقت برد.
  • بلبل مرتاض، روی گل خاردار می‌نشیند!
  • گلوبولهای سفید خونم جسد میکروب را اشکریزان تا گورستان به دوش کشیدند.
  • نسیمی که به تک درخت می‌وزد سرود تنهایی سر می‌دهد.
  • شکوفه پرواز هنگام پر کشیدن شکوفان می‌شود.
  • آدم‌برفی تگرگ اشک می‌ریزد.
  • مرحوم درخت با کمک نجار از نردبان چوبی بالا می‌رود.
  • ستارگان در دل شب به روشنی روز می‌درخشند.
  • قطرات باران در آغوش هم آب می‌شوند.
  • باد به کمک موج به ماهی می‌وزد.

نمونه‌های از کاریکلماتورهای زبان فارسی که درنشریات وبلاگ‌ها و کتاب‌ها منتشر شده‌اند.

کاریکلماتورهای رسول مرادی[ویرایش]

  • گزینه‌های روی میز عبارت بود از:پرداخت پول شام/شستن ظرفها
  • مغزم را بیمهٔ بیکاری کردم
  • تنها همدم من بازدمم است
  • تابلوی دور زدن ممنوع را دور زدم
  • همه آرزوی دیدن عزراییل را به گور می‌برند
  • خودکار روشن، خط تیره نمی‌کشد
  • شیشهٔ اسید را (باز) کردم
  • از خارج، خارج شدم
  • مربی بازیکنانی را که پاس ندادند، به پاسگاه برد
  • فقط زنها قاد به خودزنی هستند
  • برای انتخاب سنگ قبرم، نظر روحم را پرسیدم
  • آرایشگر از همه سرشناس تر است
  • سلطان جنگل که شیر بخورد، شیر تو شیر می‌شود
  • در لحظه‌های آخر زندگی، فقط عزراییل به یادم بود
  • خود را درگیر کارهای (بی خود) نکنید
  • سرتیپ، خیلی به مدل موهایش اهمیت می‌دهد
  • از وقتی ممنوع التصویر شده‌ام، آینه تصویرم را نشان نمی‌دهد
  • در بازی دوز، کلک زدم
  • چوپان، اطرافیان عاقلی ندارد
  • -بی‌ادبی از که آموختی؟ -از با ادبان
  • با گذاشتن سند،پدرش را درآوردم!
  • با (حال)تر از آنم که به گذشته بیاندیشم.
  • بیچاره جگرکی چه راحت به همه (دل) میدهد!
  • طول زندگی با (أرز)بیشتر میشود

کاریکلماتورهای حسین ناژفر[ویرایش]

  • خط فقر، الفبا ندارد.
  • قلم عقیم، باد می‌نگارد.
  • «پری» روز، زیباترین روز بود.
  • باران، زبانِ ناودان را باز کرد.
  • بی کله‌ای، سرشناس شد.
  • فقیر با فروش کلیه، آبرو خرید.
  • عصر بی‌خبری، صبحی ندارد.
  • بزنم به تخته، میخ خوبی است.
  • تور ماهیگیر پر شد از ماهی آزاد.
  • عرق حلال می‌خورد پیراهن کارگر.
  • عامل بی‌کاری کلاه دوز، جلاد بود.
  • تنبل عاشق کارهای ستادی است.
  • فقط دزدها از «آگاهی» می‌ترسند.
  • سرشار از تهی بود دست‌های گرانی.
  • سارای این زمانه عاشق دارا می‌شود.
  • دیده بان حقوق بشر، نابینا از آب درآمد.
  • جهان خوار اول تجزیه می‌کند بعد تحلیل.
  • یکی را دیدم «ایستاده»، «خوابیده» بود.
  • عده‌ای کسر کار خود را با غیبت پر می‌کنند.
  • دوزیستان هم از توبره می‌خورند و هم از آخور.
  • دستهٔ تبر، کوفی‌ترین خویشاوند درخت است.
  • فواید گیاهخواری، کتاب سال شد با گرانی گوشت.
  • صیاد بال پرنده کباب کرد، بوی پرواز در آسمان پیچید.
  • روزنامه فروش با معرفت «همشهری» نمی‌فروشد.
  • فقر، «سگ دو» را به رشتهٔ ورزشی تبدیل کرد.
  • درختان «تبرستان»، همه بی سر و شاخه‌اند.
  • سشوار هم وسیلهٔ سرگرمی از آب درآمد.
  • کاشف نانو تکنولوژی دانشمندی گرسنه بود.
  • بی‌رنگ و روغن هم، می‌توان تابلو شد.
  • خوش‌مزه‌ترین نان، نانِ بازو است.
  • گرانی، بار مردم را سبک می‌کند.
  • صحنهٔ جرم بوی عزراییل می‌دهد.
  • هیزم شکن دکان درخت را تخته کرد.
  • از سراب آموختم نوشیدن عطش را.
  • ساز بادی هم به هر بادی نمی‌رقصد.
  • پستهٔ خندان به ریش فقرا می‌خندد.
  • گیوتین، سرخورترین تیغ آرایشگری است.
  • «آپارتاید» ی با «سیاه» زخم جان سپرد.
  • انگشت حسرت، قاتل مینای دندانم بود.
  • برای چریدن باید رسم گوسفند پیشه کرد.
  • درخت بهار حامله و پاییز پا به ماه می‌شود.
  • مایه دارترین آدم هم «پابرهنه» به دنیا می‌آید.
  • آدم‌های ستاد تخریب، تخصص نوسازی ندارند.
  • «حق با مشتری است»، شعار کاندیدای کاسب است.
  • هیچ ظالمی خط میان گندم را به رسمیت نمی‌شناسد.
  • دلاک، پاک‌ترین نان را از چرک‌ترین تن بدست می‌آورد.
  • ای کاش فاصلهٔ بین «زرادخانه» و «ضرابخانه» را صلح پر کند.
  • سرطان پایان زندگی نیست، آغاز زندگی پزشک و دارو ساز است.
  • اغنیا به آب درمانی و فقرا به نان درمانی نیازمند هستند.
  • زاینده رود جای خالی ماهی را با خشک سالی پر کرد.
  • آی سی یو، تختی برای اقتصاد در حال احتضار ندارد.
  • چاقوکش حرفه‌ای، متخصص خطاطی چهره است.
  • دارا عاشق دوغ سارا و سارا عاشق پول دارا بود.
  • گندم زنگ زد، کشاورز پای درد دلش گریست.
  • بی انصاف، نام دکانش را «عدالت» گذاشت.
  • همیشه «زبان» را به «جبر» ترجیح داده‌ام.
  • شادترین پلی که دیدم، پل سیدخندان بود.
  • کفش فقیر با لبخند، اشک او را درآورد.
  • سن تکلیف، آغاز بلاتکلیفی نوجوان است.
  • بنزین هم «جایگاه» دارد، وای بر فقیر.
  • آدم خود جوش نیازی به دیگ ندارد.
  • سایه ات، نگاهم را آفتابی کرد.
  • رودخانه هم اهل طغیان است.
  • نام عرب فقیر، عبدالغنی بود.
  • چکیدن، تولدِ باران است.
  • فرش فقیر، خواب ندارد.

کاریکلماتورهای حسین مقدسی نیا[ویرایش]

  • به نام پیوند دهنده قلب‌ها و عروق!
  • هروقت آب از سرم می‌گذرد زیرآبی می‌روم!
  • کلاغ می‌خواست پرواز هواپیمارا یاد بگیرد دچار نقص فنی شد!
  • برای آنکه خواب از سرم نپرد داخل قفس می‌خوابم!
  • خروس به جرم تأسیس مرغداری روانه زندان شد!
  • اگرپدر برایم چاقو بکشد بازهم نمره نقاشیم بیست می‌شود!
  • آنقدر احتیاط می‌کرد جایی نخوابد که آب زیرش برود عاقبت آبرویش رفت!
  • خلبان چترش را باز کرد وزیر باران قدم زد!
  • عاشق دل شکسته محتاج یک جمله دلچسب است!
  • کشتی‌گیر حریفش را روی پل برد و او را داخل رودخانه انداخت!
  • درخت دلشکسته به پشت هیزم شکن تکیه می‌دهد!
  • برج مراقبت به پرنده زخمی برای نشسن روی باند اجازه فرود داد!
  • گلی را که یحیی گل محمدی در دروازه حریف کاشت بوی «گل محمدی» داشت!
  • دریا پس از خوردن قرص ماه خودش را بالا آورد!
  • آدم دل خور هیچگاه دل نمی‌دهد تا قلوه بگیرد!
  • هروقت دلش می‌شکست غذای دلچسب می‌خورد!
  • وقتی که عینک نمی‌زد «سه تار» را تار می‌دید!
  • موجود تک سلولی تا آخر عمر در سلول انفرادی زندانی است!
  • برماست که از ماست کره بگیریم نه از آب!
  • با تار و پود زندگی خیال می‌بافم!
  • سگ هار بر اثر گاز گرفتگی خفه شد!
  • دروازه‌بانی که گل خورده بود بر اثر مسمومیت روانه بیمارستان شد!
  • جوجه اردک زشت منقارش را عمل کرد تا شبیه قو شود!
  • شکارچی تا چشمش به شیر افتاد بی درنگ آنرا سرکشید!
  • مار از پونه بدش میاد، من از مار، پونه از من!
  • کی روش میشه به «کی روش» بگه کی روش، سه پنج دو در ایران می خواهد جواب بدهد!
  • وقتی از کار بیکار شدم کودک درونم را به شیر خوارگاه سپردم!
  • هنگام افطار ثروتمند سفره رنگین و فقیر سفره دلش را پهن کرد!
  • در کله‌پزی مغز مرا خورد ومن زبان او را، او گرسنه ماند ولی من سیر شدم!
  • شهردار زنجان پس از باز نشستگی شهردار زن جان شد!
  • حسن یوسف را که دید، چاقو دستهٔ خودش را برید!
  • بچه از تاب پرت شد، مادرش بی تاب شد!
  • مغز بچه تاب برداشت، پدرش تاب را برداشت!!

مهدی فرج الهی[ویرایش]

  • نانوا هم جوش شیرین می‌زند، بیچاره فرهاد
  • بهار با کاپشن می‌آید و با عرقگیر رکابی می‌رود.
  • درزمستان درختان به هم محرم می‌شوند.
  • نانوا هم جوش شیرین می‌زند، بیچاره فرهاد.
  • قرص ماه در داروخانه پشت دخل نشسته بود.
  • به دلم آمد که می‌آیی آمدی و دلم رفت.
  • آفتاب و باران زندگی را تر و خشک می‌کنند.
  • هوای آلوده عینک دودی را به مرخصی می‌فرستد.
  • آتش از درخت بالا رفته بود و آتش‌نشان سعی می‌کرد اورا متقاعد کند پایین بیاید.
  • گاوها در صف کشتارگاه همدیگر را هل می‌دهند.
  • وصیت کردم در مجلس ختمم از گاز اشک آور استفاده کنند.
  • دست از سرم برداری دست به دست می‌شوم.
  • با آسودگی خاطر از روی پل عابر پیاده برای حواس پرت راننده دست تکان می‌دهم.
  • از روی پل عابر پیاده عرض خیابان را به طول عمرم اضافه می‌کنم.
  • عزرائیل زودتر از بقیه خودش را به صحنه تصادف می‌رساند.
  • دست دست کنی دست به دست می‌شوم.
  • نمی‌دانم چرا هرچقدر به قربانت می‌روم نمی‌رسم.
  • از تلفن عمومی برای گفتن حرفهای خصوصی استفاده می‌کنم.
  • وقتی دو دل شدم؛ زن دومم را اختیار کردم.
  • مهرش به دلم افتاد؛ اما مهریه اش آنرا از دلم درآورد.
  • از مهریه بالا برای انداختن انواع بعضی از ترشی جات استفاده می‌شود.
  • اگر عشق نبود مخابرات تا به حال ورشکست شده بود.
  • آنقدر نصیحت آویزه گوشم کردم که گوشهایم سنگین شده است.
  • آدم بدقول اسکناس بدون گوشه است.
  • شنیدن حرف مفت خیلی وقتها گران تمام می‌شود.
  • لباس عافیت به تنم گریه می‌کند.
  • از وقتی شنیدم سایه‌ام را باتیر می‌زنند، شبها بیرون می‌آیم.
  • صندلی محافظه کار است.
  • طناب دار همه تقصیرها را به گردن صندلی می‌اندازد.
  • دزد پر توقع انتظار دارد سگ برایش قلاب بگیرد.
  • فوتبالیست داستان روی قلم نویسنده فول کرد.
  • در مستراح عمومی همه پا جای پای هم می‌گذارند.
  • اندیشه در سکوت روزگار سپری می‌کند.
  • اگر پول چرک کف دست باشد، مخارج سنگین زندگی حکم صابون آنتی باکتریال را دارد.
  • شگفتا دهانم بوی شیر می‌دهد کله‌ام بوی قرمه سبزی.
  • با ارئه فیش حقوقی ام عزرائیل را متقاعد کردم جانم را بگیرد.
  • عاقبت در بالماسکه زندگی، رخ در نقاب خاک می‌کشیم.
  • با جان کندن عزرائیل را ملاقات کردم.
  • برای سفر آخرت بدنبال همسفر می‌گردم.
  • تابستان در ختان را برای آمدن پاییز خوب می‌پزد.
  • به لطف دسته کلاغها درخت عریان میوه داده است.
  • بهار را در گلدان پس‌انداز می‌کنم.
  • با یک گل می‌توان دل بهار را بدست آورد.
  • آفتاب و باران زندگی را تر و خشک می‌کنند.
  • سراب با آفتاب رفع تشنگی می‌کند.
  • کوهنورد امیدوار از سقوط بالا می‌رود.
  • لباسهایم روی چوب لباسی رفع خستگی می‌کنند.
  • سقوط از ارتفاع جان می‌گیرد و ارتفاع در سقوط جان می‌دهد.
  • زبان مادری گوسفند دوحرف دارد؛ ب و ع

عباس گلکار[ویرایش]

  • سپیده، شب‌رنگ باخته است.
  • ستاره، حیران ظلمات است.
  • ماه، نگران زمین است.
  • ستاره، محو تماشای طلوع می‌شود.
  • باران در پیشگاه بهاران به خاک می‌افتد.
  • ناودان‌ها در مرگ باران سکوت می‌کنند.
  • ای کاش اردیبهشت از زیر باران یک ریز نگاه می‌گذشت!

سهراب گل هاشم[ویرایش]

  • شاید حکیم نظامی پزشک ارتش بوده است.
  • چون وقتمون خیلی کم بود، همه چیز بین ما زود تمام شد.
  • وقتی از کارخانه باز نشسته شد در کار خانه با همسرش شریک شد.
  • وقتی آبله مرغان گرفتم بیش از همه از خروس‌ها وحشت داشتم.
  • بعضی‌ها مشغول ساخت و ساز هستند و بعضی‌ها مشغول ساخت و پاخت.
  • فقط حرف‌های استاد ریاضی حرف حساب بود.
  • مثل زودپز باش، درحالی که می‌جوشی به آرامی هم سوت بزن.
  • شیرین‌ترین بازی‌ها نامزد بازی است، به شرطی که به ازدواج منتهی نشود!
  • گل شیپوری نوازنده بزرگ ارکستر بزرگ باغ است.
  • در کشورهای عقب مانده به قلم‌های بی جوهر آزادی داده می‌شود.
  • قبض آب را که دید برق از سرش پرید.
  • کشاورز عصبانی، بادمجان را زیر چشم می‌کارد.
  • عشق‌های آبکی، در تابستان زود تبخیر می‌شود.
  • فردا اولین روز از بقیه عمر شماست.
  • بابت بدهی اش، تصمیم گرفت آینده اش را پیش فروش کند.
  • آنچه هستید، شما را بهتر معرفی می‌کند تا آنچه می‌گویید.
  • زندگی بدون عشق، مثل پیژامه بدون کش است.
  • آرایشگر مدعی شد که از او سرشناس تر کسی نیست.
  • بعضی از کشورها وسایل ارتباط جمعی دارند و بعضی‌ها وسایل اغفال جمعی.
  • در جدال اعداد، این صفرها هستند که بی طرفند!
  • طناب دار و صندلی به یک اندازه مقصرند.
  • در زندگی بعضی‌ها هم نفس هستند و بعضی‌ها هم قفس.
  • روان‌شناس‌ها و وکیلان زبان گرانی دارند.
  • خود گوی و خود خند ای هنرمند، این است طنز هدفمند!
  • بعضی‌ها محو قدرتند و بعضی‌ها در پی حذف آن.
  • قند خون مزه تلخی به زندگی می‌دهد.
  • از تجمع نجواها، فریاد متولد می‌شود.
  • به خاطر پایمال کردن حقوق دیگران، کفش‌هایش را محاکمه کردند.
  • مشکلات قابل حل زندگی را طلاق منحل می‌کند.
  • با هنرها در مجلس هستند و بی هنرها در دفتر طنز بچه مشد.
  • آنهایی که زبانشان دراز است، شخصیتی کوتاه دارند.
  • بجز آدم پای دار، همه بیدارند.
  • گاهی نگاهم در خیابان چشمانش راهپیمایی می‌کند.
  • بیهوده متاز، مقصد همه خاک است.
  • بعضی‌ها اهل دلند و بعضی‌ها تندیسی از خاک و گل.
  • هر آدم خوب گذشته‌ای دارد و هر آدم گناهکار آینده‌ای.
  • فریاد کشیدنی است اما کمتر وزن می‌شود.
  • بعضی‌ها به عرض زندگی فکر می‌کنند و بعضی‌ها به طول آن.
  • سر شناس تر از آرایشگرها کسی را نمی‌شناسم.
  • همیشه درست می‌گویم اما نمی‌دانم چرا حق با دیگران است.
  • باطری خورشید شبها زیر شارژر ماه است.
  • بچه‌های فقیر فقط در زنگ انشاء به کنار دریا می‌روند.
  • هر داغی، سرد می‌شود اما هیچ پخته‌ای خام نخواهد شد.

عباس گلکار نقل از کتاب ماه نگران زمین است[ویرایش]

  • طنز، روی مردم را باز می‌کند.
  • درختان را می‌برند تا سیل به آنها اصابت نکند.
  • آدم پرخور، صاحب سخن را تسلیم کرد.
  • تملق، گندستایی می‌کند، انتقاد، گندزدایی.
  • دوستی خر و خرسوار، ناشی از بیتمیزی خر است.
  • اگر مرگ نبود، جادهٔ عمر به شکل دایره بود.
  • نویسنده‌ای که نوشته اش را خواننده نمی‌فهمد، اگر ننویسد، زودتر به مقصد می‌رسد.
  • مرگ، شایعهٔ عمر جاودانه را تکذیب کرد.
  • توفان، درخت خشکیده را آسانتر می‌اندازد.
  • دستی که درختان جنگل را می‌برد، ستونِ پنجم سیل است.
  • پدر سالار، کودکِ بی کودکی است.
  • در جنگ، بیش از کودکان، کودکی کشته می‌شود.
  • گوش پاییز، سنگینتر از آن است که صدای پای بهار را بشنود.
  • عدد ۴ به نقطهٔ نامعلومی چشم دوخته است.
  • عدد ۸، هفتی است که بالانس زده.
  • خدا، پرواز را آفرید، انسان قفس را.
  • توهین و تملق در قاموسِ آینه نیست.
  • سکوت، هیچ سخنی را سانسور نمی‌کند.
  • قفس، خانهٔ امن پرندهٔ بی پرواز است.
  • زمان، معطل ساعت تنبل نمی‌ماند.
  • پرندهای که با قفساش کنار آمده، احساس آزادی می‌کند.
  • جادهٔ متروک و مسافرِ منزوی، همدیگر را پیدا می‌کنند.
  • ماهی ساده لوح، روی آب می‌آید تا از توجه گربه، تشکر کند.
  • ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی!
  • آبشار، رودخانهٔ عمودی است.
  • کابوس خشکسالی، صدای پای آب است.
  • راه راستی از تونل وحشت واقعی می‌گذرد.
  • قبرستان، جامعهٔ بی طبقهٔ همیشهٔ تاریخ است.
  • مرگ، همه را لخت‌می‌کند.
  • سیل و مرداب، افراط و تفریط جریان آبند.
  • سگ گله، چنان هار شد؛ که گله به گرگ پناه برد.
  • تزویر نگذاشته که کارخانهٔ طنز از بابت مواد اولیه در مضیقه باشد.
  • پرواز شکسته، خودش را به قفس معرفی کرد.
  • تبخیر تدریجی کودکی را، بزرگ شدن می‌نامیم.
  • آینه به تو می‌بالد.
  • سکوتِ جادهٔ متروک، جاودانه نیست.
  • نه لاستیک ترکید، نه راننده خواب بود، جاده، جاخالی داد.

سامان فیروزی[ویرایش]

  • آقایان معتقدند آدم باید مرد باشد و خانم‌ها معتقدند مرد باید آدم باشد!
  • سیارات منظومه شمسی به جمله «همیشه حق با مشتری است» اعتراض دارند!
  • عشق مرا به دیوانه خانه کشاند چون معشوقه‌ام پرستار تیمارستان بود.
  • بعضی‌ها دستشان رو می‌شود اما رویشان کم نمی‌شود.
  • غزل قصیده‌ای است که عاشق شده باشد.
  • معتادان به وسوسه شان جامه «عمل» می‌پوشانند
  • جیغ بنفش، حاصل ترکیب جیغ طرفداران تیم‌های آبی و قرمز در ورزشگاه است.
  • پس از گذاشتن عینک، از عشق با نگاه اول پشیمان شد.
  • نوشته‌های سنگ قبر هر انسان هنگام تولدش نوشته می‌شوند.
  • پستچی تنبل، نامه‌ها را به اولین صندوق پست سر راه می‌اندازد.
  • دنیا پرستی همیشه بد نیست، مخصوصاً وقتی تو دنیای من باشی.
  • جاذبهٔ معشوق بدتر از جاذبهٔ زمین انسان را بر زمین می‌کوبد.
  • آدم‌های سربه زیر کمتر جواب سربالا می‌دهند.
  • برای اینکه کفش‌هایش را برق بیاندازد، بندهای آن را در پریز فرومی‌کرد.
  • شیرینی بعضی خاطرات مانند شیرینی لیمو شیرین با گذر زمان به تلخی می‌زند.
  • آدم شیرین زبان برای خوردن چای به قند نیاز ندارد
  • قبرستان کلی کشته-مرده دارد
  • بعضی هواپیماها به جای «آن ور دنیا» آدم را به «آن دنیا» می‌برند.
  • به نظر دانشمندان نژادپرست، دوغ تنها به خاطر رنگش از نوشابه سیاه بهتر است.
  • تجلی عشق آسمانی را در مهماندار هواپیما دید.
  • مرگ سایه در آغوش نور اتفاق می‌افتد.
  • روزنامه‌های وابسته به محافل قدرت زورنامه هستند.
  • می‌خواست حرف‌های گنده تر از دهانش بزند واژه‌ها در گلویش گیر کردند
  • حیوانات آزادیخواه محل اختفای شیر را به شکارچی لو دادند.
  • چون صورتش مثل ماه بود فقط فضانوردان عاشقش می‌شدند.
  • مهم‌ترین هوادارانش ریه‌هایش بودند.
  • پس از دادن صدقه، بلای هفتاد و یکم بر سرش نازل شد!
  • من میگم بره، تو میگی نره!
  • برادرم نگاهت را، خواهرم چگرت را!
  • نمی‌دانم دشمنان مسئول بدبختی ما هستند یا مسئولان دشمن خوشبختی ما!
  • با معشوقه اش صحبت می‌کرد، تلفنش عشقال(!) بود
  • در جلسه کنکور، همه گزینه‌ها روی میز است

فاطمه شتابی وش[ویرایش]

  • اسباب بازی‌های کودکان مدرن شدند ولی دنیای خیال کودکان پوسید !!
  • مادری که لالایی بلد نباشد، ترانه‌ای از زبان کودکش نخواهد شنید.
  • نوزاد به دنیا نیامده، چک پول نقد نشدهٔ حساب ازدواج است.
  • انتهای جادهٔ زندگی خانه ایست که مرگش نامند.
  • گاو، جویده‌ترین کلمات را بر زبان می‌آورد: ما!
  • گاهی آنقدر در دسترس هستم، که باید از من دور شد.

جمال ناصری[ویرایش]

  • برای عیادت از خیاط باشی کمپوت دکمه و پارچه گلی بردم!
  • پرسپولیسی‌ها تو تقویم بیشترین طرفدار را دارند.
  • تبعیدی ام ناآرامم سیزده ساله دانش آموزم زیرا زادهٔ سیزده آبانم!
  • طلادوستان در هنر تذهیب می‌کنند
  • آدم احمق تنها ورودی اش Mouseاست.
  • بداقبال از بازار شانس خرید.
  • کیش یک آدم‌کش، تروریست بودن است.
  • کوه‌های بینالود از مشهد دودآلود دیده می‌شوند.

مهرداد حبیبیانی زند نقل از کتاب گاهی به نگاهم سر بزن[ویرایش]

  • گاهی به نگاهم سربزن. (نام کتاب)
  • وقتی به توفکر می‌کنم، اندیشه‌ام ته می‌گیرد.
  • تولدم در مرگم تمنای نجات دارد.
  • زندگی در مرگ ته‌نشین می‌شود.
  • وقتی به جنگ می‌اندیشم، وضعیت اندیشه‌ام قرمز می‌شود.
  • زندگی سقوط انسان از کودکی به پیری است.
  • صداقت تنها موجودی قلبم است.
  • وقتی نماز می‌خوانم ایمانم قد می‌کشد.
  • از مرز نگاهت پا را فراتر نمی‌گذارم.
  • به زیر باران لحظه‌ها عمرم شور می‌رود.
  • وجودت آبروی علاقه من است.
  • با تو در سرزمین مهربانی برای خود برو و بیایی دارم.
  • واژه معتاددر کتاب دائرةالمعارف هم تحت پیگرد است.
  • برای نگاهت هستی ام را لاجرعه سر می‌کشم.
  • وقتی نیستی هستی ام به خطرمی افتد.

کتاب گاهی به نگاهم سر بزن اثر مهرداد حبیبیانی زند

Wikipedia-logo-fa.png
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ