نورالدین، حمزه بن عبدالملک آذری اسفراینی شهرتیافته به آذری طوسی (۱۳۸۲، اسفراین - ۱۴۶۲، اسفراین) صوفی و شاعر ایرانی بود. [۱]
| چنانکه هست فلک را دوازده تمثال | |
که آفتاب بر آن دور میکند مه و سال |
| بر آسمان ولایت دوازده برجاند | |
چو آفتاب نبوت همه به اوج کمال |
| شهان بیسپه و خسروان بیشمشیر | |
ملوک بیحشم و اغنیای بیاموال |
| ازین دوازده برج دوازده خورشید | |
علی است مهر سپهر کمال و مطلع آل |
| علی است آنکه به کنه حقیقتش نرسد | |
به غیر ذات خداوند ایزد متعال |
| حدیث معرفت او به مردم نااهل | |
همان حکایت آب است و قصهٔ غربال[۱] |
* * *
| منت خدای را که مطیع پیمبرم | |
فرمانبر قضای خداوند اکبرم |
| توحید، بحر و این تن من همچو کشتی است | |
جان ناخدای کشتی و عقل است لنگرم |
| تا از سواد وجه شدم سرخ روی فقر | |
روشن شده است معنی گوگرد احمرم |
| معنی حل طلق حلول قناعت است | |
ای نکته یاد گیر که من کیمیاگرم |
| دنیا چو جیفه، طالب آن سگ شمردهاند | |
لیکن من این گروه به سگ نیز نشمرم |
| از آفتاب همت من مهر ذره نیست | |
گر ذرهای بدانمش از ذره کمترم |
| از خسروان روی زمین ننگ آیدم | |
تا من گدای حضرت ساقی کوثرم[۱] |
* * *
| اگرچه دولت وصلت به چون منی نرسد | |
در این امید بمیرم که خوش تمنایی است[۱] |
* * *
| دلی که آه کشد در ره تو از خامی است | |
که هرکه سوخت ازو دود برنمیآید[۱] |
* * *
| شدیم پیر به عصیان و چشم آن داریم | |
که جرم ما به جوانان پارسا بخشند[۱] |
* * *
| کشتگان خویش را در پیش مردم جلوه ده | |
تا شهیدان ترا آیین ماتم برفتد[۱] |
* * *
| چو مستولی شود درد جدایی، تن به مردن ده | |
دوای این مرض را هیچکس جز من نمیداند[۱] |
* * *
| ز هول روز جزا آذری چه میترسی | |
تو کیستی که در آن روز در شمارآیی[۱] |
* * *
| ز حکمت بیاموزمت نکتهای | |
که در هر دو عالم شوی سرفراز |
| لباس طریقت چو در برکنی | |
به ذلت مرنج و به عزت مناز |
| به عشق آر رو تا که شاهی کنی | |
که محمود گردید عبد ایاز[۱] |
* * *
| من گریهٔ آتشین نمیدانستم | |
من سوز دل حزین نمیدانستم |
| نه نام به من گذاشت عشقت نه نشان | |
من عشق ترا چنین نمیدانستم[۱] |