حاج میرزا قلی نوری مازندرانی با تخلُّص مشرق (۱۸۲۲- نور - ۱۱ سپتامبر ۱۸۹۳، تهران؛ دفنشده در ری) مستوفی قاجاری و شاعر ایرانی بود. [۱]
| بت ساده آه آن بت باده ده | |
که آذر فروز دل روزبه |
| از آن می که از خجلتش جاودان | |
به ظلمت بود آب حیوان نهان |
| گر آورد جام سکندر به لب | |
پی خصر نسپرد پای طلب |
| صداع سر از وی نماد وداع | |
از آن می که در سر نیارد صداع |
| بریزد چو یک قطره در چشم کور | |
دو چشمش شود چشمهٔ ماه و هور |
| دمادم بنوشان از آن جام می | |
نه از بادهٔ جام جمشید و کی |
| ز خظر فرودینه تا خطر جور | |
ورانداز جام از تسلسل به دور |
| از آن می که نوشاند رامین به ویس | |
ز جام جهانبین سلطان اویس |
| رباب از وفا ریخت در کام رعد | |
بنوشید ازو رعد بیبیم وعد |
| ز جامی که لیلی به مجنون چشاند | |
ز آبش سراپا در آتش نشاند |
| کُسِّره ز عَروه از آن جام می | |
بزد پای بر تخت و دیهیم کی |
| بنوش و بنوشان می وحدتم | |
نما عور از کثرت کسوتم |
| از آن می که پرورد دهقان پیر | |
جوانبخت در خم خم غدیر |
| شوم مست و بیخود ز نوک قلم | |
به مستی نمایم حدیثی رقم |
| سر خامه اندر بنان آورم | |
بدیع معانی بیان آورم[۱] |
* * *
| آنکه شد در کوی او از خاک ره کمتر منم | |
آنکه همچون شعله آتش زد به خشک و تر منم |
| آنکه در دریای عشقش از سر و از جان گذشت | |
آنکه چون پروانه خود را سوخت پا تا سر منم |
| آنکه جام بینصیبی نوش کردی در جهان | |
آنکه اندر بازی تقدیر شد ششدر منم |
| آنکه عمری غیرناکامی نبردی بهرهای | |
آنکه ظاهر مینشد در طالعش اختر منم |
| آنکه با سودای عشقشش روز خود را تیره کرد | |
آنکه اندر آذر غم سوخت بال و پیر منم |
| آنکه چون مشرق نوای بینصیبی ساز کرد | |
نغمهاش خاموش و اشکش بوده چون آذر منم[۱] |
* * *
| ساقی ار باده بریزد در جام | |
زاهدان را همهٔ عمر شود شرب مدام |
| دانهٔ خال لب لعلش اگر جلوه کند | |
ای بسا مرغ دل اهل دل افتد در دام |
| در حدیث است که هندو نرود سوی بهشت | |
خال هندوش به جنت ز چه رو کرد مقام |
| نی غلط گفت که هندوست به آتش سوزان | |
هان طمع کرد ز کوثر رسدش جرعه به کام |
| گر خرامان سوی گلزار رود سرو قدش | |
عارفان را به نظر جلوه دهد شور قیام |
| مشرق آن ماه گر از پرده عیان ساز روی | |
از مه نیمشبش تیره شود خود چون شام[۱] |
* * *
| مرا تا کام در دست دل افتاد | |
همه کارم ز دستش مشکل افتاد |
| بگفتم مقصدم دیدار یارست | |
ندانستم دل از وی غافل افتاد[۱] |