عمادالدین الهی

از ویکی‌گفتاورد
پرش به ناوبری پرش به جستجو

میر عمادالدین بن محمود بن حجت‌الله حسینی همدانی، همچنین شهرت‌یافته به میر الهی با تخلُّص الهی (؟، اسدآباد - دههٔ ۱۶۲۰، کشمیر) شاعر و زندگی‌نامه‌نویس ایرانی-هندی بود.[۱]

گفتاوردها[ویرایش]

Colored dice with white background
سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل/ علاجی بکن کز دلم خون نیاید.
Colored dice with white background
ز بس طراوت رویش، نمی‌توانم دانست/ که شبنم است به گل یا گره به پیشانی.
Colored dice with white background
از بس که خشک شد نفس من ز تاب دل/ مانند استخوان به گلو ماند ناله‌ام.
افسوس که بی‌گریهٔ میان شب ما رفت      سامان شکر خندهٔ صبح از لب ما رفت
خشکد ز دل ما هوس زلف و خط و خال      این قطعهٔ سهو از ورق مشرب ما رفت[۱]
* * *
صد خون خورم که ناله بآن بی‌وفا رسد      این آه پا شکسته ندانم کجا رسد[۱]
* * *
سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل      علاجی بکن کز دلم خون نیاید[۱]
* * *
فسرده شدم جگرم شعله‌زار داغ کجاست؟      هلاک شیوهٔ پروانه‌ام چراغ کجاست؟[۱]
* * *
ز بس طراوت رویش، نمی‌توانم دانست      که شبنم است به گل یا گره به پیشانی[۱]
* * *
هرگز از دستم گریبان من آسایش نیافت      تا نشد پیراهنم صد چاک آرایش نیافت[۱]
* * *
چون گل روی تو از خاطر بلبل گذرد      شنود بوی گل از سایهٔ بال و پر خویش[۱]
* * *
شکستی گر خورم باری از آن زلف      بلایی گر کشم باری از آن مو[۱]
* * *
لب خو می‌گزد گل، خنده بر گل می‌زند بلبل      صبا گویا به گلشن می‌برد، بویی که من دارم
الهی داغ او را خال رخسار چگر کردم      مرا این گل شکست از عشق دلجویی که من دارم[۱]
* * *
مشکین خطان برای تماشای روی تو      مشق نظاره بر ورق لاله می‌کنند[۱]
* * *
در پیش آن گروه که از اهل ظاهرند      غیر از نماز کار دگر دست بسته نیست[۱]
* * *
هرگه ندا رسد که الهی فدای تو      تو نیز لب گشا که الهی چنان شود[۱]
* * *
از زلف خوبان فارغم، اما پریشانم هنوز      آری به بیداری است غم، خوان پریشان دیده مرا[۱]
* * *
شب که نم در جگر و دیدهٔ بی‌تاب نبود      اشک را نیز فشردیم در او آب نبود[۱]
* * *
دل خود به روزگار جوانی کباب بود      موی سفید شد نمکی بر کباب من[۱]
* * *
چشمت از هر گردشی با ناز عهد تازه بست      خط مشکینت کتاب حسن را شیرازه بست
نشأه‌ای از تیغ او دارم که چاک سینه‌ام      چون خمارآلوده نتوانم دم از خمیازه بست[۱]
* * *
نگهم گوشه‌نشین خم ابروی کسی است      که به رویش عرق از پاس حیا ننشیند[۱]
* * *
زمانه بس که مرا خاکسار مردم کرد      به آب دیدهٔ من می‌توان نیمم کرد[۱]
* * *
دیده هر فال که از قرعهٔ اشکم گیرد      صورت حال پریشان دل آید بیرون[۱]
* * *
صبا بر دوش او چون آکند زلف سیه‌پوشش      سیه‌مستی است پنداری که می‌آرند بر دوشش[۱]
* * *
تا عشوهٔ نو کرد به مستی حواله‌ام      چون شیشه میل قهقهه دارم پیاله‌ام[۱]
* * *
از بس که خشک شد نفس من ز تاب دل      مانند استخوان به گلو ماند ناله‌ام[۱]
* * *
گرفتاری است چندان سایه را با سرو آزادش      که نتواند کشیدن بر ورق بی‌سایه استادش[۱]
* * *
رخسار تو آب بر رخ گل نگذاشت      زلف تو شکن به جعد سنبل نگذاشت
تا همچو بهار از گلستان رفتی      گل نوبت فریاد به بلبل نگذاشت[۱]
* * *
تا کی به جهان غم معیشت خوردن      از مفلسی آبروی همت بردن
می‌خواهم از این بلا رهایی یابم      از بی‌کفنی نمی‌توانم مردن[۱]

منابع[ویرایش]

  1. ۱٫۰۰ ۱٫۰۱ ۱٫۰۲ ۱٫۰۳ ۱٫۰۴ ۱٫۰۵ ۱٫۰۶ ۱٫۰۷ ۱٫۰۸ ۱٫۰۹ ۱٫۱۰ ۱٫۱۱ ۱٫۱۲ ۱٫۱۳ ۱٫۱۴ ۱٫۱۵ ۱٫۱۶ ۱٫۱۷ ۱٫۱۸ ۱٫۱۹ ۱٫۲۰ ۱٫۲۱ ۱٫۲۲ ۱٫۲۳ ۱٫۲۴ ۱٫۲۵ درخشان، مهدی. بزرگان و سخن سرایان همدان. ج. اول (بعد از اسلام تا ظهور سلسله قاجار). تهران: انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۴ش/ ۱۹۹۵م. ص ۲۲۲.