کارآگاه حقیقی
ظاهر
کارآگاه حقیقی (به انگلیسی: True Detective) مجموعه تلویزیونی آمریکایی ساختهٔ نیک پیزولاتو است و از شبکهٔ اچبیاو پخش میشود.
گفتگوها
[ویرایش]راست کوهل (Rust Cohle)
[ویرایش]- مارتی: به نظرت یک مرد میتونه همزمان دو تا زن رو دوست داشته باشه؟ یعنی واقعاً عاشق هر دو باشه؟
کوهل: بنظر من مردها کلا قابلیت عاشق شدن ندارن!
- ببین، من خودم رو یه آدم واقعگرا میدونم، اما در فلسفه به امثال من میگن «بدبین». یعنی تو مهمونیها زیاد آدم جالبی نیستم.
- گمونم وجدان انسان یه قدم اشتباه در راه تکامل انسان بود. تمایل به خودآگاهی پیدا کردیم. طبیعت جنبهای رو پدید آورد که بخش دیگهای از خودش رو از بین ببره. ما موجوداتی هستیم که طبق قانون طبیعت اصلاً نباید وجود داشته باشیم.
- ما موجوداتی هستیم که پردهٔ توهمِ داشتنِ «نفس» هستیم. این پیوستگیِ احساسی، تجربه و احساسات. جوری برنامهریزی شده که بهمون قوت قلب بده که واسه خودمون کسی هستیم. در حالیکه در واقع همگی هیچی نیستیم.
- مگی هارت: من یه حرفی دربارهی بخشش زدم و اون (راست کول) گفت: چیزی به اسم بخشش وجود نداره. فقط آدمها فراموشکارن.
- ببین مارتی، من تا حالا واست تعیین تکلیف نکردم که چطوری زندگی کنی. تمام مدت همه در حال قضاوت کردن همدیگه هستن؛ با این حال شخصیت خودمون رو با ارزیابی و قضاوتِ خوب و غلطِ دیگران شکل میدیم. حالا اگه با این مسئله مشکل داری، یعنی داری اشتباه زندگی میکنی.
- تا جایی که یادمه، زندگی من مجموعهای از خشونت و فساد و خفت بوده. آمادهام که از خیرش بگذرم.
- از صمیم قلب امیدوارم اون پیرزن اشتباه کرده باشه... در این مورد که مرگ پایان کار نیست.
- آدمیزاد گرفتارِ کابوس یکسانی هستش که همیشه ازش بیدار میشه.
- چیزی دربارهی نظریهی ابر ریسمان شنیدید؟ ما زمان رو به صورت خطی و رو به جلو درک میکنیم، چون این یه احساسه. انگار که همیشه آیندهٔ مورد انتظارت، سالهای قبل بوده. خارج از فضا-زمانِ ما، از جایی که احتمالاً تجسم بعد چهارم خواهد بود، زمان وجود خارجی نداره. ابدیت جاییه که زمان وجود نداره؛ هیچچیز رشد نمیکنه، هیچچیز به وجود نمیآد. بنابراین مرگ، زمان رو ایجاد کرده تا چیزهایی که نابود میکنه رو بزرگ جلوه بده.
- آدم مجدداً متولد میشه، منتها دقیقاً در همان زندگیای که در اون به دنیا اومده. نمیشه سرنوشت و زندگی رو عوض کرد؛ این سرنوشتِ اسرارآمیز و وحشتناک زندگی آدمهاست.
- وقتی حتی نمیتونیم زندگی و عمرمون رو به یاد بیاریم، چرا همش باید در یادِ گذشته زندگی کنیم؟
- یه بنده خدایی یه بار بهم گفت زمان مثل یه چرخه تکرار میشه. هر کاری که تا به حال کردیم یا خواهیم کرد رو بارها و بارها و بارها انجام خواهیم داد.
- انکار در این جهان، احساسیه که انگار زندگی از بین انگشتهای شما لیز میخوره و میره.
- میشه مشکلات و ضعفهای آدما رو توی چشماشون دید.
- هممون اسیر چیزی شدیم که اسمش رو میذارم «نیرنگ زندگی»؛ این اطمینان قلبی که فکر میکنیم زندگی تغییر میکنه. واسه همینه که از یه شهر به شهر دیگه نقل مکان میکنی.
- اینکه عاشق میشی تا با آدمهایی آشنا بشی که برای باقی عمرت دوستانت باشن، یا اینکه مثلاً قراره باعث عاقبتبخیری بشن... رضایت لعنتی و پایان عمرت؛ این دوتا مورد هیچوقت با هم جور در نمیآن. هیچوقت چیزی باعث رضایتت نمیشه.
- وقتی آدم به یه سن خاص میرسه دیگه خودش رو میشناسه. و بعضی وقتها فکر میکنم که بهدرد معاشرت با مردم نمیخورم؛ به نفعشون نیست که دور و بر من باشن.
- شما نخوت و تکبر دارید؛ برای بیرون کشیدنِ یک روح از عدم، برای آوردنِ یک انسان به زور به این خرابشده، به عنوان یک بچه شاد...
- مارتی: فقط ازت میخوام انقدر چرت و پرتهای عجیب غریب نگی.
کوهل:با توجه به اینکه خیلی طول کشید با سرشت خودم وفق پیدا کنم، نمیتونم بخاطر نظر تو وجود خودم رو نادیده بگیرم، مارتی.
