کریستوفر فرانک

از ویکی‌گفتاورد
(تغییرمسیر از میرا (داستان))
پرش به ناوبری پرش به جستجو

کریستوفر فرانک (۵ دسامبر ۱۹۴۲–۲۰ نوامبر ۱۹۹۳) نویسندهٔ فرانسوی.

گفتاوردها[ویرایش]

میرا/ Mortelle[ویرایش]

  • "ما یک خانه معمولی داریم با دیوارهای شفاف تا چهار نفر ساکن آن هیچگاه نتوانند خود را از چشم دیگری پنهان کنند. به این ترتیب تنهایی مغلوب می‌شود زیرا چنانکه همه می‌دانند بدی در تنهایی خفته‌است."(صفحه۱۹ پاراگراف۳)
  • "هنوز در چشمهایش پرتو بدبختی دارد که جزئیاتش را فراموش کرده ولی سنگینی بارش را حفظ کرده‌است."(ص۲۰ پ۱)
  • "همه چیز و خیلی چیزهای دیگر را دیده‌ام؛ چون اطرافم را نگاه می‌کنم. این اولین گناه تنهایی است."(ص۲۱ پ۶)
  • "همچنان که همه می‌دانند، بدی نزد جفت‌ها بیشتر خفته‌است تا نزد مردم تنها"(ص۳۴ پ۴)
  • "دو روز بعد برای اولین بار عشق بازی کردیم. در مستراح طبقه چهارم مدرسه. تنها مخفی گاهی که دیوارهایش شفاف نبود. ایستاده عشق ورزیدیم؛ او به در تکیه داده بود؛ موهای زردش روی شانه‌هایش ریخته بود؛ پاهایش از هم باز بود. در حالی که به او دخول می‌کردم، از من خواست که بدون وقفه با او حرف بزنم.

- برای آنکه بدانم که فقط تو هستی و نه کس دیگری"(ص۳۷ پ۵)

  • "همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند برای اینکه مشمئز شوی؛ مخصوصا برای اینکه مشمئز شوی برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی؛ برای اینکه از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد."(ص۴۹ پ۳)
  • "برایم مشکل است که از ناممکن‌ها حرف بزنم. ناممکن ها؛ این سنگر مذاب شده‌ای که در وجود من است و گاهی بیهوده با آن درمی‌افتم و به دیواری می‌ماند که هرگز نتوانم آن طرفش را ببینم. این دیوار عبارت است از چراغ‌های دشت، دیوارهای شفاف و شکم میرا. من در پای این دیوار آخری خواهم مرد."(ص۶۱ پ۴)
  • "ندیدن برایشان ناراحت کننده نیست بلکه دیده نشدن برایشان تحمل ناپذیر است"(ص۶۳ پ۳)
  • تمام شد. حالا آخرین کلمات را می‌نویسم ولی هیچ ارزشی ندارند. آنها را برای رودک می‌نویسم؛ برای آنکه به او نشان دهم اشتباه نکرده‌است. چیزهای بی‌معنی می‌نویسم. تب عجیبی می‌لرزاندم. اگر غیرممکن نبود، می‌گفتم از خوشبختی است. میرا نوشتنم را نگاه می‌کند و چشمهایش برق می‌زند. سکوت در اتاق سنگینی می‌کند و تنها حرکت ازان مداد من است؛ حرکتی ناچیز که چنین می‌نمایاند که ما سه غول هستیم که روی پشه‌ای خم شده باشیم. چیزهایی را که از مغزم می‌گذرند، می‌نویسم. تنها ادامه برایم اهمیت دارد؛ برایم مهم این است که در میان این دیوانگی که با تهوری توضیح ناپذیر از آن احساس غرور می‌کنم، همه چیز را تمام کنم."(ص ۶۴ پ۲)
  • "خودم را بیش از آنچه در دشت زندانی حس می‌کردم، حس نمی‌کنم؛ و تازه دیوارهای کدر را دوست دارم."(ص۷۰ پ۲)
  • "من شما را دوست دارم. من باید شما را دوست بدارم؛ پس شما را دوست دارم. شما انسان هستید پس من شما را دوست دارم. من همه انسان‌ها را -هرطور که باشند- دوست دارم. من هرگز انتخاب نمی‌کنم. دانشمند و عمله هردو برای من یکسان اند. چون هردو نفس می‌کشند، پس با هم برابرند. چون آدمها نفس می‌کشند، پس به هم شبیه‌اند و چون شبیه‌اند پس ارزش دارند. انسان ارزش ندارد مگر با عشق به دیگران. انسان بدون عشق وجود ندارد. من باید به شما کمک کنم؛ پس می‌خوام کمکتان کنم"(ص۷۳ پ۴)
  • "نشانه تازه‌ای از بیماریم را کشف کرده‌ام: چیزی را که ستایش می‌کنم، دوست دارم؛ و حال آنکه فرد سالم چیزی را که تحقیر می‌کند، دوست دارد. یا بهتر بگویم: فرد سالم تحقیر نمی‌کند؛ بلکه می‌تواند متوجه عیبی بشود و همین عیب عشقش را باعث می‌شود. برای فرد سالم دوست داشتن خوبی‌های دیگری دلیل عشق نیست؛ بلکه دوست داشتن عیوب دیگری بزرگترین دلیل عشق است."(ص۷۹ پ۲)
  • "شروع کرد به توصیف داستان [بامزه]؛ برای اینکه هیچ چیز نتواند لذت ما را از شادی همگانی و تشنج بدنهای ما را از قهقهه عمومی که خوشبختی ما وابسته با آن است، متمایز و مجزا کند."(ص۹۴ پ۴)
  • «همه با او حرف می‌زنند به جر من. او با همه حرف می‌زند به جز من» (ص۱۰۰ پ۲)

{این تکه با این قسمت تناسب داره:

"- می‌خواهم با شما حرف بزنم نه کس دیگری

- منتظر شما بودم؛ نه منتظر کس دیگری"(ص۱۰۱ پ۱)}

  • "وقتی سرش را خم می‌کند، یک طره مو روی پیشانیش می‌افتد. او آنرا با حرکت تند سرش واپس می‌زند. در ناهارخوری بدون کارد غذا می‌خورد و وقتی می‌نوشد لیوانش را با هر دو دست می‌گیرد؛ در حالی که چهار انگشتش را به جلد کتاب می‌چسباند و با شستش وسط کتاب را نگاه می‌دارد، کتاب را باز می‌کند. روی هر صفحه‌ای مدتی طولانی مکث می‌کند؛ مثل اینکه خواندن نداند یا نخواهد نوشته را از برکند."(ص ۱۰۰ پ۴)
  • "آن زن با عجله خود را مقابل من گرفت و اولین گلوله‌ها پشت او را سوراخ کردند. به دو نیم شد و کنارم افتاد. بازوانم روی شکم سوراخ شده‌ام خم شدند و بدون آنکه از لبخند شلیک کننده‌ای که بر فراز سرمان بود چشم بردارم، من هم کنارش افتادم."(ص ۱۰۶ پ۲)
  • «هی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دختر‌ها بخوابی. با چاق‌ها با لاغرها با پیرها با جوان‌ها… همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند برای اینکه مشمئز شوی… برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی. برای اینکه از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد؛ و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهره‌مند خواهی شد و همچنین از لذت آنها… برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد و گله‌وار به دشت خواهی دوید. با دوستانت... با دوستان بی شمارت؛ و وقتی مردی را می‌بینید که تنها راه می‌رود کینه‌ای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهی آمد و با پای گروهیتان آنقدر بر صورت او خواهی زد تا دیگر خنده اش را نبینید چون او می‌خندیده است… تو تمام اینها را میدانی؟»

منابع[ویرایش]

کتاب میرا (Mortelle)، نوشته کریستوفر فرانک (نویسنده فرانسوی)، ترجمه لیلی گلستان، چاپ ۱۳۵۴