تغییرات

پرش به ناوبری پرش به جستجو
جز
[[پرونده:Nietzsche187c.jpg|thumb|left|آنچه هستی باش.]]
'''[[w::فردریش نیچه|فریدریش ویلهلم نیچه]]''' (به آلمانی: Friedrich Wilhelm Nietzsche)‏ (۱۵ اکتبر ۱۸۴۴–۲۵ اوت ۱۹۰۰) فیلسوف، شاعر، منتقد فرهنگی، آهنگساز و فیلولوژیست کلاسیک بزرگ آلمانی و استاد لاتین و یونانی بود که آثارش تأثیری عمیق بر فلسفه غرب و تاریخ اندیشه مدرن بر جای گذاشته استگذاشته‌است.
 
== دارای منبع ==
* «با زخم زدن جان‌ها می‌بالند، مردانگی‌ها می‌شکفند.»
** ''دیباچه''
* «. . . این نوشتار کوچک اعلام جنگی ست بزرگ: و در بابِ به صدا در آمدنِ بت‌ها، آنچه این بار به صدا در می‌آید نه بت‌هایِ زمانه که بت‌های جاودانه‌اند . . . و اینجا چنان پتک را با ایشان آشنا می‌کنم که گویی مضراب را _ با بت‌هایی که که کهن تر و ایمان آورده تر و آماسیده تر از آنها بتی نیست ... همچنین پوک‌تر ... و هیچ‌یک از اینها سبب نمی‌شود که بیش از همه به آن‌ها ایمان نیاورند. هیچ‌کس آن‌ها را بت نمی‌داند، به ویژه والاترین‌ها شان را ...
** ''دیباچه''
* «دلاورترین کسان هم کمتر دلِ آن چیزی را دارد که به راستی می‌داند ...
** ''نکته پردازی‌ها و خدنگ اندازی‌ها، بند ۲''
* «بسیارند آن چیزها که سرانجام خوش می‌دارم، هیچگاه نشناسمشان. فرزانگی حتی برای شناخت نیز مرزی می‌انگارد.»
* «جز نشسته نمی‌توانیم اندیشه کنیم یا بنویسیم» ([[گوستاو فلوبر]]). اِی نیست‌گرای؛ اینک چه نیک به چنگ‌ات آورده‌ام. با گران‌جانی در جایی نشستن، گناهی در حقِ خِرَد است. تنها چنان اندیشه‌هایی می‌ارزند که به هنگام گام زدن به سراغمان آمده باشند.
** ''نکته پردازی‌ها و خدنگ اندازی‌ها، بند ۳۴''
* «پیشاپیش میدوی؟ __کار ات شبانی ست یا چیزی جز همگانی؟ مورد سوم اینکه، شاید از گریزندگان ایای؟ ؟ ... نخستین پرسش وجدان.»
** ''نکته پردازی‌ها و خدنگ اندازی‌ها، بند ۳۷''
* «چیزی اصیل ای؟ یا یک بازیگر و بس؟ نمایشگرِ چیزی هستی؟ یا اصلِ آنچه به نمایش گذاشته می‌شود؟ __ یا سر انجام جز بازیگر تقلید گر نیستی؟ ... دومین پرسش وجدان.»
** ''نکته پردازی‌ها و خدنگ اندازی‌ها، بند ۳۸''
* نومید سخن می‌گوید: مردانِ بزرگ را می‌جستم؛ اما نمی‌یابم؛ جز آنان را که برای نمونهٔ برترِ خویش به تقلید ایستاده‌اند.
** ''نکته پردازی‌ها و خدنگ اندازی‌ها، بند ۳۹''
* «اهلِ تماشایی؟ یا دست به یاری دراز کردن؟ یا چشم گرداندن و بر کنار ه رفتنرفتن؟ ؟ ... سومین پرسش وجدان.»
** ''نکته پردازی‌ها و خدنگ اندازی‌ها، بند ۴۰''
* «اهلِ همراهی هستی؟ یا پیشاپیش رفتن؟ یا راه خود را رفتنرفتن؟ ؟ ... باید بدانی که چه می‌خواهی. چهارمین پرسش وجدان.»
** ''نکته پردازی‌ها و خدنگ اندازی‌ها، بند ۴۱''
* ... با این سخن که «خدای، به رازِ دل‌ها داناست»، به نزدیکترینِ خواستنی‌ها، چنان‌که به بلندترین آرزوهای زندگی، «نه» می‌گوید و خدای، را با زندگی دشمن می‌کند...می‌کند… آن قدیسِ خرسند و خشنود به خدای، نمونه‌ترین اختهٔ عالم است...است… کار و بارِ زندگی در آن‌جا برچیده می‌شود که کشورِ خدای، آغاز می‌شود.
** ''اخلاق، طبیعت متناقض، بند ۴''
* ... به راستی، تاکنون، تصویرِ «خدا»، بنیادی‌ترین اعتراض، ضدّ هستی بوده است...بوده‌است… خدای را انکار می‌کنیم، ما مسئولیت را از خدا نفی می‌کنیم، ما تنها با همین، چه بسا بتوانیم جهان را آزاد کنیم.
** ''چهار خطای بزرگ، بند ۸''
* پُر پیداست که من از فیلسوف چه می‌خوام: آنکه خویشتن را تا فراسوی «نیک» و «بد» برد؛ بالاتر از پندارِ آموزهٔ اخلاقی.
** ''آنان که به اصلاح بشریت می‌اندیشند، بند ۱''
* اصلاً طیّ تاریخ، همواره می‌کوشیدند تا مگر مردم را به اصلاح آرند، آنان را «بهتر» کنند: پیش از هر چیز همین را «اخلاق» نام گذارده بوند. اما...اما… آن را «دست‌آموز کردنِ» حیوان‌وارِ انسان و گونه‌ای رام کردنِ مردم را نکو کردنِ آنان نامیده‌اند: تنها همین واژگان به عاریت گرفته از دانشِ پروشِ حیوانات، بیانگر راستی هاست. حقایقی که بزرگ‌مدّعیانِ نمایندگیِ عرصهٔ اصلاحگریِ انسان از آن چیزی نمی‌دانند، یعنی همان کشیش که البته هرگز نمی‌خواهند هم چیزی از آن بدانند...بدانند…
** ''آنان که به اصلاح بشریت می‌اندیشند، بند ۲''
* در هماوردی با حیوانِ زبان بسته، برای سست کردنِ هرچه بیشترش، از افزاری دیگر جز بیماری نمی‌توان بهره برد. کلیسا این را به درستی فهم کرد. کلیسا انسان را به تباهی کشاند. بند از بند او گسست؛ اما باز ادعا کرد که او را به صلاح آورده است...آورده‌است…
** ''آنان که به اصلاح بشریت می‌اندیشند، بند ۲''
* هر افزاری که در گذشته، انسانیت را «اخلاقی» می‌کرده است،می‌کرده‌است، تا کنون همه برای غایتی غیراخلاقی بوده‌اند.
** ''آنان که به اصلاح بشریت می‌اندیشند، بند ۵''
* امروزه رسم چنان است که مردم، باورهای پیشین خود را از کف می‌دهند؛ اما دستِ کم با وانهادن باور مرسوم، در بسی موارد، باوری دوّم را می‌پذیرند.
** ''ژاژخایی یک انسان نابهنگام، در زمینه وجدان مینوی، بند ۱۸''
* هیچ چیز قراردادی‌تر یا به بیانی دیگر محدودتر، از احساسی نیست که ما از زیبایی داریم...داریم… زیبایی -در خود- تنها یک واژه است، حتی گونه‌ای انگاره نیز نیست، در گسترهٔ زیبایی، آدمی خویشتن را سنجهٔ کمال حس می‌کند، آن‌گاه در بهترین هنگام، آن را می‌پرستد...می‌پرستد… آری تنها همو ایثارگر زیبایی به دنیا است...است… داوری دربارهٔ زیبایی، خودخواهیِ نوعِ انسانی است...است… آنگاه خُردک بدگمانی می‌تواند این پرسش را در گوش یک شکّاک فروکند که آیا گیتی تنها بهرِ آنکه آدمی آن را زیبا می‌بیند، به راستی آراسته است؟آراسته‌است؟ همین انسان آن را بسی انسانی جلوه داده استداده‌است. همین و بس. اما هیچ چیز، هرگز هیچ چیز، اشارتگر به این راستی در دست نیست که آدمی الگویِ زیبایی باشد. کسی چه می‌داند که در چشمانیِ یک داورِ والاتر، چه تأثیری سلیقه می‌گذارد؟ چه بسا که گستاخانه در نظر آید؟ حتی شاید سرگرم‌کننده، شاید هم قرین اندک، خودرایی؟
** ''ژاژخایی یک انسان نابهنگام، زشت و زیبا، بند ۱۹''
* زیبایی‌شناسی، سراسر، بر این ابلهی استوار است، این نخستین راستیِ اوست، از همین آغاز می‌باید دوّمین راستی را نیز بر آن فزود: «هیچ چیز زشت نیست. مگر آنکه انسان آن را خوار داشته باشد».
* «به راستی، چه زود مُرد آن عبرانی که واعظان دیرِ [[مرگ]] بدو می‌بالند؛ و همین مرگ زودرس بلای مرگ بسیاری شد.»
** ''دربارهٔ مرگ خود خواسته''
* «تا به یک بیمار یا یک سالخورده یا یک جسد برمی‌خورند در دم می‌گویند: «زندگی باطل است!» اما اینان تنها خود باطل‌اند، خود و چشمانشان که جز یک نما از هستی را نمی‌بینند. فرورفته در عمق افسردگی و [[آرزو|آرزومند]] یک حادثهٔ کوچک [[مرگ|مرگ‌آور]]: این گونهاین‌گونه چشم‌براه‌اند و دندان برهم می‌سایند.»
** ''دربارهٔ واعظان مرگ''
* «تنها از آن زمان که او (خداوند) در گور جای گرفته استگرفته‌است شما بار دیگر رستاخیز کرده‌اید، تنها اکنون است که نیمروز بزرگ فرامی‌رسد، تنها اکنون است که انسان والاتر، خداوندِ زمین می‌شود!... هان، برپا! انسان‌های والاتر، تنها اکنون است که کوه آینده بشر درد زایمان می‌کشد. خداوند مرده‌است: اکنون ما می‌خواهیم که ابرانسان بزیَد.»
** ''چاپ اول، ترجمه داریوش آشوری، ص. ۳۹۴''
* «چیزی را آسان نپذیرید! با پذیرفتن‌تان بر بخشنده منت گذارید!» چنین است اندرز من به آنانی که چیزی برای بخشیدن ندارند.»
* «مؤمنان همهٔ [[مذهب|دین‌ها]] را بنگرید! از چه‌کس از همه بیش بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزش‌هاشان را در هم شکنند، از شکننده، از قانون‌شکن: لیک او همانا آفریننده است! آفریننده جویای [[دوستی|یاران]] است، نه نعش‌ها و گله‌ها و مؤمنان. آفریننده جویای آفرینندگان قرین خویش است، جویای آنانی که ارزش‌های نو را بر لوح‌های نو می‌نگارند.»
** ''پیشگفتار، بخش نهم''
* «می‌خواهم روزنهٔ دلم را تمام به روی شما [[دوستی|دوستان]] بگشایم: اگر خدایان می‌بودند چگونه تاب می‌توانستم آورد که خدا نباشم؟ پس، خدایان نیستند! این نتیجه را همانا من گرفتم. اما اکنون او مرا گرفته استگرفته‌است! خدا پنداریست. اما چه‌کس تواند تمامی عذاب این پندار را بیاشامد و نمیرد؟ چرا باید از آفریننده ایمانش را[به آفرینندگی] ستاند و از [[شاهین]]، پرواز به اوج‌های شاهینی را؟»
** ''دربارهٔ جزایر شادکامان''
* «هستند آنانی که روان مسلول دارند. اینان به دنیا نیامده رو به [[مرگ]]‌اند و شیفتهٔ آموزه‌های خستگی و گوشه‌گیری. [[آرزو|آرزوی]] [[مرگ]] دارند و بر ماست که آرزوشان را روا شمریم! زنهار از بیدار کردن این مردگان و شکستن این تابوت‌های زنده!»
* «انسان مدرن از خودش چیزی ندارد و تنها با استفاده و اقتباس از عادات، [[هنر]]ها، جهان‌بینی‌ها، [[مذهب|دین]]‌ها و اکتشافات اعصار گذشته، خود را به‌دانش‌نامه‌ای متحرک بدل کرده‌است.»
* «انسان مدرن به تماشاچی بی‌هدفی مبدل شده‌است که آنچه در جهان می‌گذرد- حتی [[جنگ]]‌ها و انقلاب‌های بزرگ- نمی‌توانند زمان درازی بر او تأثیر بگذارند.»
* «زنجیر از پای جوانی برگیرید تا بنگرید چگونه با آن، «زندگانی» آزاد می‌شود؛ زیرا [[زندگی]] هنوز پژمرده نشده و از میان نرفته استنرفته‌است
* «مهم نیست آدمی چه اندازه از نظر زمانی و مکانی از بعد خود فراتر رود، به‌هرکجا برود بازهم این حلقه پیوند با گذشته را باخود به‌همراه خواهد برد.»
* «به‌تازگی گفته می‌شود که [[یوهان ولفگانگ گوته|گوته]] با هشتاد و دوسال عمر، زیادی زیست! یعنی در سال‌های پایانی عمرش، آفرینش [[هنر]]ی نداشت؛ ولی من حتی یکی دو سال از همان «سال‌های زیادی» گوته را با قرن‌ها طول عمر مردمان مدرن، با سرافرازی مبادله می‌کنم.».
* «زمین یخ‌زده برای کسی که خوب می[[رقص|رقصد]]، بهشت برین است.»
** ''پیش‌پرده، ۱۳''
* «مگر خداوند گم شده؟ دو دیگر پرسید: مگر چون [[کودک|کودکان]] راهش را گم کرده یا پنهان شده؟ مگر از ما می‌هراسد؟ یا به سفر رفته یا هجرت کرده است؟کرده‌است؟ و پس از فریادها می‌خندیدند. [[مجنون|دیوانه]] در میان آن‌ها پرید و با نگاهی عمیق فریاد برآورد خدا کجا رفته است؟رفته‌است؟ به شما خواهم گفت. ما او را کشتیم (من و شما او را کشتیم) اما چه‌سان؟ چگونه یارای نوشیدن [[دریا]] را داشتیم و با کدامین [[ابر]] سراسر افق را می‌خواستیم زدود؟ و آنگاه که زمین را از آفتاب جدا کردیم، چه‌کردیم؟»
** ''بند ۱۲۵''
* «مگر هیچ سخنی تا بحال ازهای و هوی گورکنانی که خداوند را دفن می‌کنند به گوشمان نرسیده است؟نرسیده‌است؟ خدایان نیز رو به تباهی و تلاشی می‌روند. خداوند مرده استمرده‌است و مرده خواهد ماند. ما خداوند را کشته‌ایم.»
** ''بند ۱۲۵''
 
=== فراسوی نیک و بد ===
فراسوی نیک و بد: درآمدی بر فلسفهٔ آینده '''Vorspiel einer Philosophie der Zukunft :Jenseits von Gut und Böse'''
* «باور اساسی پیروان متافیزیک، باور به تضاد ارزش هاست. حتی به ذهن محتاط‌ترین آنان نیز نرسیده استنرسیده‌است که [...] لحظه‌ای شک به دل راه دهند. هر چند روزگاری خویشتن را به این دلیل می‌ستودند که گفته بودند: به همه چیز باید شک کرد.»
** ''در باب پیش داوری‌های فیلسوفان، بند ۲''
* «... اما کیست که به خواست خویش به این شایدها و تردیدهای خطرناک بیندیشد! برای این کار ناگزیر باید منتظر ورود گونه‌ای جدید از فیلسوفان بود که سلیقه و گرایشی متفاوت با گذشتگان دارند، یعنی همان فیلسوفان شایدهای خطرناک در درک هر امری. با نهایت جدیت می‌گویم: من ظهور این فیلسوفان جدید را می‌بینیم.»
** ''در باب پیش داوری‌های فیلسوفان، بند ۲''
* «ناحقیقت را شرط زندگی دانستن، یعنی به شیوه‌ای خطرناک در برابر احساس‌های معمول در باب ارزش‌ها مقاومت کردن؛ و هر فلسفه‌ای که جسارت چنین کاری را داشته باشد، یکه و تنها به سوی فراسوی نیک و بد گام نهاده استنهاده‌است
** ''در باب پیش داوری‌های فیلسوفان، بند ۴''
* «آن دو رویی خشک و محجوبانهٔ [[ایمانوئل کانت|کانت]] پیر که با آن ما را به کوره راه‌های دیالکتیکی می‌کشاند و در نهایت به آن «امر طلق» هدایت می‌کند یا صادقانه بگویم، گمراه می‌کند، نمایشی است که تبسم را بر لب ما نازپروردگان می‌نشاند، زیرا دقت در نیرنگ‌های ظریف این اخلاق گرایان و واعظان کهنسال اخلاق برای ما سرگرمی نیست.»
** ''در باب پیش داوری‌های فیلسوفان، بند ۵''
* «با گذر زمان برایم مشخص شده که تا امروز هر فلسفهٔ بزرگی چه بوده استبوده‌است. یعنی جز همان اعترافات شخصی پدیدآورندهٔ آن و گونه‌ای خاطرات ناخواسته و ناآگاهانه چیزی نبوده استنبوده‌است
** ''در باب پیش داوری‌های فیلسوفان، بند ۶''
* «در هر فلسفه‌ای نقطه‌ای وجود دارد که «باور» فیلسوف پا بر صحنه می‌گذارد و یا به زبان پر رمز و راز کهن چنین می‌گویند: با جلال و جبروت، خر از راه رسید.»
** ''در باب پیش داوری‌های فیلسوفان، بند ۸''
* «فیلسوفان از روی عادت، چنان از [[اراده]] سخن می‌گویند که گویی مشهورترین امر عالم است. حتی [[آرتور شوپنهاور|شوپنهاور]] هم می‌کوشد به ما بفهماند که اراده به تنهایی برای ما امری آشنا، کاملاً آشناست و بی هیچ نیاز به مقدمه و مؤخره‌ای آن را می‌شناسیم. اما من همیشه می‌اندیشم که شوپنهاور در این زمینه نیز تنها همان کاری را کرده استکرده‌است که فیلسوفان از روی عادت می‌کنند؛ یعنی پیش داوری مردم را پذیرفته و در آن باب گزافه گویی کرده استکرده‌است. «خواستن» از دیدگاه من به خصوص پیچیده و امری است که به ظاهر یک واژه است و در همین تک واژه پیش داوری مردم نهفته و به دلیل کم دقتی فیلسوفان، پیوسته بر تمام امور چیرگی یافته استیافته‌است [...] هر فیلسوفی می‌خواهد «خواست» خویش را از دیدگاه اخلاقی مطرح کند و اخلاق در واقع همان آموزهٔ روابط حاکمی است که پدیدهٔ «زندگی» با آن پدید می‌آید.»
** ''در باب پیش داوری‌های فیلسوفان، بند ۱۹''
* «کل روان‌شناسی تاکنون وابسته به پیش داوری‌ها و هراس‌های اخلاقی مانده و هرگز بی پروا به ژرفاها نرفته استنرفته‌است. روان‌شناسی را تا کنون هیچ‌کس به سان من، حتی در ذهن خویش، «علمِ شکل شناسی» و «تکامل ارادهٔ معطوف به قدرت» ندانسته و همین شیوهٔ تفکر من است که نشان می‌دهد در هر چه تا کنون نوشته شده است،شده‌است، تنها نشانه‌ای از آن امری دیده می‌شود که آن را مسکوت گذاشته‌اند.»
** ''در باب پیش داوری‌های فیلسوفان، بند ۲۳''
* «آه، چه سادگی مقدسی! انسان در چه سادگی و فریب شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند! [...] چه روشن و رها و سهل و ساده کرده‌ایم، هر آنچه را که گرداگرد ما را فرا گرفته استگرفته‌است! چه نیک بلدیم که حواس خویش را گذرگاهی برای امور سطحی و اندیشهٔ خویش را شهوتی برای جهش‌ها و خطاها بدانیم! چگونه از همان سرمنزل کار دریافته‌ایم که ناآگاهی خویش را پاس بداریم، تا از خود زندگی لذت ببریم!»
** ''جان آزاده، بند ۲۴''
* «هر جا ملت می‌خورد و می‌آشامد و حتی آنجا که امری را گرامی می‌دارد، همیشه بوی گند می‌آید. پس اگر می‌خواهید هوای پاک تنفس کنید، به کلیسا نروید...نروید…»
** ''جان آزاده، بند ۳۰''
* «در طولانی‌ترین دورهٔ تاریخ بشری -که آن را دورهٔ پیش از تاریخ می‌نامیدند- ارزش یا بی‌ارزشی هر رفتاری را ناشی از پیامدهای آن رفتار می‌دانستند [...] نیروی تأثیرگذار بر گذشته، کامیابی یا ناکامی بود که انسان بر آن اساس در ذهن خویش امری را نیک یا بد می‌پنداشت. بیایید بر این دوره عنوان «پیش اخلاقی» را بگذاریم [...] در ده هزار سال اخیر انسان بر این کرهٔ گسترده خاکی گام به گام پیش رفته و به جایی رسیده استرسیده‌است که نه پیامدها، بلکه سرمنشأ رفتارها را سنجهٔ ارزش آن‌ها می‌داند؛ یعنی رخداد بزرگ، ظرافت فراوان در نگرش و سنجش، تأثیر ناآگاهانهٔ تسلط ارزشهای اشرافی و باور به «اصل و نسب»، نشانه‌ای است از دوره‌ای که می‌توان با دقت آن را دوره‌ای «اخلاقی» نامید به این سان، در نهایت نخستین گام در راه شناخت خویشتن برداشته شده استشده‌است. به جای پیامدها، سرمنشأ مطرح شده استشده‌است و عجب چشم‌انداز واژگونه‌ای! [...] قصد را سرمنشأ و زمینهٔ کامل هر رفتاری دانستن، پیش داوری است و با این پیش داوری تقریباً تا همین زمان معاصر نیز از دیدگاه اخلاقی امور را می ستایند، سرزنش و داوری و در این باره فلسفه بافی می‌کنند؛ ولی آیا امروزه از سر ضرورت به آنجا نرسیده‌ایم که بار دیگر در باب این واژگونی و تغییر ارزش‌ها به دلیل درک دگرباره و ژرف انسان از خویشتن نتیجه‌ای بگیریم، آیا در آستانهٔ عصری نیستیم که بهتر است آن را منفی و «ضداخلاقی» بنامیم، امروز که دست کم بین ما ضداخلاق گرایان این تردید پدید آمده است...آمده‌است…»
** ''جان آزاده، بند ۳۲''
* «باور به «یقین‌های بی واسطه» همان ناشی گری اخلاقی است که ما فیلسوفان به آن افتخار می‌کنیم، ولی سرانجام ما نیز باید زمانی انسان‌های «صرف اخلاقی» نباشیم! صرف نظر از اخلاق، این باور حماقتی است که چندان برای ما افتخار آمیز نیست! ممکن است در زندگی مدنی، بدبینی همیشگی و شایع را نشانه «شخصیت بد» بدانند و به همین دلیل از جملهٔ نابخردی‌ها بشمارند، ولی اینجا در میان خود و فراسوی جهان مدنی و پاسخ‌های آری و نه، آن چیست که قرار است جلوی نابخردی ما را بگیرد.»
* «باید این سلیقهٔ بد را از خویش دور کرد که بخواهیم مشابه و مطابق با بسیاری از مردم باشیم. «نیک» اگر همسایه نیز آن را بر زبان آورد، دیگر نیک نیست. نیکیِ همگانی یعنی چه؟ این سخن با خودش در تضاد است؛ زیرا هر چه همگانی باشد، چندان ارزشی ندارد.»
** ''جان آزاده، بند ۴۳''
* «در نهایت جهان باید همان وضعی را داشته باشد که همیشه داشته است؛داشته‌است؛ یعنی امور سترگ برای بزرگان می‌ماند و پرتگاه برای ژرف اندیشان، ظرافت و هراس برای ظریف اندیشان و در نهایت تمام امور نادر برای نادران.»
** ''جان آزاده، بند ۴۳''
* «ایمان مسیحی از همان ابتدا قربانی کردن بود؛ یعنی قربانی کردن تمام آزادی‌ها، تمام افتخارها، تمام اعتماد به نفس و در عین حال به بردگی کشاندن، مسخره کردن و مثله کردن خویش.»
* «در زمان صلح، انسان جنگجو به جان خودش می‌افتد.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۷۶''
* «دلِ اسیر و جانِ آزاده. هر بار دل خویش را سخت به بند کشیم و اسیر کنیم، می‌توانیم به جان خویش، آزادی‌های فراوانی بدهیم. من این اصل را زمانی بر زبان راندم؛ ولی کسی حرف مرا باور نمی‌کند، مگر آنکه از پیش آن را بداند...بداند…»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۸۷''
* «کیست که تاکنون خویشتن را برای نیک نامی خویش قربانی نکرده است؟نکرده‌است؟»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۹۲''
* «پختگی مرد، یعنی کشف دوبارهٔ همان جدیتی که در کودکی و به هنگام بازی داشته‌ایم.»
* «باید زندگی را به همان سان وداع گفت که اُدیسه با نوسیکا خداحافظی کرد؛ یعنی بیشتر دعاگو بود تا دلباخته.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۹۶''
* «کشف عشق متقابل ممکن است، عاشق را از معشوق دل‌آزرده کند. «چه شد؟ آیا چنان فروتن است که حتی تو را دوست می‌دارد؟ یا به نهایت ابله؟ یا...یا… یا ... ؟»»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۰۲''
* «اکنون جهان به کام من است ،است، ازین پس هر سرنوشتی را دوست دارم : که را هوس ان است که سرنوشت من باشد؟ »
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۰۳ ''
* «نه محبت به انسان‌ها، بلکه ناتوانی آنان در محبت به انسان‌ها، مانع از آن می‌شود که امروزه مسیحیحان را بسوزانند.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۰۴''
* «حتی همبستری هم با ازدواج خراب می‌شود.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۲۳''
* «اگر ناگزیر شویم، نظر خویش را در باب کسی تغییر دهیم، به خاطر این زحمتی که او فراهم کرده است،کرده‌است، انتقام سختی از او خواهیم گرفت.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۲۵''
* «دستیابی یک ملت به شش، هفت بزرگمرد، کاری خلاف طبیعت است و حتی نابودی آنان در مرحلهٔ بعدی نیز چنین است.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۲۶''
* «مرد و زن در باب یکدیگر اشتباه می‌کنند و در نتیجه به خویشتن احترام می‌گذارند و عشق می‌ورزند (یا درست‌تر آن است که بگوییم به آرمان خویش عشق می‌ورزند). از این رو مرد به دنبال زنی آرام است؛ ولی زن درست به سانِ گربه‌ای که خوب حفظِ ظاهرِ آرام را تمرین کرده است،کرده‌است، بس ناآرام است.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۳۱''
* «ما را به خاطر فضیلت‌ها، بیشتر کیفر می‌دهند.»
* «اشتباهِ یک‌نفر عجیب به نظر می‌رسد؛ ولی در گروه‌ها، احزاب، ملت‌ها و ازمنه جزو قواعد است.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۵۶''
* «باید نیک و بد را جبران کینم؛ ولی چرا در حق آن کس که در حق ما نیکی یا بدی روا کرده است؟کرده‌است؟»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۵۹''
* « «همسایه، همسایهٔ ما نیست؛ بلکه همسایهٔ همسایهٔ ما است.» هر ملتی چنین می‌اندیشد.»
* «مسیح به جهودان خویش گفت: «شریعت برای بردگان بود، پس خدا را در مقام پسرش دوست بدارید! اخلاق به ما پسرانِ خدا چه ربطی دارد؟»»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۶۴''
* «آدمی البته با دهانش دروغ می‌گوید، اما با حالت دک و پوزش حقیقت را بیان می‌کند.»<ref>فراسوی نیک و بد. فردریش نیچه. ترجمه‌یترجمهٔ داریوش آشوری. ص 128. چاپ سوم، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی</ref>
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۶۶''
* «مسیحیت، الهه [[عشق]] را مسموم کرد؛ گرچه از چنگال [[مرگ]] گریخت، اما تغییر ماهیت یافت و فسق و فجور نام گرفت.»
* «پیامدِ رفتارهای ما گلوی ما را می‌گیرد و اعتنایی به آن ندارد که در این بین ما خود را «اصلاح» کرده‌ایم.»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۷۹''
* « «از چشم من افتاد.» -چرا؟ «من همسان او نیستم.» -آیا انسانی تاکنون چنین پاسخی داده است؟داده‌است؟»
** ''گزیده گویی‌ها و میان پرده‌ها، بند ۱۸۵''
* «اخلاقیاتی وجود دارد که باید بنیانگذار خویش را نزد دیگران توجیه کند. دیگر اخلاقیات باید او را آرام سازند و حس رضایت را در وجودش برانگیزند. با اخلاقایاتی دیگر او می‌خواهد خویشتن را به صلیب کشد و خوار کند. با گونه‌ای دیگر می‌خواهد انتقام بگیرد، خویش را پنهان سازد و منظورش را به گونه‌ای دیگر بیان کند و خویشتن را در بلنداهای دوردست بنشاند. '''این اخلاق تنها در خدمت بنیانگذارش است''' تا امری را فراموش کند یا امری دیگر را در وجد خودش به فراموشی سپارد. [...] خلاصه، '''اخلاقیاتِ گوناگون زبان اشارهٔ عواطف است'''.»
* «پدر و مادر ناخواسته فرزند خویش را شبیه خود می‌کنند و نام «تربیت» را بر آن می‌گذارند.»
** ''در باب تاریخ طبیعی اخلاق، بند ۱۹۴''
* «از زمانی که بشر بوده است،بوده‌است، رمه‌های انسانی و پیوستهٔ جماعتِ پرشمارِ فرمانبران، در مقایسه با اندک فرماندهان نیز وجود داشته استداشته‌است. به خصوص با توجه به اینکه بهترین و طولانی‌ترین فرمانبری را انسان‌ها به انجام رسانده‌اند و در پرورش آن کوشیده‌اند، به راحتی می‌توان فرض کرد که اکنون تقریباً در نهاد هر انسانی نیاز به پیرویِ مادرزادی و به گونه‌ای وجدان ظاهری وجود دارد که فرمان می‌دهد. [...] این نیاز می‌خواهد به نهایت برآورده و قالبِ ظاهری آن از درونمایه‌ای آکنده شود. این نیاز به دلیل شدت، ناشکیبایی و هیجان کمتر، دست به انتخاب می‌زند و بیشتر میلی خشن است که هر چه را فرماندهان (والدین، آموزگاران، قوانین، پیش داوری‌های اجتماعی و آرای عمومی) به گوشش می‌خوانند می‌پذیرد. محدودیتِ شگفت‌انگیزِ تکاملِ انسان، آن تردیدها، دودلی‌ها و بازگشت‌ها و چرخش‌ها به این دلیل است که غریزهٔ رمه‌ای و فرمانبری به بهترین وجه و فن فرماندهی به صورت ارثی منتقل می‌شود.»
** ''در باب تاریخ طبیعی اخلاق، بند ۱۹۹''
* «زمان [[سیاست]]‌های کوچک سپری شده: قرن آینده حامل زورآزمایی برسر تسخیر [[زمین]] است، جبر [[تاریخ]] میل به سوی سیاست‌های بزرگ دارد.»
* «مردان تاکنون با زنان درست به سانِ پرندگانی رفتار کرده‌اند که از جایی بلند به پایین آمده و ره گم کرده‌اند؛ به سانِ موجودی ظریف، لطیف، وحشی، شگفت‌انگیز، شیرین، پر روح؛ ولی درست به سانِ همان پرنده‌ای که باید او را در قفس کرد تا نگریزد.»
** ''فضیلت‌های ما، بند ۲۳۷''
* «ضعف، فروپاشیدگی و ناتوانی بیمارگونه در «اراده»، پیوسته با هم همراه بوده استبوده‌است و قدرتمندترین و پرنفوذترین زنان جهان (و از آن جمله مادرِ [[ناپلئون]])، قدرتِ خویش بر مردان را مرهونِ قدرتِ ارادهٔ خود هستند.»
** ''فضیلت‌های ما، بند ۲۳۹''
* «آنچه در زن سبب احترام و اغلب هراس می‌شود، طبیعتِ اوست که «طبیعی تر» از مرد است! آن انعطاف‌پذیری واقعی و شبیه به درندگانِ پرفریب، پنجه‌های ببرِ زیرِ دستکش‌ها، ناشی گری در خودپسندی، تربیت ناپذیری و احساسِ وحشیگریِ درونی و درک ناپذیری، گستردگی و بی‌انتهاییِ خواست‌ها و فضیلت‌ها و هر آنچه به رغم تمام هراس‌انگیزی، سبب احساس ترحم به حال این گربهٔ خطرناک و زیبا، یعنی «زن» می‌شود، آن است که از هر حیوان دیگری بیشتر رنج می‌برد، جراحت می‌بیند، نیازمند به محبت و محکوم به سرخوردگی است.»
* «دوری از صدمه، زورگویی، چپاول متقابل و همسویی خواست‌های خود با دیگران، ممکن است در مفهوم کلی بین افراد، بدل به رسمی نیکو شود؛ [...] اما همین که این اصل را بخواهیم فراگیر و اصل بنیادین جامعه کنیم، بی درنگ کنه وجودِ آن، یعنی خواستِ نفیِ زندگی و اصلِ نابودی و تباهی مشخص خواهد شد. [...] '''زندگی در اصل تصاحب، صدمه، چیرگی بر فردی بیگانه و ضعیف تر، ستم، سختی، اجبار به قالب‌هایی خاص، تصاحب و دست کم چپاول است.''' [...] حتی آن جسم که در آن همان گونه که فرض کردیم، هر فرد با دیگری همسان رفتار می‌کند، باید خود، اگر کالبدی زنده و رو به مرگ نباشد، هر کاری را در مخالفت با کالبد دیگری انجام دهد که افراد درون آن از اِعمالِ آن بر یکدیگر خودداری می‌کنند. او تجسمِ زندهٔ خواستِ قدرت خواهد شد، رشد خواهد کرد، به گرداگرد خویش دست خواهد انداخت، دیگران را به سوی خود خواهد کشید، چیرگی خواهد یافت. البته نه به دلیل اخلاق یا ضداخلاق، بلکه '''چون زنده است و زندگی همان خواستِ قدرت است.''' [...] می‌گویند «خصلت چپاولگری» در آن [جامعه] باید از بین برود. این گفته از دید من چنان است که گویی قولِ اختراعِ آن زندگی را می‌دهند که در آن هیچ کارکردِ اگارنیکی وجود ندارد. «چپاول» از ویژگی‌های جامعه‌ای تباه، ناقص و بدوی نیست، از ویژگی‌های جامعه‌ای زنده با کارکردهای ارگانیک و پیامدِ خواستِ قدرتی است که همان خواستِ زندگی است.»
** ''والا چیست؟، بند ۲۵۹''
* «بزرگ‌ترین رخدادها و اندیشه‌ها را [...] دیرتر از سایر امور درمی‌یابند؛ زیرا نسل‌هایی که در همان زمان زندگی می‌کنند، این رخدادها را نمی‌بینند و از کنار آن‌ها می‌گذرند و به زندگی خویش ادامه می‌دهند. [...] نور دورترین ستارگان دیرتر از همه به انسان می‌رسد و تا زمانی که نرسیده است،نرسیده‌است، انسان انکار می‌کند که در آن جا ستارگانی وجود دارد. '''هر جانی به چند قرن فرصت نیاز دارد تا او را بفهمند؟'''»
** ''والا چیست؟، بند ۲۸۵''
* «انسان، حیوانی گوناگون، فریفته، مصنوعی و تیره و تار است که بر دیگر حیوانات، کمتر با قدرت، بلکه بیشتر با مکر و هوشمندی چیره می‌شود و از این رو، آن وجدانِ نیک را اختراع کرده است،کرده‌است، تا روانش بتواند به راحتی از آن لذت برد. تمام اخلاق، فریب و جعلی طولانی و دلنشین است که به برکت آن، اصولاً روان می‌تواند کامیاب شود.»
** ''والا چیست؟، بند ۲۹۱''
 
'''Aus dem Nachlass'''
* «درد و بیماری من ارثی نیست[...] این عفونت [[تاریخ]] است. اما (این عفونت) دوطرفه است.»
* «آیا پس از [[مرگ]] خداوند، دوران پایان مرد برتر است؟ [...] یا پایان خود انسان[...] نوع بشر چون راه نابودی خود را انتخاب کرده است،کرده‌است، تنها برای او یک اراده وکالتی باقی‌مانده استباقی‌مانده‌است
* «هرچند که [[زمین]] بدور [[خورشید]] می‌گردد، اما بیشتر بدور خود می‌گردد. تصوری که ما از [[دانش|علم]] نجوم داریم، چنانچه بخواهیم فقط در این مورد صحبت کنیم[...] فانتزی غریبی است! همچنین وقتی که روی [[اسب|اسبم]] ادرار می‌کنم، باز هم دلش می‌خواهد.»
* «وقتی برای حل‌کردن یک مسئله دو راه موجود باشد، من همیشه به راه سوم متوسل می‌شوم.»
* «لانگ‌بن می‌خواست روح مرا نجات دهد. این منافق می‌خواست دل یک خانم را بدست آورد و گمان می‌کرد که دارد فاحشه‌ای را مسیحی می‌کند. مگر می‌توان انتظاری غیر از این از فضیلت مسیحیت داشت؟»
* «چه در بستر، چه در پشت میز بمیرم، فرقی نمی‌کند. [...] آفتاب لب بام[...] مهم اینست که با نظم بمیرم.»
* «خداوند مرده استمرده‌است به خاطر حماقت مخلوقاتش. این حماقت عبارت بوده استبوده‌است از این‌که انسان خداوند را با تصویر خود آفریده استآفریده‌است. فقط من می‌توانم این اشتباه دوگانه را تصحیح کنم. زیر هم دوگانه و هم دید هندسی خود را تکثیر داده‌ام.»
 
=== نامه‌ها ===
(از میان نامه‌ها) '''Aus Briefen'''
* «آقای استاد عزیز: در نهایت ترجیح می‌دهم که در بازل استاد باشم تا این‌که خداوند! اما جرأت نکردم خودخواهی را تا آن‌جا آشکار کنم که به خاطر او جهان را نیافرینم. شما می‌بینید، انسان باید از خودگذشتگی بکند به هر صورتی و در هر کجا که باشد. با این‌حال اتاق دانشجویی کوچکی گرفته‌ام که روبروی میدان «کاری‌نانو» قرار دارد (با عنوان ویکتور امانوئل در آن‌جا به دنیا آمدم) - در این‌جا می‌توانم از پشت میز اتاقم [[موسیقی]] فوق‌العاده‌ای را که در طبقه پایین خانه‌ام می‌زنند را بشنوم...بشنوم…» امضاء: آستو
** ''به Jakob Burckardt (یاکوب بورکارت) در بازل، از تورین/ ۶ ژانویه ۱۸۸۹''
* «آقای عزیز: به زودی جوابی به داستان کوتاهتان - داستانی که مانند توپ صدا کرده استکرده‌است - دریافت خواهید کرد. دستور دادم تا شورای شاهزادگان در رم تشکیل شود. زیرا می‌خواهم امپراتور جوان را تیرباران کنم. خداحافظ! زیرا دوباره همدیگر را خواهیم دید...دید… اما به شرط این‌که از هم جدا شویم...شویم…» بدون امضاء
** ''به August Strindberg ([[W:اگوست استریندبرگ|اگوست استریندبرگ]]) در هُلته، از تورین/ ۳۱ دسامبر ۱۸۸۸''
* «با این‌که می‌دانم اعتقاد زیادی به توانایی‌های من در تسویه‌حساب‌کردن ندارید، با این‌حال امیدوارم بتوانم ثابت کنم که من کسی هستم که قرض‌هایم را پس می‌دهم. مثل قرض‌هایی که به شما دارم...دارم… همین حال تمام ضدیهودان را تیرباران کردم...کردم…» امضاء: دیونزیوس
** ''به Franz Overbeck (فرانس اُوربک) در بازل، از تورین/ ۴ ژانویه ۱۸۸۹''
* «در همین هفته سه‌بار «رنج مسیح به روایت متای مقدس» را شنیدم، وهر بار همان احساس تحسین‌برانگیز، وجودم را تسخیر کرد. هرکس مسیحیت را از یاد برده، با شنیدن این قطعه به فضای روحانی آن بازمی‌گردد.»
** ''به Erwin Rohde (آروین رُدِ) دربارهٔ [[یوهان سباستین باخ]]/ ۳۰ آوریل ۱۸۷۰''
* «دوست من پاول: حالا که ثابت شده‌است که من به طور اجتناب ناپذیری دنیا را آفریده‌ام، مشخص شده که دوستم پاول هم در برنامه این جهان پیش‌بینی شده بود...بود…» امضاء: دیونزیوس
** ''به Paul Deussen (پاول دویسن) دربرلن، از تورین/ ۴ ژانویه ۱۸۸۹''
* «سلام بر تو باد. من سه‌شنبه به رم خواهم آمد تا به حضور پاپ شرفیاب شوم...شوم…» امضاء: مسیح مصلوب
** ''به Kardinal Mariani (اسقف ماریانی) در رم، از تورین/ ۴ ژانویه ۱۸۸۹''
* «شاهزاده خانم عزیز من آریانه: اگر بگویند که من انسانم این پیش‌داوری است. اما در میان انسان‌ها نیز [[زندگی]] کرده‌ام و با هرچه که انسان‌ها احساس می‌کنند آشنا هستم از چیزهای کوچک تا بزرگ. من در میان هندوها، [[گوتاما بودا|بودا]] بوده‌ام و در یونان نیز دیونزیوس. اسکندر و قیصر و همچنین شاعر [[ویلیام شکسپیر|شکسپیر]] یعنی «لرد بیکن» همگی تجسمات من هستند. در نهایت [[ولتر]] و [[ناپلئون بوناپارت|ناپلئون]] هم بودم و شاید هم ریچارد واگنر...واگنر…»
** ''به Cosima Wagner (کوزیما واگنر) در بایرویت، از تورین/ ۳ ژانویه ۱۸۸۹ ''
 
=== اراده معطوف به قدرت ===
'''Wille zur macht'''
* آنچه در این جااین‌جا می‌آورم، تاریخ دو سدهٔ آینده است. آنچه را خواهد آمد و جز آن هم نتواند بود، توصیف می‌کنم: برآمدن نیست‌گرایی را.
** ''پیشگفتار، بند ۱''
* پرسش نیست‌گرایانهٔ «برای چه» از عادتی برمی‌خیزد که تاکنون به وجود آمده استآمده‌است و به سبب آن چنین به نظر آمده استآمده‌است که هدف، از بیرون و از ورای این جهان، تعیین می‌شود و به ما می‌دهند و از ما می‌خواهند –یعنی به وسیله قدرتی و مرجعی برتر از انسان. پس از این که این عقیده از یاد برفت و دیگرگون شد، باز، بنابر عادت کهن، در جستجوی مرجعی دیگر می‌افتند که بتواند باز قطعی و بلاشرط سخن گوید و هدف‌ها و تکالیفی بفرماید. مرجع «وجدان» اکنون در صف مقدم (هر اندازه وجدان از دانش برین و خداشناسی، آزادتر گردد، به همان اندازه بیشتر اخلاق، فرمانده می‌شود)، همچون جبران خسارت به جای مرجع فردی (یعنی پروردگار) می‌آید. یا خود مرجع خرد. یا غریزه اجتماعی (غریزه گله‌ای). یا تاریخ با خرد نافذ دورنیش که هدف خویش را در خود دارد و انسان می‌تواند خود را چشم‌بسته بدو بسپارد. انسان در هر حال می‌خواهد از دور این [[اراده]]، از دور این خواست [[هدف]] و از دور این خطر که به خود هدفی دهد، بگردد و از آن شانه تهی کند، می‌خواهد بار مسئولیت را از دوش خویش بیفکند (حتی آماده است، به [[سرنوشت]] و جبر تقدیر سر بنهد). سرانجام به خوشبختی و سعادت و با چند ریاکاری به خوشبختی و سعادت بیشترین شماره مردم می‌گرایند و به خود می‌گویند: «۱. هدف معینی اساساً لازم نیست که باشد. ۲. اصلاً ممکن نیست، چیزی پیش‌بینی کرد.» درست اکنون که شاید اراده در کمال قدرتش لازم است، ضعیف‌تر از همیشه است و ترسوتر از همیشه: بدگمانی مطلق به قوت مشکلهٔ اراده به‌یکبارگی.
** ''نیست‌گرایی اروپایی، بند ۸''
* آن زمان رسد که تقاص این که دو هزار سال تمام مسیحی بوده‌ایم، پس دهیم: آن وزنهٔ سنگین را از دست بدهیم که بدان زنده می‌ماندیم – زمانی است دراز که نمی‌دانیم چه کنیم، نه راهی به پس، نه راهی به پیش، نه به درون، نه به بیرون. ناگهان در ارزشیابی دیگری که عکس ارزش‌های پیشین است، با همان نیرو که این گونهاین‌گونه ارزش مبالغه‌آمیز آدمی را در ما به وجود آورده است،آورده‌است، فرو افتیم.
** ''نیست‌گرایی اروپایی، بند ۱۲''
* این خوشبختی نصیب من است که پس از هزاران سال گمراهی و آشفتگی، راهی یافته باشم که به سوی «یک آری» و به سوی «یک نه» رهنمون باشد. «نه» می‌آموزم نسبت به هر چه که ناتوان کند، نسبت به آنچه از پای درآورد. «آری» می‌آموزم نسبت به هر چه نیرومند کند و نیرو افزاید، حس برتری و نیرومندی به کرسی نشاند و از آن همه جانبداری کند. کسی که تاکنون نه این را آموخت و نه آن را. فضیلت آموختند و از خود بیخودی، همدردی آموختند و خود نفی زندگی. این‌ها همه ارزش‌های ازپای‌درآمدگان و بی‌رمقان است. اندیشه‌های دور و دراز دربارهٔ فیزیولوژی ازپادرآمدگی و بی‌رمقی، به این پرسش مرا مجبور ساخت که تا چه اندازه قول و حکم بی‌رمقان در جهان ارزش‌ها شنیدنی بوده و نافذ گشته استگشته‌است. حاصل من آنچنان شگفت بود که ممکن است باشد، خود برای همچون منی که در چه بسیار جهان‌های بیگانه که گویی در خانه خویش بودم: همهٔ قضاوت‌های ارزشی، همهٔ آن‌هایی که بر سر جهان آدمی فرمان رانده‌اند، دست کم بر سر بشریتی که رام گشته است،گشته‌است، همه را به مصدر قضاوت ازپای‌درآمدگان و بی‌رمقان قابل تحویل یافتم. تمایلات بنیان کن را از زیر نام‌های مقدسی به درآوردم، آنچه را ناتوان می‌کند و ناتوانی می‌آموزد و آنچه را ناتوانی به‌سان بیماری واگیر به همه جا می‌گسترد، [[خدا]] نامیدند...نامیدند… من یافتم که «انسان نیک» نوعی از صور پایداری و اثبات انحطاط است. آن فضیلت را که [[آرتور شوپنهاور|شوپنهاور]] نیز می‌آموخت که برترین فضایل و یگانه فضیلت و پایهٔ همهٔ فضایل است: یعنی همان همدردی را نیز خطرناکتر از هر سیئهٔ دیگر یافتم. انتخاب نوع را از میان بردن و به عمد و خواسته خط بطلان بر پاکیزه ساختن و تطهیر از آنچه مرده استمرده‌است کشیدن –همین را تاکنون فضیلت به معنای کامل آن نامیدند...نامیدند… انسان باید به تقدیر و سرنوشت حرمت گذارد، به همان تقدیر که به ناتوان گوید: «نیست شو و از میان رو!» آن را [[خدا]] نامیدند تا در برابر تقدیر پایداری کنند، تا بشریت را گندیده و تباه سازند...سازند… آری نام خدا را نباید بی‌جهت برد...برد… نژاد، تباه و فاسد گشته استگشته‌است – نه به واسطه گناهانش بلکه به واسطه نادانیش: پوسیده و فاسد گشته است،گشته‌است، زیرا ازپای‌درآمدگان را به‌سان ازپادرآمدگی نگرفتند و نفهمیدند: اشتباهات و وظایف‌الاعضایی علت همه بلّیات است...است… فضیلت، اشتباه بزرگ ماست. مسئله: ازپادرآمدگان را چه رسد که قانونگذار ارزش باشند؟ به صورت دیگر پرسیم: چگونه آنانی بر سر قدرت آمدند که آخر از همه‌اند و پست‌تر از همه؟ چه شد که غریزهٔ این جانور آدم‌نام بر سر ایستاد؟
** ''نیست‌گرایی اروپایی، بند ۲۴''
* شاید من بهتر از هر کس بدانم که چرا تنها انسان می‌خندد: او تنها، چنان ژرف رنج می‌برد که از اختراع خنده ناگزیر بوده استبوده‌است. بدبخت‌ترین و غمناک‌ترین، چنان‌که چنین می‌باید، شادترین جانور است.
** ''نیست‌گرایی اروپایی، بند ۳۶''
* از چیزی که شما را بر حذر می‌دارم: اینکه مبادا غرایز انحطاط و فروریزی را با انسانیت اشتباه کنید. مبادا وسایلی را که از هم‌پاشیدگی می‌آورد و ضرورتاً به سوی انحطاط و فروریزی می‌برد با فرهنگ، عوضی بگیرید. مبادا هرزگی و بیکارگی یعنی اصل «بگذار بشود» و «بگذار باشد» را با اراده معطوف به قدرت عوضی بگیرید (این اصلی است متناقض با آن).
* این داراها همه مانند یک تن واحد بر یک عقیدهٔ واحدند که گوید: «انسان باید چیزی داشته باشد، تا چیزی باشد.» لیکن به شما بگویم که همین خود، کهن‌ترین و مهمترین همهٔ غرایز است: من میل داشتم بر آن بیفزایم: «آدم باید بیش از آن بخواهد که دارد، تا اینکه بیش از آن بشود که هست.» چنین است، درسی که زندگی به زندگان می‌آموزد: چنین است ناموس جریان تکامل. داشتن و میل به بیش داشتن، با یک واژه، رشد و نمو زندگی خود این است.
** ''نیست‌گرایی اروپایی، بند ۵۱''
* من هنوز موجبی برای نومیدی نیافته‌ام. هر کس که [[اراده]]‌ای نیرومند نگاه داشته و خود را بدان پرورش داده استداده‌است و در عین حال نظری وسیع دارد، او بیش از همیشه شانس خواهد داشت.
** ''نیست‌گرایی اروپایی، بند ۵۳''
 
* «جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده‌تر از اینهاست که ما فکر می‌کنیم.»
* «شما همگان غُرّیدن برایِ «آزادی» را از همه بیش دوست می‌دارید. امّا من بی‌ایمان شده‌ام به «رویدادهایِ بزرگ» ی که پیرامونِشان غُرش و دود فراوان باشد. باورکن، رفیق دوزخی هیاهو! رویدادهایِ بزرگ نه پربانگ‌ترین که خاموش‌ترین ساعت‌هایِ مایند. جهان نه گِردِ پایه‌گذارانِ هیاهوهایِ نو، که گردِ پایه گذارانِ ارزش‌هایِ نو می‌گردد: با گردشی بی‌صدا.»
* «وقتی زنی دانشمند می‌شود، معمولاً نشان آن است که در اندام‌های تناسلی او اختلالی روی داده استداده‌است.»<ref name=groult>{{یادکرد
|کتاب=زنان از دید مردان
|نویسنده =بنوات گرو
* «این نه نبود عشق بلکه نبود دوستی است که باعث خوشبخت نشدن در ازدواج می‌گردد.»
* دشمنان خود را دوست بدارید، زیرا بهترین جنبه‌های شما را به نمایش می‌گذارند.
* دریغا، آنچه تا چندی پیش درین چمن، سبز و رنگین ایستاده بود، اکنون پژمرده و خاکسترین افتاده استافتاده‌است! و چه بسیار شهدِ امید که من از این‌جا به کندوهایِ خویش برده بودم! آن دل‌های جوان اکنون همه پیر گشته‌اند؛ و نه تنها پیر، که خسته و بی‌بها و تن آسا. آنان این را چنین می‌نامند: «ما دیگربار دیندار گشته‌ایم.» چندی پیش بود که ایشان را می‌دیدم که بامدادان با پاهایِ بی‌باک بیرون می‌دوند: اما پایِ دانایی‌شان خسته شد و اکنون از بی‌باکیِ بامدادی خویش نیز به بدی یاد می‌کنند. به راستی، روزگاری، بساکس از ایشان پاهایِ خویش را بسانِ رقّاصان بَرمی‌کشید و نوشخند فرزانگی‌ام برای‌اش دست می‌کوفت. آن‌گاه از کار بازایستاد و هم‌اکنون دیدم‌اش که خمیده پشت به سوی صلیب می‌خزد. روزگاری همچون پَشِگان و شاعرانِ جوان گِردِ نور و آزادی گَردان بودند. هرچه پیرتر، سردتر: و اکنون تاریک اندیشان‌اند و وِردخوانان و گوشه نشینان. ... . دریغا، همیشه چه کم‌اند آنانی که دل‌هاشان بی‌باکی و بازیگوشیِ دیرپای دارد و جان‌شان نیز شکیبا می‌ماند. جز اینان دگر همه بیم‌داران‌اند.
 
== دربارهٔ نیچه ==
* «نیچه با آنکه استاد دانشگاه بود بیشتر مشرب ادبی داشت و کمتر دانشگاهی بود. این فیلسوف هیچ نظریهٔ جدیدی در بودشناسی یا معرفت‌شناسی اختراع نکرد و اهمیتش در درجهٔ اول از حیث اخلاق است و در درجهٔ دوم به عنوان یک منتقد تیزبین تاریخ.»<ref name="برتراند راسل">برتراند راسل، [[w:تاریخ فلسفه غرب|تاریخ فلسفه غرب]]، ترجمهٔ نجف دریابندی، فصل بیست و پنجم.</ref>
** [[برتراند راسل]]
* «مطالب زیادی در نظریات او هست که باید به عنوان جنون بزرگ پنداری خویشتن طرد شود، دربارهٔ [[اسپینوزا]] می‌گوید:"این منزوی بیمارگونی که در لباس مبدل ظاهر شده، چقدر جبن و ضعف از خود نشان می‌دهد!" درست عین همین را می‌توان دربارهٔ خود وی گفت، و آن هم با میلی کمتر؛ زیرا که وی در گفتن آن در حق اسپینوزا تردیدی به خود راه نداده استنداده‌است. پیداست که نیچه در خیال‌بافی‌هایش استاد دانشگاه نیست، بلکه مرد جنگی است. همهٔ کسانی که وی آنها را می‌ستود نظامی بودند. عقیده‌اش دربارهٔ زنان، مانند عقیده هر مردی، تجسم احساس خود اوست نسبت به زن‌ها، که در مورد او آشکارا جز احساس ترس نیست."تازیانه‌ات را فراموش مکن" اما اگر خود نیچه با تازیانه پیش زنان می‌رفت نود درصد آنها تازیانه را از دستش می‌گرفتند؛ و خودش هم این را می‌دانست و به همین جهت از زنان دوری می‌کرد و با سخنان تلخ بر خودخواهی زخم‌خورده‌اش مرهم می‌نهاد.»<ref name="برتراند راسل">برتراند راسل، [[w:تاریخ فلسفه غرب|تاریخ فلسفه غرب]]، ترجمهٔ نجف دریابندی، فصل بیست و پنجم.</ref>
** [[برتراند راسل]]
* «من به سهم خود با [[بودا]] چنان‌که او را تصور کرده‌ام، موافقم؛ اما نمی‌دانم چگونه با براهینی که می‌توانند در یک مسئله ریاضی یا علمی بکار روند، حقانیت بودا را اثبات کنم. از نیچه بیزام، زیرا که وی اندیشیدن درد را دوست می‌دارد؛ و خودپسندی را به صورت وظیفه درمی‌آورد؛ و مردانی که وی بیش از همه می‌پسندد و می‌ستاید فاتحانی هستند که افتخارشان عبارت است از زیرکی و مهارت در کشتار مردان؛ ولی من گمان می‌کنم که دلیل نهایی بر ضد فلسفهٔ نیچه مانند هر اخلاق ناخوشایند ولی عاری از تناقض دیگری، در توسل با امور واقعی نهفته نیست، بلکه در عواطفِ انسانی است. نیچه محبتِ کلی را تحقیر می‌کند؛ من آن را انگیزهٔ همهٔ آرزوهای خود در جهان می‌دانم؛ پیروان او به‌دور خود رسیده‌اند؛ ما هم امیدواریم که دور آنها زود به پایان برسد.»<ref name="برتراند راسل">برتراند راسل، [[w:تاریخ فلسفه غرب|تاریخ فلسفه غرب]]، ترجمهٔ نجف دریابندی، فصل بیست و پنجم.</ref>
** [[برتراند راسل]]
* «بی‌خدایان جدید به‌ندرت از فردریش نیچه نام می‌برند و هنگامی هم که به او اشاره می‌کنند، برای انکار او است. دلیل این مسئله نمی‌تواند این باشد که می‌گویند ایده‌های نیچه الهام‌بخشِ نابرابری نژادی بوده استبوده‌است که نازی‌ها به آن اعتقاد داشتند. این داستان با توجه به ادعای نازی‌ها مبنی بر علمی‌بودن نژادپرستی‌شان نامحتمل است. دلیل اینکه نیچه از اندیشه‌های جریانِ اصلیِ بی‌خدایی حذف شده، این است که او به مشکل میان الحاد و اخلاق اشاره کرده استکرده‌است. این بدان معنا نیست که بی‌خدایان نمی‌توانند اخلاقی باشند. موضوع بسیاری از جنجال‌های سبُک همین است. پرسش این است که یک ملحد به چه اخلاقی باید پایبند باشد؟»
** ''[[جان گری]]''، ۲۰۱۵<ref name="جان گری">جان گری، «بی‌خدایان جدید از چه می‌ترسند؟»، ترجمهٔ مهدی رعنایی، سایت ترجمان، برگرفته از Guardian، شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴، کد مطلب: ۷۲۷۵.</ref>
* «این برای این بی‌خدایان عجیب خواهد بود؛ اما نیچه گمان می‌کرد لیبرالیسمِ مدرن، تجسد سکولار همین سنت‌های دینی است. این محقق مسائل کلاسیک تشخیص داد که اعتقاد یونانی به خِرد چارچوبی را شکل داده استداده‌است که لیبرالیسم مدرن از آن شکل گرفته استگرفته‌است
** ''[[جان گری]]''، ۲۰۱۵<ref name="جان گری" />
* «نیچه به‌وضوح ادعا می‌کرد که لیبرالیسم در یکتاپرستیِ یهودی و مسیحی ریشه دارد و به همین دلیل است که او به این شدت با این ادیان دشمن است. او تا حد زیادی به این دلیل بی‌خدا است که ارزش‌های لیبرال را رد می‌کند.»
== منابع ==
{{ویکی‌پدیا}}
{{پانویس}}
 
[[رده:اهالی آلمان]]

منوی ناوبری