بربادرفته (رمان)
رمان بربادرفته نوشتهٔ مارگارت میچل، محصول سال ۱۹۳۶، دربارهٔ دختر نازپروردهٔ یک مزرعهدار اهل جورجیا است که باید از هر وسیلهای که در اختیار دارد برای رهایی از فقری که در طول و پس از جنگ داخلی گرفتار آن شده، استفاده کند. این رمان در سال ۱۹۳۹ به فیلمی بسیار محبوب تبدیل شد. این کتاب ۶۳ فصل دارد.
نقلقولها
[ویرایش]- «مشکل اکثر ما جنوبیها رت باتلر ادامه داد، «این است که یا به اندازه کافی سفر نمیکنیم یا به اندازه کافی از سفرهایمان سود نمیبریم… من چیزهای زیادی دیدهام که همه شما ندیدهاید. هزاران مهاجر که خوشحال میشوند برای غذا و چند دلار برای یانکیها بجنگند، کارخانهها، ریختهگریها، کشتیسازیها، معادن آهن و زغال سنگ - همه چیزهایی که ما نداریم. چرا، تنها چیزی که داریم پنبه و برده و تکبر است. آنها در عرض یک ماه ما را مغلوب میکنند.»
- فصل ۶
- قبل از جنگ، کارخانههای پنبه، پشم، زرادخانهها و کارگاههای ماشینآلات کمی در جنوب مریلند وجود داشت، واقعیتی که همه جنوبیها به آن افتخار میکردند. جنوب دولتمردان و سربازان، کشاورزان و پزشکان، وکلا و شاعران را پرورش داد، اما مطمئناً مهندس یا مکانیک نبودند. بگذارید یانکیها چنین شغلهای پست و حقیری را برگزینند.
- فصل ۸
- «در نهایت آنچه اتفاق خواهد افتاد همان چیزی خواهد بود که هر زمان تمدنی از هم میپاشد، اتفاق افتاده است. افرادی که عقل و شجاعت دارند، به وجود میآیند و کسانی که ندارند، غربال میشوند. حداقل، دیدن یک گوتردامرونگ جالب بوده است، اگر نه راحت،»
- «غروب خدایان. متأسفانه، ما جنوبیها فکر میکردیم که خدا هستیم.»
- فصل ۳۱
- اشلی: «اینطور نیست که از هیزم شکنی در اینجا در گل و لای ناراحت باشم، اما از معنایش ناراحتم. از دست دادن زیبایی زندگی قدیمی که دوست داشتم، خیلی ناراحتم. اسکارلت، قبل از جنگ، زندگی زیبا بود. زرق و برق داشت، کمال و تمامیت و تقارنی مثل هنر یونانی داشت. شاید برای همه اینطور نبود. حالا این را میدانم. اما برای من که در دوازده اوکس زندگی میکردم، زندگی واقعاً زیبایی داشت. من به آن زندگی تعلق داشتم. من بخشی از آن بودم. و حالا دیگر رفته و من در این زندگی جدید جایی ندارم و میترسم. حالا میدانم که در گذشته، این یک نمایش سایه بود که تماشا میکردم. از هر چیزی که سایه نبود، از افراد و موقعیتهایی که خیلی واقعی و خیلی حیاتی بودند، دوری میکردم. از دخالت آنها متنفر بودم. سعی کردم از تو هم دوری کنم، اسکارلت. تو خیلی پر از زندگی و خیلی واقعی بودی و من آنقدر بزدل بودم که سایهها و رؤیاها را ترجیح میدادم.»
- فصل ۳۱
- نمیفهمم چرا فرار نکردم. این کاملاً نابترین دیوانگی بود. اما در خون آدم است. جنوبیها هرگز نمیتوانند در برابر شکست مقاومت کنند.
- فصل ۳۴
- هیچ چیزی نیست که راه رفتن بتواند ما را شکست دهد، همانطور که نمیتوانست او را مغلوب کند، نه یانکیها، نه بیعرضهها، نه دوران سخت، نه مالیاتهای بالا و نه حتی گرسنگی محض. اما آن ضعفی که در قلب ماست میتواند در مدت زمانی که طول میکشد تا چشمتان را باز کنید، ما را مغلوب کند.
- فصل ۳۸
- سختیها مردم را میسازند یا میکشند.
- فصل ۴۰
- این زنان، که در مهربانی بسیار سریع، در غم و اندوه بسیار حساس، در مواقع استرس بسیار خستگیناپذیر بودند، میتوانستند به اندازه خشم در برابر هر یاغی که یک قانون کوچک از قوانین نانوشتهشان را میشکست، سرسخت باشند. این قانون ساده بود. احترام به کنفدراسیون، افتخار به کهنه سربازان، وفاداری به سنتهای قدیمی، افتخار به فقر، دستهای باز برای دوستان و نفرت بیپایان از یانکیها.
- فصل ۴۷
- شراب و خوشگذرانی کار خود را بر روی نیمرخ بیسکه انجام داده بودند و اکنون دیگر سر یک شاهزاده بتپرست جوان بر روی طلای تازه ضرب شده نبود، بلکه سر ژولیوس سزار فرسوده و فرسوده بر روی مس بود که در اثر استفاده طولانی مدت ضعیف شده بود.
- فصل ۶۳
- او از طریق چشمان رت، مرگ را میدید، نه مرگ یک زن (ملانی)، بلکه یک افسانه - زنانی آرام، فروتن اما با ارادهای پولادین که جنوب خانه خود را در جنگ بر روی آنها ساخته بود و در شکست به آغوش مغرور و دوستداشتنی آنها بازگشته بود.
اسکارلت پس از اینکه رت به او میگوید که رابطهشان تمام شده است، به او میگوید: «تمام چیزی که میدانم این است که تو مرا دوست نداری و داری میروی! اوه، عزیزم، اگر بروی، من چه کار کنم؟»
رت در پاسخ به این سؤال، با یک تکگویی صد کلمهای پاسخ میدهد که با این جمله به پایان میرسد: «کاش میتوانستم برایم مهم باشد که چکار میکنی یا کجا میروی، اما راستش، عزیزم، برام مهم نیست»[۱]
مارگارت میچل: «با روحیهٔ مردمش که شکست را نمیپذیرفتند، حتی وقتی که شکست جلوی صورتشان بود، چانهاش را بالا گرفت. میتوانست رت را پس بگیرد. میدانست که میتواند. هیچوقت مردی نبوده که نتواند به دستش بیاورد.»
اسکارلت: «فردا در تارا به همه چیز فکر میکنم. آن موقع میتوانم تحملش کنم. فردا، به راهی برای برگرداندنش فکر میکنم. بالاخره فردا روز دیگری است.»[۲]
نقلقولهای بدون ذکر فصل
[ویرایش]- «بارها برای شانههایی هستند که به اندازه کافی قوی باشند تا آنها را حمل کنند.»[۳]
- «سختیها یا آدمها را میسازند یا نابود میکنند.»
- اسکارلت گفت: «آقا، شما جنتلمن نیستید!» رت با لحنی بیاحساس پاسخ داد: «چه اظهار نظر بجایی! و شما، خانم، خانم نیستید.»
- «اسکارلت عزیز! تو درمانده نیستی. هر کسی به خودخواهی و مصممی تو، هرگز درمانده نیست. خدا به داد یانکیها برسد اگر تو را بگیرند.» -رت باتلر
- «زندگی هیچ تعهدی ندارد که آنچه را که انتظار داریم به ما بدهد. ما آنچه را که به دست میآوریم میپذیریم و سپاسگزار هستیم که بدتر از آن چیزی که هست، نیست.»
- «اسکارلت، تو با کسانی که دوستت دارند خیلی بیرحمی. تو عشقشان را میگیری و مثل شلاق بالای سرشان نگه میداری.»
- «اگر میخواستی، قلبم را تکه تکه میکردم تا بپوشی.»
- «و عذرخواهی، وقتی به تعویق بیفتد، انجامش سختتر و سختتر میشود و در نهایت غیرممکن میشود.»
- «من عاشق چیزی بودم که خودم ساخته بودم، چیزی که به اندازه ملی بیروح بود. من یک دست لباس زیبا دوختم و عاشقش شدم. و وقتی اشلی، خیلی خوشقیافه و خیلی متفاوت، سوار بر اسب از راه رسید، آن لباس را تن او کردم و مجبورش کردم بپوشد، چه به او میآمد چه نه. و من نمیدیدم که او واقعاً چیست. من همچنان عاشق لباسهای زیبا بودم - و نه اصلاً عاشق خودش.»
- «اگر میگفتم دیوانهوار عاشقت هستم، میفهمیدی که دروغ میگویم.» -اسکارلت
- «این تنها گناه نابخشودنی در هر جامعهای است. متفاوت باش تا نفرین شده باشی!»
- «هرگز از تجربیات جدید [اسکارلت] دست نکش، آنها ذهن را غنی میکنند.» - رت باتلر
- «عزیزم، برای یک زن خیلی بد است که با بدترین اتفاقی که ممکن است برایش بیفتد روبرو شود، چون بعد از اینکه با بدترین اتفاق روبرو شد، دیگر هرگز نمیتواند واقعاً از چیزی بترسد... اسکارلت، همیشه چیزی برای ترسیدن نگه دار - همانطور که چیزی برای دوست داشتن نگه میداری...»
- «نه عزیزم، من عاشق تو نیستم، نه بیشتر از تو، و اگر بودم، آخرین کسی بودی که به تو میگفتم. خدا به داد مردی برسد که واقعاً تو را دوست داشته باشد. عزیزم، تو قلبش را میشکنی، گربه کوچولوی بیرحم و مخربی که آنقدر بیاحتیاط و از خود راضی است که حتی زحمت غلاف کردن چنگالهایش را هم به خود نمیدهد.»
- «در شانزده سالگی غرور از عشق قویتر بود و حالا در قلب داغ او جایی برای چیزی جز نفرت نبود.»
- او با دلخوری گفت و با نفرت به سیبزمینیها حمله کرد. «کاش ازدواج کرده بودم. از اینکه همیشه غیرطبیعی باشم و هیچوقت کاری را که میخواهم انجام ندهم خسته شدهام. از اینکه طوری رفتار کنم که انگار بیشتر از یک پرنده غذا نمیخورم، و وقتی میخواهم بدوم، راه بروم و بعد از والس بگویم که ضعف میکنم، خسته شدهام، در حالی که میتوانم دو روز برقصم و هرگز خسته نشوم. از اینکه بگویم «چقدر فوقالعادهای!» برای گول زدن مردانی که نیمی از شعور مرا ندارند، خسته شدهام، و از اینکه وانمود کنم چیزی نمیدانم، تا مردان بتوانند چیزهایی به من بگویند و در حین انجام آن احساس مهم بودن کنند، خسته شدهام... دیگر نمیتوانم لقمهای بخورم.»
- «من روحم را آشکار میکنم و تو مشکوکی! نه، اسکارلت، این یک اظهار نظر صادقانه و محترمانه است. قبول دارم که در این زمان خیلی باب میل نیست، اما برای نداشتن فرزند بهانهی خیلی خوبی دارم. من فردا برای مدت طولانی میروم و میترسم که اگر تا برگشتنم صبر کنم، تو با کس دیگری که پول کمی دارد ازدواج کرده باشی. بنابراین فکر کردم، چرا من و پولم نه؟ »
- پاپا چطور میتوانست دربارهٔ قلعهٔ سامتر و یانکیها صحبت کند در حالی که میدانست قلب او شکسته است؟ مثل هر جوان دیگری اسکارلت تعجب میکرد که مردم چگونه میتوانند این همه به دردهای او بی اعتنا باشند و دنیا چطور میتواند به گردش خود ادامه دهد، در حالی که قلب او رنجیده و مجروح است.
- خیلی بیش از آنچه بتواند تصورش را بکند عوض شده بود. آن پوستهٔ سخت و ضخیمی که از چندی پیش به دور قلبش میپیچید و حصاری ایجاد میکرد اکنون سختتر شده و رو به ضخامت میرفت.
- چقدر ناگوار است که زنی یک مرتبه در زندگی با بدترین حادثهٔ عمرش روبه رو شود. می دانی عیبش کجاست؟ برای اینکه اگر با یک چنین پیش آمدی برخورد کرد آنوقت روحیه اش عوض میشود و دیگر برای هیچ چیز ارزشی قائل نیست – خیلی تاسف دارد که زنی به آن مرحله برسد.
- اسکارلت از من بشنو و در زندگی همیشه از یک چیزی بترس، همانطور که به چیزی یا به کسی در زندگی عشق داری. برای اینها زندگی جز پول و غلام و تفریح چیز دیگری نبود. حالا که هیچکدام از آنها نیست، نسلی شدهاند که رو به فنا و نیستی میروند.
نقل قولهایی پیرامون رمان
[ویرایش]- "در این روزگار، فتح دولت از طریق یک قیام خونین غیرممکن است. اما میتوانیم کار دیگری انجام دهیم، کاری که در حال انجام آن هستیم، یعنی تغییر اوضاع با حضورمان". او با انگشتانش به هوا ضربه میزند: "ما میگوییم: من اینجا هستم؛ من هرگز بخشی از بر باد رفته نبودم، من هرگز بردهٔ مورد نظر نبودم، من هرگز یک سیاهپوست خوشحال نبودم، من حق دارم طبق شرایط خودم زندگی کنم، حالا از سر راهم کنار برو!"
- مصاحبه ۱۹۸۵ در «گفتگوهایی با جیمز بالدوین» ویرایش شده توسط لوئیس اچ. پرات و فرد ال. استندلی (۱۹۸۹)
- در طول تابستان ۱۹۳۹، «بر باد رفته»، رمان مارگارت میچل دربارهٔ جنوب آمریکا قدیمی، از محبوبیت زیادی در لهستان برخوردار شد. یکی از خوانندگان لهستانی آن، رولا لانگر، نوشت: «به نوعی، من آن را پیشگویانه میدانستم.» تعداد کمی از هموطنان او شک داشتند که حمله به لهستان قریبالوقوع است، زیرا هیتلر تعهد خود را به فتح آشکار کرده بود. مردم ناسیونالیست و سرسخت لهستان با همان روحیهای که جوانان محکوم به فنای ایالات کنفدراسیون آمریکا در سال ۱۸۶۱ به تهدید نازیسم] پاسخ دادند، به تهدید نازیسم پاسخ دادند. یک خلبان جنگنده جوان به یاد میآورد: «مانند اکثر ما، من به پایانهای خوش اعتقاد داشتم. ما میخواستیم بجنگیم، این ما را هیجانزده میکرد و ما میخواستیم این اتفاق سریع بیفتد. ما باور نداشتیم که واقعاً اتفاق بدی بیفتد.» وقتی ستوان توپخانه یان کارسکی در ۲۵ اوت دستور بسیج خود را دریافت کرد، خواهرش از اینکه خود را با لباسهای زیاد خسته کند، دلسرد شد. او گفت: «تو به سیبری نمیروی، ما ظرف یک ماه دوباره تو را در دست خواهیم داشت.»
- مکس هستینگز، All Hell Let Loose: The World at War 1939-45، ISBN 978-0-00-733809-2
- زمانی بود که یک رمان جدید منتشر میشد - مثلاً سال بلو - و این یک رویداد عمومی بود. و واقعاً، این فقط یک سرگرمی نخبهگرایانه نبود. من به یاد دارم - این به خیلی قبل از کودکی من برمیگردد - وقتی «بر باد رفته» منتشر شد، دنیا دور این رمان میچرخید. یادم میآید که به مدرسه میرفتم و مغازهدارانی را دیدم که بیرون مغازههایشان نشسته بودند و «بر باد رفته» را میخواندند. این یک رویداد بود. نظر مردم را تغییر داد. شاید من آرزوی آن را داشته باشم، هرچند فکر نمیکنم دیگر هرگز اتفاق بیفتد. از طرف دیگر، آیا این را با «دانتون ابی» ندیدیم؟ پس شاید همه چیز از دست نرفته باشد.
- سینتیا اوزیک مصاحبه با NPR (2016)
- کتابی که در وهله اول باعث شد بخواهم نویسنده شوم، بر باد رفته بود - من آن را خواندم و میخواستم دنیایی کامل از کلمات خلق کنم.
- جودی پیکولت مصاحبه به نقل از این مصاحبه
پیوند به بیرون
[ویرایش]- ↑ “Gone with the Wind.”. Learning Languages. 2009-06-15. Retrieved 2025-09-10.
- ↑ "Citer". Citer. January 1, 2020. Retrieved September 12, 2025.
- ↑ Mitchell, Margaret. "Gone With the Wind Quotes by Margaret Mitchell". Goodreads. Retrieved September 13, 2025.
