گور به گور
بعضی وقتها آدم به فکر میافته. درباره این همه غم و بدبختی که تو این دنیا هست؛ چه طور ممکنه به هر جایی بگیره، مثل رعد و برق. آدم باید خیلی به خدا ایمان داشته باشه که خودش رو نگه داره. (ص ۹۱)
من بنده خاص خدا هستم، چون که خدا اون بنده ای رو که دوست داره امتحان می کنه. ولی انگار دوستیش رو یک جور عجیبی به آدم حالی می کنه. (ص ۱۳۴)
برای آدم تنبل که نمی خواد از جاش جنب بخوره خیلی سخته راه بیفته، ولی وقتی هم راه افتاد عین وقتی ست که سرجاش نشسته، انگار چیزی که ازش بدش می آد خود راه رفتن نیست، از راه افتادن و وایسادن بدش می آد. انگار هر چیزی که باعث شده راه افتادن و وایسادن به نظر مشکل بیاد، این آدم به اون چیز افتخار می کنه. (ص ۱۳۹)
این ها [زن ها] زندگی رو برای خودشون سخت می کنند، چون مثل ما مردها نمی گن هر چی پیش اومد خوش اومد. (ص ۱۴۳)
منبع [ویرایش]
فاکنر، ویلیام؛ گور به گور؛ ترجمه نجف دریابندری؛ تهران: نشر چمشه، 1383