وصال شیرازی، میرزا شفیع شیرازی، معروف به میرزا کوچک و متخلص به «وصال»، یکی از بزرگترین شاعران دوره فتحعلیشاه و و پسرش محمدشاه است. زادروز: (۱۱۹۲ یا ۱۱۹۳ هجری قمری) در شیراز. وصال در تاریخ (۱۲۶۲ هجری قمری) در زادگاه خود درگذشت.
دارای منبع [ویرایش]
دیوان وصال [ویرایش]
| کس نیست که گوید به من ای بیهده گفتار |
|
ای زشت بهگفتار و بهکردار و بهرفتار |
| این پیشه کدام است که در پیش گرفتی |
|
بر دیده دل نشتر و در پای خرد خار |
| گشتی ادبآموز و بدین گونه سیهروز |
|
گشتی سخنآرا و بدینگونه شدی خوار |
| چندان که ترا کاست هنر، بیش فزودیش |
|
ای بر همه خواری هنرمند سزاوار |
| مقدار هنررا بفزودی تو به مقدور |
|
او بیش ز مقدور ترا کاست ز مقدار |
| دیوان تو انباشته از مدح بزرگان |
|
در کیسه نه درهم بودت هیچ نه دینار |
| امروز چو بازار ادب سرد ببینی |
|
آخر به چه رو گرم بتازی تو به بازار |
مثنوی بزم وصال [ویرایش]
| دَهُمشب ز مه بود و مه نیمرنگ |
|
چو در خط رخمهوشان فرنگ |
| بتی دلربا، لعبتی دلفریب |
|
بلای قرار و عدوی شکیب |
| به قامت صنوبر، به چهر آفتاب |
|
دو هندو بهیغما، دو جادو بهخواب |
| نگارین کَفَش چون به ساغر شراب |
|
عیان کرده پس ماه نو آفتاب |
| جهان گاه شادی و گاهی غم است |
|
همه غم همه شادمانی کم است |
مثنوی فرهاد و شیرین [ویرایش]
| پی صنعت کمر بر بست چالاک |
|
به ضرب تیشه کرد آن کوه را چاک |
| چنان تمثال آن گلچهر پرداخت |
|
که بر خود نیز آن را مشتبه ساخت |
| به نوعی زلف عنبرسا کشیدش |
|
که آن دل کاندر آن گم کرد دیدش |
| از آتش غنچهٔ لب ساخت خاموش |
|
کز آن حرف وفا ناکردهبد گوش |
| لبی پرخنده یعنی آشناییم |
|
سری افکنده یعنی باوفاییم |
| چنان عشق فسونگر بسته دستم |
|
که خود هم بتگر و هم بتپرستم |
- «قرآن کنند حرز و امام مبین کشند// یاسین کنند حفظ و به طه کشند تیغ»
پیوند به بیرون [ویرایش]