هالیوود (کتاب)

از ویکی‌گفتاورد
پرش به: ناوبری, جستجو

هالیوود رمانی از چارلز بوکوفسکی نویسندهٔ آمریکایی.

فهرست مندرجات

[ویرایش] بخش چهارم

  • «قماربازی که بهانه نیاره قماربازیه که دیگه کارش تموم شده.»
    • صفحهٔ ۲۶

[ویرایش] بخش هشتم

  • «من برا خودم دوتا قانون دارم. قانون اول: هیچ‌وقت به مردی که پیپ می‌کشه اعتماد نکن. قانون دوم: به مردی که کفش براق می‌پوشه اعتماد نکن.»
    • صفحهٔ ۴۹

[ویرایش] بخش نهم

  • «این دنیا یک‌جورهایی دیگر کار از کارش گذشته بود و دیگر هرگز ابراز مهربانی خودانگیخته ساده نخواهد بود. این چیزی بود که همه‌مان باید یک‌بار دیگر براش تلاش می‌کردیم.»
    • صفحهٔ ۵۸

[ویرایش] بخش دوازدهم

  • «نگذارید کسی چیزی جز این به شما بگوید، زندگی از ۶۵ سالگی شروع می‌شود.»
    • صفحهٔ ۷۴

[ویرایش] بخش شانزدهم

  • «در جامعهٔ سرمایه‌داری برنده‌ها بازنده‌ها را به بردگی می‌گیرند و بنابراین به بازنده‌ها بیشتر نیاز است تا برنده.»
    • صفحهٔ ۱۰۰

[ویرایش] بخش هفدهم

  • «تو آمریکا اگه پول خرج نکنی بالاخره یه‌جور ازت می‌گیرن.»
    • صفحهٔ ۱۰۶

[ویرایش] بخش هجدهم

  • «شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد. بعضی‌ها بهتر از بقیه غر می‌زنند.»
    • صفحهٔ ۱۱۳

[ویرایش] بخش بیست و دوم

  • «من عاشق اینم که ملت برام مجانی کار کنن! عاشقشم!»
    • صفحهٔ ۱۴۰

[ویرایش] بخش بیست و هفتم

  • «یک مرد سه چیز لازم دارد: ایمان، ممارست و شانس.»
    • صفحهٔ ۱۷۳

[ویرایش] بخش بیست و نهم

  • «با من حرف نزنید، با این ماشین صحبت کنید. من دوست ندارم حرف بزنم. من در هیچستانم. شما هم همین‌طور. مرگ با دستان ظریفش می‌آید تا خِرمان را بگیرد. من دوست ندارم حرف بزنم. با ماشین حرف بزنید.»
    • صفحهٔ ۱۸۵

[ویرایش] بخش سی و سوم

  • «فیلم‌ها خرج‌های کلان برمی‌داشتند چون بیشتر وقت‌ها هیچ‌کس کاری نمی‌کرد جز انتظار کشیدن. انتظار برای این‌که فلان حاضر شود و بهمان حاضر شود و نور حاضر شود و دوربین حاضر شود و شاشیدن آرایشگر مو تمام شود و با مشاور مشورت شود... در غیر این صورت هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. یک‌جور ریدن بود به وقت، آن هم عمدی. یک حقوق برای فلانی و یک حقوق برای بهمانی. چون فقط یک نفر اجازه دارد که فلان دوشاخه را به برق بزند و صدابردار حالش از دستیار کارگردان بهم می‌خورد و بعدش هم بازیگرها حس خوبی ندارند چون اصولاً بازیگرها هیچ‌وقت نباید حس خوبی داشته باشند و از این قبیل. تمامش هرز و هرز و هرز.»
    • صفحهٔ ۲۱۰
  • «تا جایی که می‌شه کمتر فکر کن.»
    • صفحهٔ ۲۱۲
  • «برای مردم ایتالیا چه پیامی دارین؟»
    «این قدر داد نزنین و سلین بخونین.»
    • صفحهٔ ۲۱۲

[ویرایش] بخش سی و هفتم

  • «تقریباً تماشاگر فیلم از هر چیزی ناراحت می‌شه و احساس می‌کنه بهش توهین شده. ولی کسایی که رمان و داستان کوتاه می‌خونن دوست دارن که ناراحت بشن و بهشون توهین بشه.»
    • صفحهٔ ۲۳۵
  • «بازیگرها با ما فرق دارند. برای مسائل مختلف دلایل خودشان را دارند. می‌دانی، وقتی ساعت‌ها و سال‌ها در قالب شخصیتی فرو می‌روی که خودت نیستی، خب، بالاخره یک بلایی سرت می‌آید. به این فکر کنید که دارید سخت تلاش می‌کنید که کسی شوید که خودتان نیستید. و بعد یک نفر دیگر که باز هم خود شما نیست. و بعد کس دیگر. اول شاید هیجان‌انگیز باشد ولی بعد از مدتی، بعد از فرو رفتن در شخصیت ده‌ها نفر، دیگر سخت است که یادتان بیاید خودتان کیست‌اید، خصوصاً اگر مجبور شده باشید که جملات‌تان را بداهه بگویید.»
    • صفحهٔ ۲۳۶

[ویرایش] بخش سی و نهم

  • «یک منتقد فیلم و یک تماشاگر عادی چه فرقی باهم دارند؟ جواب: منقد مجبور نیست پول بلیت بدهد.»
    • صفحهٔ ۲۶

[ویرایش] بخش چهل و یکم

  • «فیلم‌های زیادی ساخته شده بودند، پشت سر هم. عامهٔ مردم انبوهی فیلم دیده بودند که حالا دیگر از وجودشان هم خبر نداشتند. منتقدین هم همینطور.»
    • صفحهٔ ۲۵۸

[ویرایش] بخش چهل و دوم

  • «همیشه منقدانم را به چشم یک مشت عوضی نگاه کرده‌ام. اگر دنیا تا قرن بعدی دوام بیاورد من خواهم ماند ولی منتقدانِ پیر خواهند مرد و فراموش خواهند شد و جای‌شان را منتقدین جدید پر خواهند کرد، عوضی‌های جدید.»
    • صفحهٔ ۲۶۱
  • «شعر ارزش دارد، باور کنید. باعث می‌شود که دیوانهٔ زنجیری نشوم.»
    • صفحهٔ ۲۶۲

[ویرایش] بخش چهل و چهارم

  • «به نظر شما الکلی‌ها نفرت‌انگیز نیستن؟»
    «چرا، بیشترشون. همین‌طور بیشتر آدمای طرف‌دار منع الکل.»
    • صفحهٔ ۲۷۳

[ویرایش] بخش چهل و پنجم

  • «عکاس‌ها اصلاً نمی‌دانند دارند از چه کسی عکس می‌گیرند. چون از لیموزین پیاده شدی پس لایق این هستی که ازت عکس گرفته شود.»
    • صفحهٔ ۲۷۸
  • «آدما باهم فرق دارن. یه چیزی ممکنه یکی رو نابود کنه ولی رو کس دیگه اثر نداشته باشه.»
    • صفحهٔ ۲۸۴
  • «فلسفهٔ اصلی‌ام در زندگی اجتناب از آدم‌ها تا جای ممکن بود. هر چه کمتر آدم می‌دیدم حالم بهتر بود.»
    • صفحهٔ ۲۸۸

[ویرایش] بخش چهل و ششم

  • «من به عنوان یک مورخ تاریخ الکل همتا ندارم.»
    «بی‌همتا بودنت به خاطر اینه که بقیه به اندازه تو عمر نکردن. رازت چیه؟»
    «هیچ‌وقت قبل از ظهر از تو رخت‌خواب نیومدم بیرون.»
    • صفحهٔ ۲۹۴

[ویرایش] منبع

[ویرایش] جستارهای وابسته

ابزارهای شخصی

گویش‌ها
فضاهای نام
عملکردها
گشتن
پیوندهای ویکی‌گفتاورد
جعبه‌ابزار