فاطمه اختصاری

از ویکی‌گفتاورد
پرش به: ناوبری، جستجو
هیچ چیز مثل شعرگفتن آرامم نمی کند. حتی اگر شعر خوبی نباشد و بیندازمش توی جیب پشتی کیفم. یا همه ی بیت هایش را بعدا عوض کنم. مهم نیست. مهم شعرگفتن است.
شعر نجاتم می دهد!.

فاطمه اختصاری (متولد سال 1365 در شهر کاشمر،خراسان- ) از بانوان شاعر و منتقدخراسانی است و در جشنواره های ادبی ایران مقام های بسیاری کسب کرده است.وی از ادیبان غزل پست مدرن وصاحب آثاری چون یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی هاست.

گفتاورد [ویرایش]

  • «سالهاست كه شعر آيينی و مذهبی در هر سبكی سروده می‌شود، به طوری‌كه به جزء مهمی از ادبيات فارسی تبديل شده است. اما شعر آيينی امروز ،خودش را از مضامين، كلمات و فرم‌های كليشه‌ای شعرهای گذشته بالا كشيده كه اين مهم شايد با استفاده از دستاوردهای تفكر مدرن و پسامدرن به منصه ظهور رسيده باشد.»
    • در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)،14 فروردين 1387


  • «در آثار مدرن امروز، شاعران فقط به آودن كلمات نمادين بسنده نكرده‌اند بلكه با جسارتی نو ،هرچند با حفظ شان ائمه و رعايت حريم‌ها، فضاهای جديدی را در شعر تجربه می‌كنند.»
    • در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)،14 فروردين 1387


  • «  جامعه شناسان می‌گويند نسل جوان امروز از معنويات فاصله گرفته است. شايد علتش همين مدرنيسم و زندگی ماشينی باشد ولی رويكردهای پسامدرن به مذهب، در ادامه ی مدرنيسم باعث رشد و تعالی شعر آيينی شده است. شعر آيينی امروز با قضاوت نكردن، انتهای باز در آثار ، ايجاد حس نزديك و همزاد پنداری مخاطب با اثر و خيلی از خصوصيات ديگر خود می‌تواند ذهن خسته پر از دود و بوق مخاطب امروز را دوباره با انديشه‌های عرفانی و مذهبی گره بزند.»
    • در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)،14 فروردين 1387


  • «توی این سالها فهمیده ام هیچ چیز مثل شعرگفتن آرامم نمی کند. حتی اگر شعر خوبی نباشد و بیندازمش توی جیب پشتی کیفم. یا همه ی بیت هایش را بعدا عوض کنم. مهم نیست. مهم شعرگفتن است. وقتی جنون گرفته ام و هیچ جور آرام نمی شوم و خودم را به سکوت راه پله های پشت بام خوابگاه می رسانم، شعر است که نجاتم می دهد! و می چسبم به همین، مثل حفاظ پله ها!»


  • «هفته ی پیش که به کاشمر رفته بودم به صورت تجربی فهمیدم که گوسفندها هم قدر محبت را از بسیاری دوستان بیشتر می فهمند هم در آنجایی که بهشان زیادی زور بگویی بلدند چه جوری عصیان کنند و بهت حمله کنند!! گاهی دلم می خواهد آزمون دکترا و وبلاگ و آدم های اطراف و... را رها کنم بروم آنجا کنار گوسفندها بنشینم. شعر بگویم و برایشان بلند، بلند بخوانم... شاید آنها دردهایم را فهمیدند...»

نمونه اشعار [ویرایش]

  • طبقه ی چهارم که باشی
    پنجره ها را که باز کنی
    -اگر پنجره ای باشد-
    می توانی هوای آزاد را بفرستی توی ریه هایت
    -اگر ریه ای باشد-
    سیگارهایت را میشمری یکی را می گذاری گوشه ی لب
    -اگر سیگاری باشد-
    و فکر می کنی چطور بزنی بیرون
    از این مستطیل تاریک
    که هر روز داری به جزیی از دیوارهایش تبدیل می شوی
    که ذرّه ذرّه ذرّه...
    خاطره هایت را از دست می دهی
    -اگر خاطره ای باشد-
    درد می کنند
    استخوان هایت که دارند از تو خالی می شوند درد می کنند
    استخوان هایت- که تنها چیزی هستند که وجود دارند-
    را کنار هم جمع می کنی
    و فکر می کنی
    طبقه ی چهارم که باشی
    پنجره ها را که باز کنی
    می توانی هوای آزاد را بفرستی توی ریه هایت
    -اگر هوای آزادی باشد-
ببند درها را، با اتاق تنها باش       ببند پنجره ها را که باد می آید
تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست       شبیه قصه ی تلخی به یاد می آید
ببند چشمت را روی شب یواش بخواب       ببند چشمت را… روز شاد می آید!!
دو دست یح زده چسبیده است دستت را       فرشته ای ست کنارت به راه افتاده
نگاه می کنی از روی پل به درّه ی من       صدای توست که در پرتگاه افتاده
ادامه می دهی از خواب ها به بیرون/ تر       که جاده گم شده به اشتباه افتاده
مهی غلیظ گرفته مسیر را در شک       بگرد خانه ی خود را دوباره پیدا کن
بگرد دُور خودت بعد دُور دایره ها       دری جدید به دنیای بسته ات وا کن
شبیه یک کلمه در سرت بچسب به شعر       و گریه هایت را هم درون آن جا کن
کسی که نیست کنارت نشسته مثل ِ قبل       رسیده است از این لحظه ها به باور ِ تو
به بوی پیرهنش فکر می کنی با غم       که پخش می شود آهسته توی دفتر تو
فرو بکن دستت را میان موهایش       کسی که نیست کنارت، نشسته در سر تو
کف حیات می افتد خدای خواب آلود       از آن بلندی دیوانه وار خود، از بام
نگاه می کنی از پشت شیشه ها به کسی       که مثل سایه ی تنهات، رد شد از شب هام
عزیز زندگی ات را بچسب با عشق و       کنار این همه غصّه، صبور باش الهام


تو در معادله های چهار مجهولی       به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی
ببین دوباره مرا در خودت کم آوردی       که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی
من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها       که می رسد به تو از این روابط طولی
دو تا پرنده که از پشت بام می افتند       دو تا پرنده در این اتفاق معمولی
« شبیه بچگیای من و تو هی مردن »       « دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟
نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟       دو چشم قرمز خسته شبیه گلبولی
که لیز می شود از بوسه های غمگینت       تو در تصّور من شکل فعل مجهولی

منابع [ویرایش]