علی شریعتی

از ویکی‌گفتاورد

پرش به: ناوبری, جستجو

علی شریعتی


[ویرایش] دارای منبع

  • «همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...»
    • از کتاب هبوط
  • «اسلام منطقی تر و جدی تر از آن است که به آنچه در زندگی بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر، در آخرت پاداش دهد، و عملی که نه برای خلق خدمتی باشد و نه برای خود، اصلاحی، ثواب داشته باشد.»
    • از مجموعه آثار شماره ۶ تحلیلی از مناسک حج
  • «همواره بیمناکم که در این فرصت اندک و عزیز حیات‏، لحظه‌ای را به ستایش کسانی بپردازم که در ترجیح عظمت‏، عصیان و تفکر بر سعادت‏، آرامش و لذت اندکی تردید داشته‌اند.»
    • مقدمه کتاب ابوذر
  • «خدایا، عقیده مرا از دست عقده‌ام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.»
  • «خدایا، به هر که دوست می‌داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می‌داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»
  • «خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند، روزی کن.»
  • «خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.»
    • از کتاب نیایش
  • «اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین‌ها بی ثمر است.اگر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.ای پناه ابدی! تو می‌توانی جانشین همه بی پناهی‌ها شوی.»
    • مجموعه آثار۱ با مخاطبهای آشنا
  • «قلم توتم من است؛ قلم توتم ماست، به قلم سوگند؛ به خون سیاهی که از حلقومش می‌چکد سوگند؛ به رشهٔ خونی که اززبانش می‌تراود سوگند؛ به زجه‌های دردی که از سینه‌اش بر می‌آید سوگند، که توتم مقدسم را نمی‌فروشم؛ به دست زورش تسلیم نمی‌کنم ،به کیسهٔ زرش نمی‌بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی‌سپارم دستم را قلم می‌کنم و قلمم را از دست نمی‌گذارم؛ چشمهایم را کور می‌کنم، گوشهایم را کر می‌کنم، پاهایم را می‌شکنم ،انگشتانم را بند بند می‌برم، سینه‌ام را می‌شکافم، قلبم را می‌کشم، حتی زبانم را می‌برم و لبم را می‌دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی‌دهم...»
    • از کتاب توتم پرستی
  • «می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند، ستایش کردم، گفتند خرافات است، عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه‌است، خندیدم، گفتند دیوانه‌است، دنیا را نگه دارید ، می‌خواهم پیاده شوم!»
    • دفترهای سبز.
  • «ای آزادی،

تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشواراست، بی‌تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده‌دار، بیتاب، بی روح، بی‌دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان‌ها برایت کشیده ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید و چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی‌بیم و بی‌ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می‌کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...»

    • از کتاب خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰

[ویرایش] بدون منبع

  • «اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه‌ای را بالا برد.»
  • «ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.»
  • «ابراهیم‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»
  • «هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.»
  • «مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.»
  • «,وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.»(پس از شهادت)
  • «از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.»
  • «آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.»
  • «آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.»
  • «میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قلة عظمت به اعماق دره پرت کرده‌اند.»
  • «زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.»
  • «ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.»
  • «دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایة هنر خویش ساخته‌اند.»
  • «بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن»
  • «انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته»
  • «سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.»
  • «در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌است که افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام»
  • «نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است»
  • «آن«امانت»که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کردو از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت...«مسئولیت ساختن خویش»است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می‌گیرد!...(هبوط)»
  • «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬ می‌گریند»
  • «در مملکتي که فقط دولت حق حرف زدن دارد هيچ حرفي را باور نکنيد .»
  • «حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»
  • «برای شناختن هر مذهب باید خدایش را، کتابش را و پیغمبرش را و بهترین دست پرورده‌هایش را دید و شناخت.(فلسفه ی انسان)»
  • «در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.»
  • «در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است.(فلسفه ی انسان)»
  • «آگاهی "نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد.(فلسفه انسان)»
  • «در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می‌کند و اینکه عشق و عقل هر دو باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.»
  • «کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می‌رود.»
  • «به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور می‌تازد ... با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد»
  • «اگر می‌خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید»
  • سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست‌های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می‌توانی نوشت.


  • جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می‌بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می‌بینیم.
  • بشر » یک بودن است و «انسان » یک شدن.
  • مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.
  • آگاهی اگر چه به رنج ، ناکامی و بدبختی منجر شود ، طلیعه راه و طلیعه روشنایی ، طلیعه نجات بشریت است ،… از جهلی که خوشبختی ، آرامش ، یقین و قاطعیت می‌آورد ، هیچ چیز ساخته نیست.(
  • پیروزی یکروزه به دست نمی‌آید ، اما اگر خود را پیروز بشماری ، یکباره از دست می‌رود.
  • انسان به میزانی که می‌اندیشد ، انسان است، به میزانی که می‌آفریند انسان است نه به میزانی که آفریده‌های دیگران را نشخوار می‌کند.
  • باید دانست که بزرگترین معلم برای به دست آوردن استقلال و شخصیت ملی خودش دشمنی است که استقلال و شخصیت ملی اش را از او گرفته‌است.
  • عرفان دری است به دنیای دیگر ، که باید باشد و هنر، پنجره‌ای به آن دنیا است
  • انتظار آمادگی است نه وادادگی
  • علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته‌است ، واقعیتی بر گونه اساطیر و انسانی است که هست از آنگونه که باید باشند و نیست
  • آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند
  • اسلام علی بر این سه پایه استوار است : مکتب، وحدت ، عدالت
  • توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند و روشنفکر به ایمان
  • شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌کشد رسوا می‌کند.
  • چه فاجعه‌ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می‌گیرد و به دستی شرع را سپر.
  • تقلید نه تنها با تعقل سازگار نیست ، بلکه اساسا کار عقل این است که هرگاه نمی‌داند ، از آنکه می‌داند تقلید می‌کند و لازمه ی عقل این است که در این جا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند.
  • لازمه ی توحید خداوند ، توحید عالم است و لازمه ی توحید عالم توحید انسان است.
  • وقتی عشق فرمان می‌دهد ، محال سر تسلیم فرو می‌آورد.
  • عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن ، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.
  • وارد کردن علم و صنعت ، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص ، همچون فرو کردن درخت‌های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.
  • فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می‌شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.
  • هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمی‌شود ، دشمن زنده کننده دشمن است ، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ می‌کند ، دوست است یا دشمنی که در جامعه ، دوست، خودش را نشان می‌دهد.
  • هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.
  • جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری
  • از تنهایی به میان مردم می‌گریزم و از مردم به تنهایی پناه برم
  • آنان که « عشق » را در زندگی «خلق » جانشین « نان » می‌کنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را « زهد» گذاشته‌اند.
  • مردی بوده‌ام از مردم و میزیسته‌ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تا ریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج‌های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم ، بیگانه با این «بودن»!
  • هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در انتظار است؟
  • چه قدر ایمان خوب است! چه بد می‌کنند که می‌کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می‌گویند ، دروغ ، نمی‌فهمند و نمی‌خواهند ، نمی‌توانند بخواهند.

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟ اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟ اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته‌ای صرف توان کرد ؟ اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟ اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟ اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟ و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟ و من در شگفتم که آنها که می‌خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

  • درشگفتم که سلام اغاز هر دیداری است ولی در نماز پایان است شاید بدان معناست که پایان نماز اغاز یک دیدار است

[ویرایش] منسوب به وی

  • «آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند، از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، می‌دوشندت، از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند، از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند؛ آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.»


Wikipedia-logo-fa.png
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ


Incomplete list.svg این نوشتار ناتمام است. با گسترش آن به ویکی‌گفتاورد کمک کنید.

شریعتی و روحانیت توضيح: 
اين مقاله در واقع خلاصه شده و فشرده کتابی تحت عنوان شريعتی و آخونديسم می باشد که نگارنده اميدوار است به زودی آن را به صورت يک اثر تحقيقی و مستند به طور مستقل منتشر نمايد تا دوستداران آثار و افکار دکتر شريعتی ، و همچنين کسانی که علاقمند به مطالعه تاريخ معاصر و نقش نيروهای مذهبی ، تضادها ، تناقضات و درگيری های آنها و شيوه نگاهشان به انسان ، جامعه ، تاريخ و طبقات اجتماعی و رژيم های سياسی هستند ، بتوانند با تکيه بر اسنادی که در اين اثر ارائه خواهد شد ، به قضاوت نسبتا منطقی و عادلانه يی درباره تفاوت ها و تضادهای عميقی که بين اين نيروها وجود دارد ، بپردازند . در اين کتاب علاوه بر اسنادی که از روحانيت بر عليه شريعتی انتشار يافته است ، از مطالب و کتاب های گوناگون نيز استفاده گرديده است . 
 
نگاهی سريع به سيمای يک آغازگر 
در روز ۲۹ خرداد ماه سال ۱۳۵۶ خورشيدی ، يعنی ۲۰ سال پيش ، دکتر علی شريعتی ، اسلام شناس ، نويسنده ، محقق جامعه شناس و يکی از روشنفکران برجسته و مبارز سياسی دوران رژيم شاه ، در سن ۴۴ سالگی در لندن به طور مشکوکی چشم از جهان فروبست . تعقيب و فشارهای ساواک و زندان شاه ، فعاليت های ارزنده و آگاهی بخش او عليه رژيم استبدادی و ضد ملی و ضدمردمی شاه ، جای ترديدی برای دوستان و رهروان او باقی نگذاشته و نمی گذارد که مسئوليت شهادت وی مستقيما بر عهده رژيم آزادی ستيز و توتاليتر شاه می باشد . 
دکترشريعتی تحصيلات خود را تا ليسانس در مشهد به پايان رساند و سپس به عنوان دانشجوی ممتاز راهی اروپا گرديد تا در معروف ترين دانشگاه غرب ـ سوربون ـ به تحصيل بپردازد . او پس از پنج سال اقامت و تحصيل در پاريس به اخذ درجه دکترا نائل گرديد . در فرانسه وی همچنان به فعاليت های سياسی ، اجتماعی و فرهنگی خويش ادامه داد و در همين رابطه با چهره های برجسته جامعه شناسی و تاريخ ، از جمله ژاک برک ، لويی ماسينيون و ژرژ گورويچ از نزديک آشنا شد . او همچنين طی سال های اقامت خود در اين کشور با نهضت های آزاديبخش ملی روابط بسيار نزديکی برقرار نمود ، که جبهه آزادی بخش الجزاير يکی از نمونه های مشخص آن می باشد . او نه تنها به حمايت از جنبش ضداستعماری الجزاير برخاست ، بلکه با چهره های معروف و شاخص آن از جمله فرانتس فانون (يکی از برجسته ترين تئوريسين های انقلاب الجزاير) و نيز خميستی (اولين وزير امور خارجه الجزاير مستقل) روابط دوستی برقرار کرد . و به حمايت های همه جانبه از جنبش خلق فلسطين عليه صهيونيسم ، جنبش خلق کنگو به رهبری پاتريس لومومبا و ديگر نهضت های رهايی بخش ملی در همه کشورهای تحت ستم پرداخت . وی در تشکل های دانشجويی و گروه های اپوزيسيون فعاليت های چشمگيری را عليـــه رژيم شاه سازماندهی کرد .


دکتر شريعتی در پايان تحصيلات خود ، از پاريس به تهران بازگشت و مدتی در بازداشت به سر برد و پس از آزادی از زندان، چندی را در دبيرستان های مشهد ، و سپس در دانشکده های کشاورزی و ادبيات اين شهر به تدريس مشغول گرديد . رژيم شاهی که تدريس وی را در دانشگاه به زيان خود ارزيابی می کرد ، وی را محترمانه از دانشگاه به اسم "بازنشستگی"! آن هم در سن سی و هفت سالگی! ، اخراج کرد . اما او که به سخنگوی برجسته نسل جوان و دانشجويان تبديل شده بود ، و می دانست که بايد و می تواند کاری کند ، مأيوس نشد و به دعوت گردانندگان حسينيه ارشاد در تهران ، پاسخ مثبت داد و به تهران رفت تا صدا و پيامش در فضای کشور پخش شود . حسينيه ارشاد ، و سخنرانی های او که در آن مکان اوج فعاليت ها و تلاش هايش به شمار می آيد ، از چنان جذابيت و نفوذی برخوردار شد ، که دانشجويان و جوانان را از نقاط مختلف به سوی خود جذب کرد . حسينيه ارشاد که پيش از او به گفته خودش جايگاه " روحانيت لوکس و اشرافيت لوس " بود ، و " محل تلاقی حاجی و ملا " (۱) با ورود او به صحنه ، از شيوخ پر مدعا و ارتجاعی يی چون مرتضی مطهری و همپالکی هايش تهی شد و حسينيه به " دارالهجره نسل انقلابی بيدار شده " و آزادانديشی تبديل شد ، که نه " زر " می توانست ، پيام او را به تطميع خود بخرد ، نه " زور " می توانست به تهديد خود بترساند و نه " تزوير " شوم آخوندی قادر بود او را به تکفير خود از راه بدر کند . 
رژيم که با وجود آخوندهايی چون مرتضی مطهری و علی خامنه ای و.... خيالش از حسينيه ارشاد آسوده بود ، با رفتن آنها به هراس افتاد . استقبال دانشجويان از کلاس های درس اسلام شناسی که با بررسی مکاتب برجسته و جذاب روز ، چون مارکسيسم ، اگزيستانسياليسم و ... و بحث های داغ ايدئولوژيک و اجتماعی همراه بود ، زنگ خطر را برای رژيم استبدادی ـ که از هرگونه بحث و گفتگو در مسائل اجتماعی و ايدئولوژيک واهمه داشت ـ به صدا درآورد . چه ، شريعتی نه از اسلام "عالم" و "روحانی" ، که از اسلام "مجاهد" و "مبارز" سخن می گفت . او نه از اسلام خنثی و "بی طرف" ابوعلی ها ، که از اسلام "متعهد" و "مساوات طلب" ابوذرها و محرومان سخن می گفت . 
به هر تقدير فعاليت های وی در حسينيه ارشاد ، طبقات حاکم را که به قول خودش " عبارتند از " طبقه زرمند ، طبقه زورمند و طبقه روحانی " ، را بر عليه او به تلاشی آشکار و متحدانه واداشت ؛ تا آنجا که کتاب هايش را حتی به خود شاه دادند تا بخواند! احمدرضا کريمی در دادگاه خود ، پس ازانقلاب درباره تعطيلی حسينيه ارشاد می گويد " حسينيه ارشاد را به اين دليل بستند که شاه خود پس از خواندن کتاب تشيع علوی و تشيع صفوی {که دکتر در آن از همدستی و هماهنگی شاه و شيخ به صراحت ياد می کند} مستقيما دستور بستن حسينيه ارشاد را صادر کرد . او اين موضوع را به نقل مهندس بازرگان ، که او از مهندس سالور و او هم از شريف امامی شنيده بوده است ، می گويد . " (۲) و به گفته دکترمهدی ممکن " دکترشريعتی در سال ۱۳۵۱ به درخواست آخوندهای شيراز در سفر شاه به استان فارس دستگير و زندانی شد . " (۳) 



نگرش تاريخی به روحانيت 
اصولا يکی از برجسته ترين مواضع و نظريات دکترشريعتی در شناخت تاريخی مذهب ـ با تکيه بر مبانی جامعه شناسی ـ افشای نقش ثابت منفی و هميشگی روحانيت در طول تاريخ بشری است. در چنين رابطه يی ، وی برای مذهب حق يا باطل ، خير و يا شر، تفاوتی قائل نمی شود . چرا که معتقد است که روحانيت در طول تاريخ ، عامل به انحراف کشاندن مذهب بوده است و تمامی اديان ـ اعم از حق يا باطل ـ توسط همين قشر يا طبقه اجتماعی ، مورد سوء استفاده قرار گرفته و در نتيجه از رسالت واقعی و راستين خويش ـ که توسط پيامبران بيان می شد ـ منحرف شده اند . در نتيجه وی در طول تاريخ بشری از آغاز تا کنون ، همواره سه طبقه را دست اندرکار چپاول ، غارت ، استحمار و استبداد می بيند : 
" در تاريخ ، طبقات قدرتمند حاکم عبارتند از سه لايه ای که يک طبقه حاکم را می ساختند: طبقه زورمند ، طبقه زرمند و طبقه روحانی ، که هم قدرت سياسی و هم قدرت اقتصادی و هم ايمانی خلق را در دست خود داشتند ، و چه با هم همساز بودند و چه مخالف ، به هرحال سازش يا عدم سازش آنها بر سر حکومت بر خلق بوده است و نه برای خلق . " (۴) سه طبقه يی که همواره ثابت بوده و هستند ، و تنها وجه تمايزشان از يکديگر ـ در مسير تاريخی ـ شکل و شيوه متفاوت آنان است ؛ وگرنه نقشی که در جامعه ايفا می کنند همان است که اسلافشان در دوره های پيشين برعهده داشته اند . از نظر او جادوگر يک قبيله در مرحله بدوی همان رلی را بر عهده دارد که روحانی امروزی ، منها در دايره يی بسيار وسيع تر و با تفاوت هايی در شکل و فرم . چه ، نهايتا هدف يکی است : فريفتن توده ها و توجيه اعمال حاکم . کما اينکه يک فئودال نيز در مرحله فئوداليسم همان عملی را انجام می دهد ـ استثمار ـ که سرمايه دار در دوره بورژوازی و سرمايه داری ، اما با شکل و شيوه متفاوت با آن ، و متناسب با شرايط اجتماعی و تاريخی خاص خود . شريعتی تأکيد می کند که هر پيامبری که ـ در طول تاريخ ـ به تبليغ و اجرای رسالت خويش همت گماشته است ، قبل از هر طبقه و جناحی ، روحانيون را تحريک نموده ، به خشم آورده و نتيجتا بر عليه خويش به جنگ برانگيخته است . از نظر وی ، روحانيت رسمی در تمام ادوار و مراحل تاريخی ، حامل ارتجاعی ترين و ضد انسانی ترين مواضع بر عليه رسولان و مصلحان اجتماعی بوده است : " ابراهيم می آيد بت شکنی می کند ، نوعی توحيد اجتماعی ـ انسانی را تبليغ می کند ، اما جانشينان وی "قارون" و "بلعم باعورا" و ... هستند . "موسی" در برابر "فرعون" ، "قارون" و "بلعم باعورا" به مبارزه برمی خيزد و پيروز می شود ، اما جانشينان او عبارتند از فرعون ها ، منتهی بنام پادشاهان "بنی اسرائيل" و ... تا "موشه دايان" ! همان "بلعم باعورا"ها ، منتها به نام "خاخام" ، "احبار" ، "فريسيان" و ...! سپس "عيسی" می آيد و با "فريسيان" می جنگد ، اما جانشينان او نيز همان "فريسيان" هستند بنام پاپ ، همان "سزار" است که اکنون لباس روحانی بر تن کرده است . "پيغمبر اسلام" نيز با همه اينها می جنگد ، و آنها شکست می خورند ، اما پس از چندی خليفه و جانشين خود او می شوند."(۵) 
وی در اينگونه موارد تنها به تحليل ها و نظرات ذهنی و تئوريک ـ حتی منطقی ـ بسنده نمی کند ، بلکه با تکيه بر نمونه های عينی تاريخ ، به نشان دادن سمبل های اجتماعی هر دوره پرداخته ، نظريات خود را بر اساس واقعيات موجود و نمونه های مشخص هر مرحله يی از تاريخ ارائه می دهد : 
" بدين معنی که "قيصر" و "کسری" عمامه "پيغمبر" بر سر گذاشتند و خليفه شدند ؛ کشيش ها ، احبار ، راهبان ، حکما و موبدان ، "ائمه" و "فقها"ی اسلام شدند و دستشان در دست همين "خليفه" ! و کارشان توجيه قدرت زر و زور . از همان اول هم همين روحانيت اسلام بود که فتوی می داد : ابوذر قصد آشوب دارد و آيه را بد معنی می کند ؛ حجر از دين خارج شده است ؛ حسين بن علی بر خلافت الهی خروج کرده است ؛ و شيخ خليفه در مسجد سبزوار حرف دنيا می زند ، به اصحاب اهانت می کند ، او را سلطان سعيد بايد بکشد ؛ سهروردی کافر است ، شمع آجينش کنيد. شهيد اول ، شهيد ثانی ، شهيد ثالث ، همه اينها که تن به حکومت اولوالامر نمی دهند ، رافضی اند ، مشرک اند ، عاصی بر حکم خدا و رسول اند ، قتل عام کنيد ... " (۶) 
چنانکه مشاهده می شود ، وی به طور بسيار صريح و قاطعی بر نقش مخرب و منفی روحانيت در طول تاريخ تأکيد می نمايد . با همه اينها وی در مورد روحانيت در اسلام نيز نظر صريح و روشن خود را بيان می دارد و آن را در جاهای مختلفی تکرار می کند : 
" اسلام واسطه ميان انسان و خدا را از ميان برد و برای اولين بار ايجاد ارتباط مستقيمی را ميان اين دو قطب اعلام کرد و بنابراين سازمان رسمی روحانيت در اسلام نيست . مناصب مختلف روحانی در اين دين رسميت ندارد و قبول ايمان و اعمال عبادی افراد موکول به نظارت و ميانگينی مقامات رسمی خاصی نيست . " (۷) و در جاهای ديگری می افزايد : " در اسلام ما روحانی نداريم ، اين اصطلاح مسيحی است و متأخر" ... " من اساسا اصطلاح "روحانيت" را يک اصطلاح شيعی و اسلامی نمی دانم و معتقدم اين اصطلاح اخيرا از مسيحيت گرفته شده و در متون اسلامی ما چنين کلمه ای بدين معنی نيامده . " (۸) چنانکه از نظريات کلی و اساسی شريعتی بر می آيد ، وی اساسا به طبقه يی تحت عنوان و مشخصات خاص روحانی و روحانيت اعتقادی ندارد ، و به طور مکرر بر نقش منفی روحانيت و همگامی و هماهنگی آن با دو طبقه ديگر تأکيد می کند و در هر فرصتی به اين سه جناح می تازد و آنان را شديدا مورد نکوهش قرار می دهد ، و حتی آنقدر به اين موضوع اهميت می دهد که در فرم نيز تحت عناوين مختلفی تکرار می کند : " زر ، زور و تزوير" ، "تيغ ، طلا و تسبيح" ، "دين ، سياست و اقتصاد" ، "استبداد ، استثمار و استحمار"، "قصر ، دکان و معبد" و ... او علاوه بر چنين سمبل هايی که جنبه ادبی و مادی دارند ، به سمبل های ديگری نيز اشاره می کند : "فرعون ، قارون و بلعم باعورا" که سمبل انسانی ـ تاريخی هستند ، ملأ ، مترف و راهب" ، "زرمند ، زورمند و روحانی" که سمبل های اجتماعی و طبقاتی می باشند ، "گرگ ، روباه و موش" به عنوان نمونه های حيوانی ، و "ژاندارم ، آخوند و خان" که نمونه های شهری ـ روستايی می باشند ، و نمونه های بسيار ديگری از اين دست . 
 
روحانيت معاصر 
همچنانکه پيش از اين نيز ذکر شد ، وی در سراسر آثار و نوشته های خود بر نقش مخرب ، ارتجاعی و ضدمردمی روحانيت تأکيد می ورزد و هيچگاه از اين نظر خود عدول نمی کند . اين موضوع، در آثار و نوشته های ديگر متفکران و مصلحان اجتماعی يا طرح نشده است و يا خيلی کم مورد توجه قرار گرفته است ، در صورتی که شريعتی با آن به شکل علمی و جامعه شناسانه برخورد می کند و در عين حال از نقش تاريخی آنان نيز ـ همانگونه که پيش تر از اين شرح داده شد ـ غافل نمی ماند . اما با اين حال گاهی ديده می شود که وی با توجه به شرايط و نيازهای اجتماعی از روحانيت معاصر تجليل هايی نيز به عمل می آورد ، در حالی که اين تعريف و تمجيدها در برابر مخالفت ها و حملات وی بسيار ناچيز هستند و به هيچ وجه قابل قياس با مخالفت های وی نمی باشند . از سوی ديگر ، اين تأييدها که زياد هم نيستند ، محصول دوره های خاصی از فعاليت های وی است و عموما مربوط به سال های قبل از فعاليت در حسينيه ارشاد تا آغاز حضور وی در آنجا می باشد . به علاوه ، وی در اينگونه موارد ، خود به تصحيح و تعديل اين گفته ها نيز می پرداخت . برای نمونه ، وی که در مواردی با اشاره به اينکه "زيرقراردادهای استعماری امضای آخوند از نجف برگشته نيست " (۹) ، به دفاع از آنان برمی خاست ، بعدها ضمن رد گفته فوق به معنای تأييد آنان ، به آن معنای کاملا متفاوت و متضادی بخشيد و نشان داد که از آن جمله منظور ديگری داشته است و ملايان نبايد آن را مورد سوء استفاده قرار دهند ؛ چه ، هنگامی می توان به اين واقعيت تکيه کرد که در پروسه عمل ، ارتجاع خود را نشان بدهد. يعنی در واقع پس از ديدن آب ، می توان به شناگر بودن ! کسی پی برد ! به همين دليل نيز او جمله فوق را به شرح زير تکميل کرد : 
" کسی که نه اوضاع و احوال زمان به او کاری دارد و نه او کاری به اوضاع و احوال زمان ، و عده ای زندگيش را تأمين می کنند و او هم کارش اين است که پاک بماند ، چه تقوايی؟! بايد در معرض آزمايشی قرار بگيرد و خود را حفظ کند تا متقی باشد؛ آيا اينکه می بينيم امضای "باباکوهی" در زير هيچيک از قراردادهای استعماری با انگليس ها نيست ، علامت اينست که وی مرد وطن فروش نبوده و تقوی داشته؟ " (۱۰) يا وی که در جای ديگری می نويسد " برای ما که هميشه چشم انتظار روحانيت بوديم و هستيم تا برای اسلام کاری بکند " و يا اينکه " پيشاپيش هر نهضت ضد استعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی چهره يک يا چند آخوند را در اين قرن می بينيم . از سيدجمال بگير و ميرزا حسن شيرازی و بشمار تا مشروطه و ... " (۱۱) بعدها به صراحت صلاحيت و کارآيی آنها را مورد ترديد و نفی قرار داد و گفت : " از روحانيت چشم داشتن نوعی ساده لوحی است که ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاری و اگر آبی نمی آرند ، کوزه ای نشکنند بايد سپاسگزارشان بود . " (۱۲)


موارد فوق نشان می دهد که وی به تدريج و در پروسه عمل به اينکه نبايد از روحانيت چشم انتظاری داشت پی می برد ، که خود اين موضوع از دو مسئله ناشی می شود : يکی تکامل فکری وی ، که هر روز مذهب را از مدار پوياتر و مترقی تری از برداشت های پيشين خويش می ديد و دوم اينکه با گذشت زمان و مشاهده عملی موضعگيری های روحانيون به پستی و بيشرمی آنان بيشتر پی می برد . کما اينکه خود در اين باره چنين می نويسد : 
" من با اينکه در محيط مذهبی بوده ام و از بچگی در کار مذهب، و با مذهبی ها بزرگ شده ام ، معذالک وضع طوری بوده که با آخوندها و محيط مخصوص آنها همسايه بوديم و نه همخانه ، و از دور با آنها تماس داشتيم . و حال که مستقيما در برابرشان قرار گرفته ام و آنها را بی ريا و بی لباس می بينم و از شدت ماديگری و خودخواهی و دروغپردازی و بی رحمی و بی عاطفه ای و بی شعوری و جعالی و حاضرشدنشان به هر کاری و هر خيانتی و همدستی با هرکسی و هر جايی که منافع شخصی و يا صنفی شان ايجاب می کند آگاه شده ام و هر روز قيافه موحش ترشان نمودارتر می شود "... (۱۳) همين جملات به خوبی نشان می دهد که معلم شهيد در جريان عمل اجتماعی ، هر روز بيشتر از پيش به نقش منفی و خيانتکارانه آنها پی می برد ، و در نتيجه بيشتر از آنان فاصله می گرفت و مرزبندی خود را با آنان آشکارتر و روشن تر به نمايش می گذاشت . تاريخ نوشته ها و سخنرانی های وی نيز همين موضوع را مورد تأييد قرار می دهد که وی هر چه در راه خود پيش تر می رفت ، با روحانيت برخورد قاطع تری می کرد و حتی سعی داشت تا گفته های بعضا تأييد آميز خود را که ناشی از شرايط اجتماعی ـ فرهنگی و سنتی جامعه ايران بود ، همانطور که نمونه هايی از آنها را پيش از اين ذکر کرديم ،مورد بازبينی و حک و اصلاح قرار دهد . بالاتر از همه اينها ، وی با روشن بينی و دقت نظر خارق العاده يی ، نه تنها مبانی فکری و برداشت های ارتجاعی آنان را از اسلام مورد انتقاد شديد قرار داد ، بلکه با اشاره به بينش استبدادگرايانه و قدرت پرستانه آنها ، در مورد حکومتی که آنان می توانند ايجاد کنند به جامعه هشدار داد و گفت که " استبداد روحانی ، سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است . " (۱۴) و نيز به صراحت اين حقيقت را مورد تاکيد قرارداد که " وقتی زور ردای تقوا به تن می کند ، بزرگ ترين فاجعه به بار می آيد . و مگر نه تاريخ هميشه شاهد بوده است که همواره اين ردا را از قصرها به معبدها می برده اند؟ " (۱۵) 

" از روحانيت چشم داشتن نوعی ساده لوحی است که ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاری و اگر آبی نمی آرند ، کوزه ای نشکنند بايد سپاسگزارشان بود . " 
 
وی با آگاهی به اينکه " متوليان رسمی مذهب ، بر خلاف متفکران و دانشمندان و صاحبنظران غيرمذهبی ، مخالف خود را مخالف خدا و دين خدا تلقی می کنند و خود را نماينده خدا و صاحب امتياز رسمی از جانب خدا! و اين است که اختلاف فکری يا علمی فردی با اين تيپ ها به زودی تبديل به جهاد مقدس ميان کفر و دين و شيطان و الله و نجس و پاک و ظلمت و نور می شود! و در اين صورت ، هر وسيله ای برای کوبيدن باطل و غلبه حق مجاز است ، حتی توطئه های ناجوانمردانه و جعل و دروغ و پرونده سازی و پاپوش دوزی " (۱۶) ، به درستی نسبت به حکومت مذهبی هشدار داد و چنان آن را ترسيم کرد که گويی خود شاهد حکومت پس از انقلاب در ايران آخوندزده بوده است : 
" حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و نماينده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب ديگر ، حتی حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند . " (۱۷) 
وی حتی در يکی از آخرين مطالب خود ـ تخصص ـ که به تحليل مفصل وضع روحانيت کنونی می پردازد ، آنان را ، هم از جنبه طبقاتی و اجتماعی ، و هم سياسی ، کاملا منفی ارزيابی کرده و رد می کند و حتی اميدواری وی به اينکه اسلام بتواند برای مردم کاری بکند ، در اين است که از انحصار روحانيت خارج شده باشد. از جنبه طبقاتی و اجتماعی آنها را کاملا دست راستی می داند و حتی ـ به دليل حاکميت اين طرز تفکر ارتجاعی بر همه آنها ـ طلبه گرسنه را هم حامی سرمايه دار می بيند! چه ، به هر حال در عقيده آنان ، نفس مالکيت فردی مقدس است! وی سپس در مبحثی تحت عنوان "اقتصاد" ، به همبستگی و همدستی و همداستانی آنان با فئودال ها و خان ها اشاره می کند و از جمله رابطه يی را که بعدها در دوره بورژوازی با حاجی و بازار پيدا می کنند ، مورد حمله قرار داده و نشان می دهد که چگونه طبق شرايط اجتماعی و تاريخی از خان می برند و به حاجی پيوند می خورند! (۱۸) 
به هر حال و در مجموع ، وی به روشنی و آگاهانه دريافته بود ـ برخلاف بسياری از روشنفکران حتی غير مذهبی ـ کسی چون خمينی و حتی فراتر از او ، کسانی چون سيد جمال ، ميرزای شيرازی ، طباطبايی ، بهبهانی ، ثقه الاسلام ، مدرس ، ميرزاکوچک خان ، خيابانی و حتی طالقانی ، قيام و اعتراضشان ، بيشتر از مسئوليت دينی شان نشأت می گرفته است تا انقلابی و مترقی بودنشان ؛ چه ، " با همه عمق و عظمت و تأثيری که گاه کارشان پيدا می کرده ، و نهضتی را که آغاز می کرده اند ، يک نهضت دينی به شمار می رفته است ، هرگز با يک جهان بينی نوين اسلامی و اصلاح فکری و مکتب خاص ايدئولوژيک همراه نبوده است تا آنان را از ديگر مکتب های فکری رايج ممتاز سازد ، و غالبا نموداری از هوشياری سياسی رهبر و دليری و ايمان و تقوای او بوده و نه نماينده يک مکتب فکری نوين . اينست که ما نهضتهای سياسی اسلامی بسيار داريم ، اما نهضت فکری جديدی نداشته ايم . " (۱۹) يعنی در حقيقت حرکت آنان بر زمينه سنتی موجود و با بينش موجود مذهبی جريان داشته است . و موضع شريعتی درباره مذهب سنتی و اساسا ديدگاه روحانيت ـ که آن را به طور کامل رد می کند ـ کاملا مشخص ، واضح و آشکار است. در نتيجه هيچکدام از اين شخصيت ها ـ عليرغم تفاوت های فکری ـ همچنانکه ديديم ، نمی توانند چندان مورد تأييد شريعتی قرار بگيرند . زيرا از نظر شريعتی ، تفکر سنتی و رسمی مذهبی ، به منزله ارتجاع و واپسگرايی در تماميت آن مردود و مطرود است . 
به هر حال ، در تحليل نهايی وی معتقد است که : " آنان {روحانيون} نيز همچون سياستمداران ، در يک نظام شکل گرفته منجمد ، از عناصر محافظه کار و "دم و دستگاه دار" هستند و نه می توانند و نه می خواهند و نه می فهمند . بنابر اين آنان نمی توانند آغاز کننده يک انقلاب مردمی باشند . بايد مردم را بيدار کرد و برانگيخت و يک حرکت انقلابی را از متن ناس شروع کرد . و در اين حرکت است که از ميان روحانيت ، عناصر هوشيار و پارسا و شايسته بدان خواهند پيوست و بافت ارتجاعی همراه با عناصر منحط و مرتجع ، رفته رفته عقب خواهند افتاد و محو خواهند شد . " (۲۰) 
از همان اول هم همين روحانيت اسلام بود که فتوی می داد : ابوذر قصد آشوب دارد و آيه را بد معنی می کند ؛ حجر از دين خارج شده است ؛ حسين بن علی بر خلافت الهی خروج کرده است ؛ و شيخ خليفه در مسجد سبزوار حرف دنيا می زند ، به اصحاب اهانت می کند ، او را سلطان سعيد بايد بکشد ؛ سهروردی کافر است ، شمع آجينش کنيد. 

چنانکه می بينيم ، موضعگيری های متقابل روحانيت و شريعتی از يک سوی بيانگر اين حقيقت است که تلاش ارتجاع برای نزديکی به او ، با توسل به دروغ هايی از اين قبيل که " شريعتی برخلاف آنچه گفته می شود درباره او و هنوز هم عده ای خيال می کنند ، نه فقط ضد روحانی نبود ، بلکه عميقا مؤمن و معتقد به رسالت روحانيت بود " (علی خامنه ای ، مندرج در روزنامه کيهان ، ۲۹ خرداد ۱۳۶۷) ، تا چه اندازه مضحک ، کودکانه و ابلهانه می باشد و از سوی ديگر اين موضوع را که همه ملايان ـ چه سنتی و چه متجدد! ـ عمق خطر نفوذ و پيشروی انديشه شريعتی را به درستی درک و دريافت کرده بودند و می کنند ، آشکار می سازد . 
ارتجاع ستيزی او ، و نفی فرهنگ منجمد و ايستای آخونديستی و ارتجاعی ، و تهاجمات بی سابقه عليه فريب و استحمار مذهبی که روحانيت سمبل آن به شمار می رفت ، به تضادهای وی با روحانيت روز به روز بيشتر دامن می زد . اين تـضادها به حدی بود که مرتضی مطهری ـ که از سوی حتی برخی از روشنفکران غيرمذهبی! نيز به لقب متفکر! بودن و آزادانديش بودن متهم! شده است ـ را نيز واداشت به طور خصمانه و بی شرمانه يی عليه او به فعاليت بپردازد . او که در آغاز فعاليت های شريعتی در سال ۴۷ در نامه يی به او نوشت " برادر عزيز دانشمندم جناب آقای دکترعلی شريعتی ، قلب خود شما گواه است که تا چه اندازه به شما ارادت می ورزم و به آينده شما از نظر روشن کردن نسل جوان به حقايق اسلامی اميدوارم . خداوند امثال شما را فراوان فرمايد " ، در سال های بعد و به ويژه پس از شهادت شريعتی ، در نامه يی که به امامش روح الله خمينی نوشت ، از ارتجاعی ترين آخوندها نيز در مخالفت با آزادانديشی و اجتهاد مترقی شيعی ، پيشی گرفت و ضعف و ناتوانی خود را در غياب شريعتی چنين نشان داد و گفت : " اخيرا می بينيم گروهی که عقيده و علاقه درستی به اسلام ندارند و گرايشهای انحرافی دارند با دسته بنديهای وسيعی در صدد اين هستند که از او بتی بسازند که هيچ مقام روحانی جرأت اظهار نظر در گفته های او را نداشته باشد . ... عجبا ! می خواهند با انديشه هايی که چکيده افکار ماسينيون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفريقا و سرپرست مبلغان مسيحی در مصر و افکار گورويچ يهودی ماترياليست و انديشه های ژان پل سارتر اگزيستانسياليست ضد خدا و عقايد دورکهايم جامعه شناس ضد مذهب است ، اسلام نوين بسازند ، ... کوچکترين گناه اين مرد بدنام کردن روحانيت است . او همکاری روحانيت با دستگاههای ظلم و زور عليه توده مردم را به صورت يک اصل کلی اجتماعی درآورد ، مدعی شد که ملک و مالک ملا و به تعبير ديگر تيغ و طلا و تسبيح هميشه در کنار هم بوده و يک مقصد داشته اند . ... نتيجه اش اين شده که جوان امروز به اهل علم به چشم بدتری از افسران امنيتی نگاه می کند و خدا می داند که اگر خداوند از باب " و يمکرون و يمکرالله والله خيرالماکرين " در کمين او نبود او در مأموريت خارجش چه بر سر روحانيت و اسلام می آورد . "... وی در اين نامه نه تنها به ديدگاه ها و نظريات شريعتی از موضع ارتجاعی حمله کرد ، بلکه از امام مرتجع خويش تقاضای جلوگيری از انتشار و پخش آثار او را نيز نمود ، تا نخستين سانسورچی رژيمی باشد که يک سال بعد، با غصب تمامی دست آوردهای انقلاب ، حتی آزادی های قبل از انقلاب را نيز از مردم محروم و به جان آمده ميهنمانمان بگيرد : "يادآوری فرماييد که قبل از انجام اصلاحات وسيله آقای حکيمی يا گروهی که خودتان تعيين می فرماييد از نشر آثارش جلوگيری شود... "


سخن پايانی 
شريعتی به درستی به " استخراج و تصفيه منابع فرهنگی " معتقد بود و تمامی توش و توان خود را به کار گرفت تا فرهنگ و عقيده يی را که طی ساليان طولانی توسط صاحبان زر و زور و تزوير و يا به بيانی ديگر تيغ و طلا و تسبيح ، مسخ شده و به ضد حقيقت راستينش تبديل شده بود ، به شکل انقلابی و تحول بخش نخستين آن درآورد ؛ و درست به همين دليل هم بود که با توجه به نيازهای انسان امروز و رسالت مذهب ، فرمول جاودانه و رهايی بخش خود را در پاسخ به اين پرسش که زندگی چيست؟ به بهترين شکل ممکن طرح کرد: " نان ، آزادی ، فرهنگ ، ايمان و دوست داشتن " ، و در همين رابطه بود که با ايمانی راسخ و عزمی استوار ، مثلث "عرفان ، برابری ، آزادی" را پاسخگوی اين نيازهای انسان دانست و آن را همچون آتش اهورايی پرومته به رنجبران و محرومان ، و نسل جوان عاصی بر مثلث شوم "زر و زور و تزوير" ، آنچنان که پرومته آتش آگاهی را به انسان ها هديه کرد، ارمغانی داد . 
او به خوبی می دانست و آگاه بود که " قدرتمندانی که بر سرنوشت توده ها مسلط بوده اند ، همواره از سياسی شدن توده ها وحشت داشته اند . " (۲۱) و به همين دليل هم معتقد بود که "مبارزه سياسی ، نه تنها به معنای اعم ، تجلی عالی ترين استعداد اجتماعی انسان است ، بلکه برای روشنفکر کار سازنده و خودساز نيز هست . مبارزه اجتماعی بزرگترين عامل خودآگاهی روشنفکر به شمار می آيد . روشنفکری که در پشت ميز مطالعه و محاط در انبوهی از کتاب و يا در مبادله ذهنی ميان دوستان و هم صنفان خويش ، خود را يک انقلابی مردمی می شمارد و راه حل ها را از ميان الفاظ و فرضيه ها و متون ايدئولوگ ها برمی گزيند ، تنها در کوره آزمايش عمل سياسی است که می تواند هم انديشه های خود را تصحيح کند و هم از بيماری لفاظی شفا يابد و هم خويشتن را بيازمايد . " (۲۲) و هم او بود که با توجه به اينکه "استبداد روحانی" ، سنگين ترين و زيان آورترين انواع استبدادها در تاريخ بشر است " (۲۳) ، به حاکميت رسيدن ارتجاع مذهبی را همواره هشدار می داد . 
آری او راهی را برگزيد که که نه روشنفکر به اصطلاح "مدرن" و "مترقی" و "مارکسيست" تحملش می کرد ، نه "مذهبی" سنتی موروثی و ظاهرا "متجدد" ، و نه آخونديسم مرتجع و هزارساله يی که هيچ تفکر و اجتهاد جديد را بر نمی تافت . و بی جهت نيست که هنوز ، هم "روشنفکر" "مارکسيست " "چپ نما" او را به انواع و اقسام برچسب ها متهم می کند ، هم "مذهبی" سنتی موروثی ظاهرا "متجدد" او را و ايدئولوژی گرايی او را به نقد ! می کشد و بر کرسی اتهام می نشاند و هم آخونديسم مرتجع و قرون وسطايی ، همچنان به پخش رديه ها و فتواهای آخوندهايی با القاب شرک آلود و تازه ساز چون "آيت الله" و "حجت الاسلام"، از سيد ابوالقاسم خويی ها بگير تا شريعتمداری ، ميلانی ، گلپايگانی ، خمينی ... ، و تا "آيت الله" های تازه به دوران رسيده يی چون سيد حميد روحانی و فاکر و ... مشغول است . 
 
منابع و توضيحات: 
۱) م . آ ۳۴ (چاپ خارج) ، ص ۱۶۹ 
۲) فياض ، علی ، ميعاد با شريعتی ، چاپ سوئد ، ص ۱۰۰ 
۳) نشريه نقطه ، شماره ۴ و ۵ ، زمستان ـ بهار ۷۴/۷۵ ، ص ۶۵
۴) م .آ. ۱۹ ، ص ۱۲۸
۵) م . آ. ۲۶ ، ص ۲۵۰ـ۲۵۲ 
۶) م . آ. ۲۶ ، ص ۲۵۲ 
۷) م . آ. ۳۰ ، ص ۳۲ 
۸) م . آ. ۱۶ ، ص ۶۸ _ م . آ. ۲۲ ، صفحات ۱۹۷ ، ۱۹۸ و ۳۱۳ 
۹) م . آ. ۲۲ ، ص ۳۲.ـ۳۲۱ 
۱۰) م . آ. ۱۵ ، ص ۱۳۲ 
۱۱) م . آ ۳۴ (چاپ خارج) ص ۲۱۵ _ م . آ. ۲۲ ، ص ۳۲۰ و ۳۲۱ 
۱۲) م . آ. ۱ ، ص ۲۱۴ 
۱۳) م . آ. ۳۴ (چاپ خارج) ، ص ۲۱ و ۲۲
۱۴) م . آ. ۴ ، ص ۲۶۳
۱۵) م . آ. ۱۹ ، ص ۴۹
۱۶) م . آ. ۱۹ ، ص ۸ 
۱۷) م . آ. ۲۲ ، ص ۱۹۷
۱۸) رجوع شود به م . آ. ۱۰ ، مبحث تخصص 
۱۹) م . آ. ۲۷ ، ص ۲۴۴ و ۲۴۵ 
۲۰) م . آ. ۲۷ ، ص ۲۴۴
۲۱) م . آ . ۲ ، ص ۱۷۳ 
۲۲) م . آ. ۲ ، ص ۱۷۴ و ۱۷۵ 
۲۳) م . آ. ۴ ، ص ۲۶۳



شريعتی و آزادی

«مبارزه در برابر زور اسمش آزاد شدن انسان است : آزادی سياسی ; يعنی قدرت حكومت و قدرت حاكميت آزادی مرا برای انتخاب فكريم, انتخاب زندگيم , ابتكارم و تجلی وجوديم بند نكند, در بند نكشد, زندان نكند, محروم نكند و محكومم نداشته باشد . مبارزه انسان در برابر حكومت زور و حاكميت تيغ _ بعد فرعونی _ اسمش ليبراليسم, دموكراسی و آزادی است ; يعنی در برابر قدرت حاكميت, قدرت مردم را جانشين بكنيم يا برای تعديلش به مردم تكيه بكنيم و يا مردم را به صورت نيرويی دربياوريم كه منشاء حكومت خودش باشد و خودش بتواند بر خودش حكومت كند.» (شريعتي, م. آ. ٢٨ , ص ۶١۵)

آزادی يكی از متعالی ترين و والاترين ارزش هايی است كه انسان در طول تاريخ پر فرازو نشيب خود , در آرزوی آن به جستجو پرداخته است. در طی قرن ها سرگذشت, و تكامل بشريت, قتل عام ها , اعدام ها , شكنجه ها و ... در جهت رسيدن به اين اصل مقدس , تحمل شده است . در مواردی كه چندان كم هم نيستند بسياری از انسان های آگاه و هوشمند از همه هستی خويش گذشته اند تا ديگر هم نوعان به آزادی دست يابند . از سوی ديگر نيروهای ضدبشری و ضد انسانی نيز برای استقرار و استمرار حاكميت های ننگين و پليد خود , نخستين چيزی را كه از انسان سلب كرده و می كنند, آزادی بوده است . آزادی از جمله مقولاتی است كه طی ساليان دراز انديشه و ذهن انسان را به خود معطوف داشته است . اديان و ايدئولوژی ها , انديشمندان , فلاسفه , ايدئولوگ ها , نويسندگان و ... در طرح و تبيين نظريات مبتنی بر فلسفه آزادی , و مرزهای آن , بسيار سخن گفته و تئوری های گوناگونی ساخته و پرداخته اند . علاوه برديدگاه های اديان مختلف در زمينه آزادی و محدوديت های آن , كه توسط شارحان آنها , تفسير و تبيين شده اند , فلسفه های نوين و ايدئولوژی های ساخته ذهن انسان نيز, بخش مهمی از مبانی خويش را در تلاش برای شناخت و فهم آزادی و چگونه گی ارتباط آن با سيستم های اجتماعی و سياسی اختصاص داده اند. با اين همه درك و فهمی كه در طول تاريخ بشر, توسط فلاسفه و متفكرين عرضه شده است , پای در زنجير تقدير و محدوديت های خاص زمانی خويش داشته است . امری كه به نوبه خود باعث می شده است تا دركی كه از آزادی ارائه شود, دركی متناسب با خواست ها, آرمان ها ونيازهای انسان آن روز باشد . با توجه به اين امر , بديهی است كه تا پيش از رنسانس اروپا و آغاز بيداری و روشنايي, كه با فرو ريختن ديوارهای قطور قرون وسطا و انديشه ها و روش های مبتنی بر مذهب خرافی و كاتوليكي, كه به روحانيت اعتبار و اختيار تام بخشيده بود, توام بود, دركی كه از دو مقوله آزادی و دموكراسی ارائه می شد, دركی مبتنی بر توانايی های فكری و شرايط عينی موجود در آن زمان بود . اين امر حتی تا پس از رنسانس و بحبوحه انقلاب كبير فرانسه , باعث شده بود تا دركی كه از آزادی و دموكراسی ارائه شود, دركی ناقص , خام و در حد فهم و شعور انديشمندان و مردم آن روزگار باشد. با توجه به اين موضوع , بايد يادآور شد كه كسانی نيز كه از دموكراسی يونان سخن می گويند و بدين وسيله می خواهند تا زمينه و سابقه تاريخی انديشه دموكراسی (و آزادي) را به يونان برسانند , كمتر به توضيح اين امر می پردازند كه دموكراسی ابتدايی يونان, خود به نوعی ضد دموكراسی _ البته با دركی كه امروز از آن ارائه می شود_بوده است . چه, در آن شكل از دموكراسی , بندگان(بردگان) , زنان و شهروندان غير يونانی حق رای نداشتند و آن «دموكراسي» تنها شامل بخش ناچيزی از شهروندان ثروتمند می شده است . بر اين اساس , سخن گفتن از دموكراسی و آزادی و ريشه يابی آن در تاريخ به عنوان فلسفه و متدی جدی و ساختار شكن, نه با واقعيات زندگی انسان ها و شيوه اجتماعی و فرهنگی آنان همخوانی دارد و نه با درك و فهم افكار و انديشه های آنها و نه با نظريه تكامل كه برای مقايسه پيشرفت های امروز بشری با صدها سال پيش نيازی به توجيه و تاويل ندارد! . بر اين اساس, به جرات می توان بر اين امر تاكيد نمود كه مقوله يی كه پس از انقلاب كبير فرانسه به نام آزادی تحت عنوان يكی از دست آوردهای آن انقلاب برجسته شد, با برداشت و بينشی كه امروز از آزادی ارائه می شود , نيز بسيار متفاوت بوده است. به علاوه لازم است به اين موضوع نيز توجه شود كه هنگامی كه از آزادی سخن می گوييم , منظور خود از آزادی و چگونه گی و چرايی آن را روشن نماييم . چرا كه , آزادی نيز تجزيه شده و در جای _ گاه و مناسبات متفاوتی از آن سخن می رود. برای نمونه هم از آزادی سياسی سخن می رود و هم از آزادی مذهبي, هم از آزادی جنسی سخن می رود و هم از آزادی فردی و آزادی تجارت, و نيز انواع و اقسام ديگری از آزادی كه هم به دليل جلوگيری از اطاله كلام از آنها در می گذرم و هم اينكه اساسا شايد از جمله مقولات فراگير و عمومی نباشند.

با اين همه , انسان امروز در جهانی می زيد كه در آن با انكار مطلق گرايی و تمايلات شديدا نسبی گرايانه , آزادی را با نگاه ديگری می نگرد و برداشتی كه از آزادی ارائه می دهد كاملا با آنچه پدران ومادران ما در صد و يا دويست سال پيش می انگاشتند متفاوت است, و اساسا به جهان نيز از دريچه ديگری می نگرد. طبيعی است كه آزادی در اين ميان ودر اين «دگربيني» , يكی از مفاهيم عمده, اساسی و كليدی به شمار می رود. امری كه به نوبه خود باعث می شود تا اين انسان نزديكی خود به جريانات فكری , سياسی و فرهنگی را با ميزان دوری و نزديكی و نيز نوع نگاه آنها به مقوله آزادی بسنجد و ارزيابی كند .

و اما چرا شريعتی و آزادي؟ واقعيت اين است كه راه و انديشه شريعتی هنوز هم كه هنوز است _ و عليرغم تمام جناياتی كه در ايران معاصر به نام «مذهب» و «دين» انجام گرفته است _ هم برای بخش قابل توجهی از روشنفكران جامعه و هم برای جوانان ايرانی مطرح می باشد . با همه اين ناملايمات, هنوز هستند جوانانی كه, پاسخ بسياری از پرسش های خود را از شريعتی می طلبند . چرا كه در نگاه او تصوير ديگری از ايمان مذهبی و دينی مشاهده می كنند بنا بر اين و با توجه به اين كه آزادي, يكی از مسائل به شدت مطرح و مورد نياز جامعه ما و جوانان انديشمند و آزادی خواه ايرانی است كه هم می خواهد هويت خويش را حفظ كند و هم خود را از قافله تمدن بشری و كاروان دموكراسی جهانی عقب مانده نبيند, نگاه «مذهب» و الگوی «انسان مذهبي» معاصر به مقولاتی چون دموكراسی , آزادی , پيشرفت, مدرنيته و سنت می باشد . جوان روشنفكر و انديشمند ايرانی حق دارد _ و بايد _ بداند كه نگاه يك انسان مذهبی عصر مدرنيته با شاخصه های امروزين روشنفكری و ترقی خواهی نسبت به اين مقولات چيست؟ به بيانی ديگر نسل مدرن امروز, هر انديشمند و روشنفكر مذهبی و از جمله شريعتی را در ارتباط با آزادی و دموكراسی و مقولاتی كه جزو شاخصه های عصر جديد به شمار می آيند, ارزيابی می كند . با اين مقدمه, به پاسخ اين پرسش می پردازم كه آزادی در نگاه و تفكر شريعتی چه جايگاهی دارد؟ آيا واقعا آنچنان كه برخی معتقدند «شريعتی با آزادی بر سر مهر نبود»؟ (قضاوت آقای عبدالكريم سروش) و او با آزادی ميانه يی نداشت, و يا برعكس او يكی از پرشورترين ستايشگران آزادی بود؟

يك مطالعه عميق و بی غرضانه در آثار شريعتي, ما را با چند واژه و مفهوم كليدی و مورد علاقه وی آشنا می سازد . اساسا توجه به ميزان به كار گيری كلمات و اصطلاحات خاص در آثار يك نويسنده و متفكر, می تواند درصد علاقه و يا بی علاقه گی وی به موضوع مورد بحث و تحقيق را روشن سازد . از اين روش می توان برای نزديكی و يا دوری يك انديشمند به مفاهيم و مبانی مورد نياز جامعه پی برد . با توجه به موردی كه در جمله پيشين ذكر شد, نگارنده با جرات هر چه تمام تر مدعی است كه يكی از مهم ترين اصولی كه شريعتی سخت بدان پای بند و دل بسته بود, اصل «آزادي» و بعد آزادی خواهی و آزادی طلبی انسان است . وی نه تنها در بيشتر نوشته ها و آثار خود به اين اصل به عنوان يكی از پيش زمينه های اصلی تكامل و پيشرفت انسان می نگرد , بلكه به دليل اهميت جايگاه آن در زندگی انسان , چندين نوشته مستقل را نيز به آن اختصاص می دهد .(١) به علاوه , وی «آزادي» را يكی از سه سرچشمه اصلی تكامل و ترقی انسان می داند و با قراردادن آن در كنار «عرفان»(آگاهي) و «برابري» , علاوه بر اينكه توجه بشر به اين سه مقوله را يكی از رسالت های پيامبران الهی و توحيدی معرفی می كند, نبود هر كدام از اين سه بعد را كمبود يكی از نيازهای اساسی و حياتی جوامع بشری می داند . وی حتی در مبحثی كه در آن از معنای زندگی سخن می گويد , در تعريف زندگی , كه زندگی خود چيست , آزادی را پس از «نان» دومين نياز ضروری آدمی بر می شمرد.(٢) شريعتی به آزادی نگاهی دوگانه دارد ; دوگانه, و نه متناقض و يا متفاوت: يكی «آزادي» به مثابه مقوله يی اجتماعی و سياسی , و ديگری «آزادي» به مثابه مقوله يی فلسفی _ وجودی كه از نيازی درونی سرچشمه می گيرد . انسان آگاه و دردمند كه در تلاش و كوششی مستمر برای رهايی خود از قفس تن و رسيدن به «نيروانا» و جهان ناشناخته پيرامون خويش است , قرن ها می باشد كه با خود سازی , يا همان جهاد اكبر كه جهاد با نفس سركش انسانی است , به نبردی مداوم با آن من خودمحور فردگرای منافع طلب خويش, برخاسته است. اين انسان كه اكنون از زندان طبيعت , تاريخ و جامعه , به ياری علم و دانش و آگاهی تا حدی رهايی يافته است , همچنان در مبارزه با زندان «خويشتن» به سر می برد . و می دانيم كه رهايی از هر زندانی به معنای رسيدن به آزادی است . اين احساس متعالی درونی انسان همان كشش عرفانی _ درونی بشری می باشد كه اين موجود دو پای را از ديگر موجودات زمينی متمايز می سازد . دغدغه و اظطرابی درونی كه هر كسی در حد درك , توان و فهم خويش از محصور بودن در آن در رنج است . با چنين نگاهی است كه می توان گفت , آزادی در نگاه شريعتی , صرفا به منزله شعارهای سياسی و روزمره تبليغاتی كه بسيار طرح و تكرار می كنند نيست , بلكه يك حقيقت جدا نشدنی و ذاتی وجودی بشر است , كه انسان به ميزانی كه كمبود آن را حس می كند و در جستجوی آن به تلاش بر می خيزد , معنی می يابد : «پيدايش اين احساس , احساس خفقان, احساس اسارت, درد كشيدن از اسارت, ميل فرار و آرزوی نجات از اسارت و تلاش و جستجو برای يافتن گريزگاهی به سوی آزادی , عالی ترين و اميد بخش ترين دست آوردی است كه تاريخ, در مسير تكاملی خويش, به انسان امروز ارمغان می دهد و نشانه شور انگيز تولد انسانی ديگر است و ...» (٣) با چنين نگاه عميق , جدی و انديشمندانه به آزادی است كه او وجود آزادی در يك جامعه را علامت متمدن بودن آن جامعه می داند : «علامت اينكه جامعه و فردی از لحاظ فكری پيشرفته و باز است , اين است كه قدرت تحمل عقيده مخالف را زياد دارد.» (۴) به علاوه , همانطور كه پيش از اين نيز اشاره شد , « آزادي» در نگاه وی , يكی از پنج نياز عمده و اساسی تشكيل دهنده «زندگي» انسان به شمار می رود . و اين بدين معنی است كه نبود «آزادي» , يعنی ناقص بودن معنای زندگي. از نظر شريعتی اگر آزادی انسانی را از او سلب كنند , عزيزترين نياز وجودی وی را از او گرفته اند : «آنكه آزادی را از من می گيرد, ديگر هيچ چيز ندارد, كه عزيزتر از آن به من ارمغان دهد.» (۵) «آزادي» در انديشه شريعتی به طور باور نكردنی و شور انگيزانه يی ستايش می شود . او درباره آزادی كلماتی را بر زبان جاری می سازد كه تنها و تنها از يك پارتيزان و ستايشگر پر شور آزادی بر می آيد . كلماتی كه از عمق جان و ايمانش برمی خيزند : « اگر به تكامل نوع انسان اعتقاد داريم , كم ترين خدشه به آزادی فكری آدمی و كم ترين بی تابی در برابر تحمل تنوع انديشه ها و ابتكارها يك فاجعه است . » (۶) و اين خود به خوبی نشان دهنده اين واقعيت می باشد كه سيستم و رژيم مورد قبول و ايده آل وی _ تحت هر نام و عنوانی _ بر پايه آزادی , تساهل و پلوراليسم سياسی و فرهنگی استوار خواهد بود . سيستمی كه از جمله تعهداتش پای بندی به آزادی واقعی و راستين خواهد بود . و اين آزادی , نه تنها برای «خودي» ها و يا منتقدين ملايم و يا حتی مخالفين سياسی , بلكه برعكس , اين آزادی به همان ميزان معنی و مفهوم خواهد يافت كه برای «دشمن فكري» و سياسی نيز باشد : «آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهيم كه مخالف را و حتی دشمن فكری خويش را به خاطر تقدس آزادی , تحمل كنيم , و تنها به خاطر اينكه می توانيم , او را از آزادی تجلی انديشه خويش و انتخاب خويش, با زور باز نداريم و به نام مقدس ترين اصول, مقدس ترين اصل را, كه آزادی رشد انسان ازطريق تنوع انديشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفكر و تحقيق و انتخاب است , با روش های پليسی و فاشيستی پايمال نكنيم . زيرا هنگامی كه «ديكتاتوري» غالب است , احتمال اينكه عدالتی در جريان باشد, باوری فريبنده و خطرناك است و هنگامی كه «سرمايه داري» حاكم است , ايمان به دموكراسی و آزادی انسان يك ساده لوحی است. » (۷) چنانكه ديده می شود , برداشت و تعبير وی از آزادي, با تعبير و برداشت های بسياری از كسانی كه سال ها از آزادی چماقی ساخته بودند و سال ها بر سر مخالفين خود می كوبيدند و در واقعيت نيز خلاف آن عمل كردند , چه تفاوت های كمی و كيفی دارد . تفاوت هايی ماهوی كه در سطر سطر آثار و نيز عملكردهای شخصی و رفتاری وی , خود را نشان داده و می دهند . آزادی مخالف , و دشمن فكري! عشق او به اين نوع از «آزادي» , اعجاب بر انگيز است : « خدايا: اين كلام مقدسی را كه به روسو(٨) الهام كرده اي, هرگز از ياد من مبر كه : من دشمن تو و عقايد تو هستم , اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقايد تو فدا كنم!» (۹) توجه به آزادی راستين انسانی است كه باعث می شود تا يكی از دلايل عشق وی به علی , به عنوان انسان نمونه , در اين باشد كه وی نيز به آزادی انسان حرمت می نهاد و در قلمرو خويش زندان سياسی و زندانی سياسی نداشت : « و اما حرمت حقوق انسانی و آزادی انديشه تا بدانجا , كه نماز می خواند و خوارج , كه دشمنان خونی وی بودند , نمازش را در هم می شكستند , سخن می گفت سخنش را قطع می كردند , و حتی او را استهزا می كردند و او در اوج قدرت بود و هرگز كوچك ترين فشاری بر كسی وارد نساخت ; او حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفريقا حكم می راند اما زندان سياسی نداشت , حتی يك زندانی سياسی و قتل سياسی . و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصيت های با نفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند , هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند , و می دانست كه به يك توطئه خطرناك می روند , اما اجازه داد , زيرا نمی خواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست , آزادی انسان را پامال كند .» (١٠) نگاه شريعتی به آزادی , نه نگاهی مصنوعي, ذهنی و همراه با توهم, بلكه نگاه انسانی است كه آزادی را برای ديگری می خواهد . نگاهی , صريح , شفاف و بدون هيچگونه ابهام . و اين نگاه يك روشنفكر مذهبی عصر مدرنيته و پسامدرنيسم است . هر كس جز اين ببيند و جز اين عمل كند , بدون شك در صف دوستان علی قرار ندارد . چرا كه دين او عين آزادی است ; لا اكراه فی الدين! قل يا ايهاالكافرون ... من نمی پرستم آنچه را كه شما می پرستيد * و شما نيز نمی پرستيد آنچه را كه من می پرستم * و نه من آنچه را كه شما پرستش كرده ايد می پرستم * و نه شما می پرستيد آنچه را كه من می پرستم * بنابر اين دين شما برای خودتان و دين من برای خودم . (١١) و او پيرو چنين دينی است . دين او آزادی است و آزادی در نگاه او بی نياز از تفسير است . آزادی تا آستانه جنگ! شيفتگی شريعتی به آزادي, در همين جا پايان نمی يابد . او برای آزادی شعر می سرايد . آزادی را می پرستد و به آن عشق می ورزد . تا حدی كه گويي وجود خويش را با آزادی در هم ادغام كرده است . به گونه يی كه اگر آزادی نباشد و او خود را آزاد نبيند , خويش را تهی و بی معنی خواهد يافت . و طبيعی است كه آزادی يی كه او از آن سخن می گويد , نمی تواند آزادی شخصی باشد . تلقی وی از آزادی سياسی و اجتماعی را در سطور بالا بازخوانی كرديم و ديديم كه او از آزادی و آزادی خواهی چه برداشتی دارد . او به زيبايی هر چه تمام , دشمنان آزادی را نيز ترسيم می نمايد. و با همان ظرافتی كه آزادی را می ستايد , پديده های متضاد آن را نيز ترسيم و نفی می نمايد : «ای آزادی , تو را دوست دارم , به تو نيازمندم , به تو عشق می ورزم, بی تو زندگی دشوار است, بی تو من هم نيستم ; هستم , اما من نيستم ; يك موجودی خواهم بود توخالی , پوك , سرگردان , بی اميد , سرد , تلخ , بيزار , بدبين , كينه دار , عقده دار , بيتاب , بی روح , بی دل , بی روشنی , بی شيرينی , بی انتظار , بيهوده , منی بی تو , يعنی هيچ! ... ای آزادی , من از ستم بيزارم , از بند بيزارم , از زنجير بيزارم, از زندان بيزارم, از حكومت بيزارم, از بايد بيزارم, از هر چه و هر كه تو را در بند می كشد بيزارم . » (١٢) به راستی چه تعداد «آزادي» خواه آزادی پرست آزادی طلب , چنين ستايش های پر شوری از آزادی به عمل آورده اند؟ و چه كسی و با تكيه بر كدام كلام و گفتار و حتی رفتار وی , می تواند او را به بی مهری با آزادی متهم سازد؟ و كلام آخر اينكه ; او در سال های آخر عمر خويش, تزی را مطرح كردكه به نوعی می توان مدعی شد , فشرده تمامی آثار فكری _ اجتماعی وی در آن تجلی يافته است : عرفان , برابری و آزادی . آزادی يكی از سه ضلع اين مثلث اهورايی می باشد كه در مبارزه يی دائمی و بی امان با آن مثلث شوم حاكم بر تاريخ به سر می برد : مثلث ضد مردمی «استحمار, استثمار و استبداد» .

منابع و توضيحات: ١) از جمله ;« آزادی , خجسته آزادي» ,« عرفان , برابری , آزادی , آزادی »,« انسان آزاد_ آزادی انسان» و ... ٢) در نگاه او زندگی عبارت است از « نان , آزادی , فرهنگ , ايمان و دوست داشتن» م . آ . ١(با مخاطب های آشنا), ص ١۵٠ ٣) م . آ . ٢۴(انسان) , ص ٢١۹ ۴) م . آ . ١۷(اسلام شناسي٢), ص ٣٠۶ ۵) م . آ . ٢۵(انسان بی خود) ص ٣۵۹ ۶) م . آ . ٢(خودسازی انقلابي) , ص ١۴۹ ۷) م . آ . ٢ (خودسازی انقلابي), صفحات ١۴٨ و ١۴۹ ٨) به نظر می آيد اشتباهی سهوی در استناد اين جمله توسط دكتر رخ داده باشد . چرا كه گفته می شود كه گوينده اين جمله ولتر می باشد و نه روسو . ۹) م . آ . ٨ , ص ١٠١ ١٠) م . آ . ٢ (خودسازی انقلابي), ص ١۴۴ و ١۴۵ ١١) قرآن , سوره كافرون , آيات ١ تا ۶ ١٢) م . آ . ٢(خودسازی انقلابي), ص ١١٨

پدر،مادر،ما متهمیم


پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم! تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود! اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟ اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!! و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند. کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

(معلم شهید،دکتر علی شریعتی)


شراب و موسیقی در اسلام


ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ،

اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول  مطرح نکرد ؛ 

به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود : (( قولوا لا اله الا الله تفلحوا )) خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند ! روزه چیست ؟ هیچ ! حج ؟ اصلا ندارد ! زکات ؟ اصلا ! قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلا یک چیز فقط فکری است همین است که بتها را در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم. بنابر این کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند

و به توحید معتقد شدند و مردند ،احتمالا « شرابخوار » بودند ، 

« نماز نخوان » ، « روزه نگیر »‌ ، « حج نکن » ، و .... بودند بعد از اینها در سال هفتم ، هشتم حجاب مطرح می شود ؛ یعنی بعد از هجده ، نوزده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند. همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند ؟ از همان مکه نمی گوید که « آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها ، تا به توحید معتقد می شوید ، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد » ! نه ! کی ؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند . محمد (ص) گفت : ((فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما)) یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد ؛

اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم ،
ارزشش را ندانم و نفهمم ؛ نخیر ، قبول هم دارم ، درست ! اما زیانش بیشتر است . 

شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد ؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد ،

تعصب ندارد و شراب را ، به صورت تابویی ،جنی ،
غولی نجس ، و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند ؛
اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد ،
در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد ، نفی اش می کند .

آدم حرف او را گوش می دهد ؛

اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ،
ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده
 و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد ! 

ای کسی که می گویی « غنا» حرام است ،

اصلا تو می فهمی  « غنا » چیست ؟ 

اصلا تو این را که این موزیک حماسی است

یا ملی است یا علمی است ، تشخیص می دهی ؟!

موسیقی هزار شعبه دارد ، تاریخ دارد ، نقش های گوناگون دارد ،

بنابراین وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند ؛
برای اینکه تو نمی فهمی که چیست !


                                                                                  برگرفته از فاطمه فاطمه است اثر دكتر علی شریعتی


تحقیر ایران و ایرانی


تقدیم به تمام کسانی که عاشقانه به این کهنه مرزوبوم عشق می ورزند

ما اگر به سادگی تسلیم شدیم تنها به این دلیل بود

که خود را در برابر اسلام و در حمایت از نظام فساد ، ظلم و فریبکاری ساسانی - اشراف و موبدان -
میدیدیم نمی خواستیم راه را بر داعیان نجات و مساوات ببندیم
و مدافع نظامی باشیم که خود قربانی آن بشمار میرفتیم
و اکنون که اسلام جز ماسکی فریبنده برچهره ی اشرافیت و فریب و ستمکاری شما اجنبیان نیست 

و آنچه مطرح است نزاد پرستی و تفاخر قومی و قدرت طلبی های قبایلی و ملی و خانوادگی ست و تجلیل از عنصر عرب و ترک و تحقیر ایرانی

و نفی تاریخ و فرهنگ و اصالت ملی در قبال سیطره ی امپریالیستی بیگانه ،
بنابراصل مقابله به مثل که قرآن خود بدان فرمان می دهد (فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم )
باید نشان داد که عرب و ترک منهای اسلام جز بدویت و وحشیگری نیست
و ایرانیان ، نه موالی حقیر و ذلیل ، که باید به بردگی شما درآیند تا تربیت شوند
و هدایت و آشنا با تمدن و حکمت و انسانیت ، که آقایان تاریخ بوده اند
و بازیگران سربلند و لایق قدرت و مدنیت و رهبری ...

کی ؟؟؟ همانوقت که شما برای دزدی به روی هم شمشیر می کشیدید

و برای شتر لبوس که در صحرای چراگاه یکی از قبایل تان چند بوته خار چریده بود ،
چهل سال باهم می جنگیدید و همانوقت که رستم پهلوان ایرانی ، 

بزرگترین قهرمانان و پیشوایان شما را مثل یک بز بزدل ، به زمین میزد

و مفاخر تاریخی تان در زیر دست و پای او و امثال او دست و پا میزدند
و مثل مرغ پرپرزنان و زجه کشان جان میدادند !!!

اشرافیت قریش ؟؟؟ اگر اشرافیت ملاک ارزش است ، اشرافیت شما جز شترچرانان گدا و دزدی که در جاهلیت و فقر صحرا هارت و پورتی داشتند

و سلاطین شکوهمند و افسانه یتان چون ملوک حیره ، جز نوکران حلقه به گوش اشرافیت ما هیچ نبودند .

زمان درچنین عصری که ترک زدگی و عرب زدگی به قیمت حقارت و ذلت و بندگی سیاسی و معنوی و ملی ما بیداد میکرد ، مسئولیتی را که بردوش یک روشنفکر متعهد خویش می نهاد ، احیای روح ملیت ، تجدید وحدت و پیوستگی با تاریخ و تاکید بر اصالت و ارزشهای سازنده و افتخارات ملی بود ،

تا ملتی که با خود بیگانه و نسبت به خود بی ایمان شده است به خود آید 

و ایمان به خویش را در برابر بیگانه پرستی و تسلیم پذیری و خو کردن به ذلت بازیابد . در چنین شرایطی و ضرورتی و مسئولیتی پیداست که تا چه اندازه بزرگمرد دلاوری که با گذشته ی ملت خویش آشناست از توطئه ی فریب مذهبی دستگاه امپراتوری بدویان

و قلدری و قساوت وحشیان غزنوی رنج می برد و دلش از آن همه دروغ و تحقیر و اسارت خون است .
وی از ارزشهای انسانی و ضداشرافی و ضد قومی اسلام که فقط توجیحی برای بی ریشه ای 

و پستی و رذالت موروثی خویش میسازند و از حقیقت اسلام و دعوت پیامبر

که اکنون برای این خسروان جدید بی تبار و موبدان جدید بی ایمان و اشراف جدید بی پدر و مادر
و بی شرف - حتی شرف طبقاتی و خانوادگی - میکوشد تا در چهره ی خاندان معصوم محمد
و سیمای محکوم و مظلوم علی دفاع کند، شورانگیز است 

که با طبیعت و استعداد و نبوغ و روحیه اش سازگار بوده است !!! این است که کار فردوسی اینچنین صدا کرد و اثر گذاشت و گرنه بسیارند شاعرانی که در تاریخ ما چون او نخواستند همچون امیر معزی و انوری و عنصری و سوزنی سمرقندی و فرخی سیستانی هنرشان را درخدمت دربار و دستگاه قدرت و اشرافیت بگذارند

و ستایشگر خاقان ها و خان ها و شاه - شیخ ابواسحاق ها باشند و از نقره دیگدان بزنند
و از طلا آلات خوان بسازند و {خواستند } شعر را زبان شعور و شرف و ایمان خود و مردم خود کنند ،
اما کار او در بعد فرهنگی مبارزه با قدرت و کار ناصرخسرو و در بعد فکری 

و اعتقادی { ایدئولوزیک} - و از آنرو که هم با ضرورت زمان و نیاز مردم سازگار بود

و هم با استعداد روحی و فکری و هنری شخص خودشان هماهنگ
 این همه ، هم ارزشمند شد و هم اثربخش !!!

                                                             برگرفته از با مخاطبهای آشنا اثر دکتر علی شریعتی


--‏۲۶ ژانویه ۲۰۱۰، ساعت ۱۱:۲۳ (UTC)91.98.48.94