عبید زاکانی
از ویکیگفتاورد
عبید زاکانی، شاعر و طنزنویس ایرانی. عبید در سال (۷۷۲ هجری قمری) درگذشت.
فهرست مندرجات |
[ویرایش] دارای منبع
[ویرایش] رساله صدپند
- «ای عزیزان عمر غنیمت شمرید!»
- «وقت از دست مدهید!»
- «عیش امروز به فردا میندازید!»
- «روز نیک به روز بد ندهید!»
- «حاضروقت باشید که عمر دوباره نخواهد بود!»
- «هرکس که یار و نسب خود فراموش کند بیادش میآرید!»
- «بر خودپسندان سلام مدهید!»
- «زمان ناخوشی را به حساب عمر مشمرید!»
- «طمع از خیر کسان ببرید تا به ریش مردم توانید خندید.»
- «گردِ در ِپادشاهان نگردید و عطای ایشان به لقای دربانان ایشان بخشید!»
- «جان فدای یاران موافق کنید!»
- «برکت عمر و روشنائی چشم و فرح دل در مشاهده نیکوان دانید.»
- «ابرودرهمکشیدگان و گرهدرپیشانیآورندگان و سخنانبهجدگویان و ترشرویان و کجمزاجان و بخیلان و دروغگویان و بدادبان را لعنت کنید!»
- «خواجگان و بزرگان بیمروت را به ریش تیزید!»
- «تا توانید سخن حق مگوئید تا بردلها گران نشوید و مردم بیسبب از شما نرجند.»
- «سخن شیخان باور مکنید تا گمراه نشوید و به دوزخ نروید!»
- «از همسایگی زاهدان دوری جوئید تا به کام دل توانید زیست.»
- «مسخرگی و قوادی و دفزنی و غمازی و گواهی به دروغدادن و دین به دنیا فروختن و کفران نعمت پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و از عمر برخوردار گردید.»
- «مستان را دست گیرید!»
- «مجردی و قلندری را مایه شادمانی و اصل زندگانی دانید!»
- «خود را از بند نام و ننگ برهانید تا آزاد توانید زیست.»
- «در دام زنان نیفتید خاصه بیوهگان کُرهدار.»
- «در پیری از زنان جوان مهربانی نخواهید!»
- «طعام و شراب تنها مخورید که این شیوه کار قاضیان و جهودان باشد.»
- «در خانه مردی که دوزن دارد آسایش و خوشدلی و برکت مطلبید!»
- «راستی و انصاف و مسلمانی از بازاریان مطلبید!»
- «حج مکنید تا حرص بر مزاج شما غلبه نکند و بیایمان و بیمروت نگردید.»
[ویرایش] مقطعات
- «چون دراین دنیا عزیزم داشتی یارب به لطف// وز بسی نعمت نهادی برمن مسکین، سپاس// اندر آن دنیا عزیزمدار زیرا گفتهاند// (خوشنباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس - انوری)»
- «خدایا دارم از لطف تو امید// که ملک عیش من معمور داری// بگردانی بلای زهد ازمن// قضای توبه از من دور داری»
[ویرایش] عشاقنامه
- «جهان را بیثباتی رسم و دین است// همیشه عادت دنیا همین است»
- «خراب عشق شو کاباد گشتی// غلام عشق شو کآزاد گشتی// حدیث عشق انجامی ندارد// خرد جز عاشقی کامی ندارد// منوش از دهر جز پیمانه عشق// میاور یاد جز افسانه عشق// دلی، کو با بتی عشقی نورزد// مخوانش دل که او چیزی نیرزد»
- «برو در عشقبازی سر برافراز// به کوی عشق نام و ننگ درباز// کزین بهتر خرد را پیشهای نیست// وزین به در جهان اندیشهای نیست»
- «زمن بشنو غنیمت دان جوانی// دوباره نیست کس را زندگانی»
[ویرایش] رباعیات
- «هرچند بهشت صد کرامت دارد// مرغ و می و حور سرو قامت دارد// ساقی بده این باده گلرنگ به نقد// کان نسیه او سر به قیامت دارد»
- «تا یار برفت صبر از من برمید// وز هر مژهام هزار خونابه چکید// گوئی نتوانم که ببینم بازش// (تا کور شود هرآنکه نتواند دید)»
- «درویش که می خورد، به میری برسد// ور روبهکی خورد به شیری برسد// گر پیر خورد جوانی از سر گیرد// ور زان که جوان خورد به پیری برسد»
- «قومی زپی مذهب و دین میسوزند// قومی زبرای حورعین میسوزند// من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت// ویشان همه در حسرت این میسوزند»
[ویرایش] درباره او
- «جهنمی ِهجاگو، عبید زاکانی// مقرراست به بیدولتی و بیدینی// اگرچه نیست ز قزوین و روستازادهست// ولیک میشود اندر حدیث قزوینی»