عبدالرحمن جامی
عبدالرحمن جامی، ( نورالدین عبدالرحمن بن احمد بن محمد دشتی)، از استادان مسلم نظم و نثر فارسی در قرن نهم هجری است. زادروز: (۳ شعبان ۸۱۷ هجری قمری) در جام. وی در تاریخ (۱۷ محرم ۸۹۸ هجری قمری) در هرات درگذشت.
اعتقادات مذهبی [ویرایش]
بر اساس نسب و طریقت نقشبندیه و نوشتههای جامی واضح است که وی حنفی و اهل سنت بوده اما چون همه اهل سنت در حب اهل بیت محمد ص سخنانی دارند و جامی نیز در این رابطه اشعاری دارد برخی او را شیعی دانستهاند؛ عدهای نیز او را متمایل به عقاید اشاعره و فقهای شافعی دانستهاند. در کتاب شواهدالنبوه جامی از خلفای چهارگانه با ادب و احترام بسیار یاد برده و ایشان را بر اهل بیت مقدم داشته، و احادیثی که در فضائل آنان به پیغمبر منسوب است همه را نقل کرده و به فارسی برگرداندهاست. با این حال جامی در مدح ائمه شیعه از جمله علی، حسن و حسین و نیز سجاد اشعاری سرودهاست و ایشان را به صدق و عدل و شجاعت ستودهاست. اما آنچه جامی در ذم و سرزنش ابوطالب و پسرش عقیل سروده بود، مورد مخالفت بسیاری از علمای شیعه و از جمله قاضی میرحسین شافعی و قاضی عبید شوشتری واقع شد تا حدی که میرحسین یزدی او را با عبدالرحمن بن ملجم قیاس کرد.
آن امام به حق ولی خدا کاسدالله غالبش نامی
دو کس او را به جان بیازردند یکی از ابلهی یک از خامی
هر دو را نام عبدرحمانست آن یکی ملجم این یکی جامی
هر چند از نظر خود او، رفض اگر حبّ آل محمّد باشد، درست و کیش همهٔ مسلمانان است و اگر منظور از آن بغض اصحاب رسول باشد، مذموم است و سپس گفتهاست مذهب «رفض» چون خواه و ناخواه به چنین بغضی میکشد، ناپسندیدهاست. دامنه عداوت منتسبین به اهل تشیع با جامی به زمان حیات او محدود نمانده و در زمان خروج صفویه و سرکوبی اهل سنت و شیعه سازی بالاجبار مردم دامنه این تجاوز بعد از وفات جامی به هرات رسید که لشکر صفوی دستور یافتند در هر کتاب و اسنادی که نام جامی را بیابند آن را تراشیده و به عوض آن خامی بنویسند که مولانا هاتفی خواهر زاده جامی در این وصف الحال شعری هم دارد.
دارای منبع [ویرایش]
دیوان اشعار
- «ای مغبچه از مهر بده جام میام// کآمد ز نزاع سنی و شیعه قیام// گویند که جامیا چه مذهب داری؟// صدشکر که سگسنی و خرشیعه نیم»
- «پریرو تاب مستوری ندارد// در ار بندی سر از روزن درآرد»
- «چو دهد کوس برون بانگ ز پوست// بانگ او شاهد بیمغزی اوست»
- «داشت شاه آیینهٔ گیتینمای// پرده ز اسرار همه گیتی گشای»
- «در هنر کوش که زر چیزی نیست// گنج زر پیش هنر چیزی نیست»
- «دل در پی این و آن نه نیکوست تو را// یک دل داری بس است یک دوست تورا»
- «زین نادرهتر کجا بود هرگز حال// من تشنه و پیش من روان آب زلال»
- «شمارند اهل دل این نکته را راست// که کج با کج گراید، راست با راست»
- «صبحخیزی دلیل فیروزی است.»
- «عمر کم، فصل ادب بسیار است// کسب آن کن که تورا ناچار است»
- «گر کوهکن ز پای درآمد چهجای طعن// بالله که کوه پست شود زیر بار عشق»
- «گنج بیرنج ندیدهست کسی// گل بیخار نچیدهست کسی»
- «مثنوی مولوی معنوی// هست قرآنی به لفظ پهلوی// من نمیگویم که آن عالیجناب// هست پیغمبر، ولی دارد کتاب»
- «مدت صحبت تو، عمر گرانمایه ماست// حیف از این عمر گرانمایه که بس کوتاهست»
- «مزن هردم قدم در سنگلاخی// ز شاخی هرزمان منشین به شاخی»
- «نیست از مردی عروس دهر را گشتن زبون// زن که فایق بود بر شوهر به معنی شوهر است»
- «ولیکن پا به دانش نه در این راه// که علم آمد فراوان، عمر کوتاه»
- «هرچه داری تو به آن داده بساز»
پیوند به بیرون [ویرایش]