شازده کوچولو
از ویکیگفتاورد
شازده کوچولو (۱۹۴۳)، نوشته آنتوان دو سنتاگزوپری
- «آدمبزرگها، خودشان بهتنهایی چیزی نمیفهمند، ولی این برای بچهها ملالآور است که مرتب به توضیح دیگران گوش دهند.»
- بخش یکم
- «اگر کسی یک گوسفند درخواست کند، دلیل ایناست که او وجود دارد.»
- بخش چهارم
- «روباه:انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی!»
- بخش ۲۱
- «تصویر یک گوسفند را برایم بکش!»
- بخش یکم
- «روباه: جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردهای!»
- بخش ۲۵
- «چیزیکه بیابان را زیبا میکند، شازده کوچولو میگوید: چاهی است که جایی پنهان کردهاست.»
- بخش ۲۴
- «روباه گفت: الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار می کنم، آدمها مرا. همه مرغها عین هماند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد ولی تو اگر منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.»
- بخش ۲۱
- «روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علفها مینشینی، من زیرچشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگوئی- چون کلمات سرچشمهٔ سوءتفاهمها هستند- عوضش میتوانی هرروز یکخرده نزدیکتر بشینی.»
- بخش ۲۱
- «روباه گفت: تو هنوز برای من پسربچهای بیش نیستی مثل صدهاهزار پسربچه ديگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من برای تو روباهی هستم شبیه به صدهاهزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی كنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.»
- بخش ۲۱
- «شازده كوچولو پرسید: تو كه هستی؟ چه خوشگلی! روباه گفت: من روباه هستم. شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم كه نگو. روباه گفت من نمیتوانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکردهاند. شازده کوجولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شدهای است یعنی علاقه ایجادکردن.»
- بخش ۲۱
- «شبانگاهان که بهآسمان پرستاره مینگری، آنها بهتو تعلق دارند، گوئی ستارهها میخندند، چون من روی یکی از آن ستارهها زندگی میکنم، روی یکی از آن ستارههای خندان. ستارهها فقط بهتو تعلق دارند، همان ستارههایی که میتوانند بخندند.»
- بخش ۲۶
- «شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآورم.»
- بخش ۲۱
- «فقط بچهها میدانند که در جستجوی چه هستند.»
- بخش ۲۲
- «من عاشق غروب خورشیدم. بیا باهم به غروب آفتاب نگاه کنیم.»
- بخش ششم
- «من مالک ستارگان هستم، جائیکه پیش از من هیچکس بهتصاحب آنها نیندیشیده بود.»
- شازاده کوچولو
- «هرروز صبح پس از آمادهشدن باید سیاره را هم آماده کنی.»
- بخش پنجم
- «یکنفر بهتنهایی هیچچیز نمیداند.»
- بخش نهم
- «من اگر 15 دقیقه وقت اضافی داشتم، آرام آرام به طرف چشمه ای میرفتم.»
- «آدم های سیاره شما، پنج هزار گل را در باغچه ای میکارند اما گلی را که میخواهند، آن میان پیدا نمی کنند...»

