عمر خیام
از ویکیگفتاورد
(تغییر مسیر از خیام)
حکیم ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری مشهور به عُمَر خیام از مشاهیر حکما و ریاضیدانان و یکی از مفاخر بزرگ ایران است. تاریخ تولد و وفات وی مورد اختلاف است و حدود سالهای (۴۵۰ - ۵۳۰ هجری قمری) برآورد شدهاست.
فهرست مندرجات |
[ویرایش] دارای منبع
[ویرایش] رباعیات
- «آنانکه به حکمت در معنی سفتند// در ذات خداوند سخنها گفتند// سر رشتهٔ اسرار ندانست کسی// اول زنخی زدند و آخر خفتند»
- «آنانکه کمال فضل و آداب شدند// در جمع کمال شمع اصحاب شدند// ره زین شب تاریک نبردند برون// گفتند فسانهای و در خواب شدند»
- «اجرام که ساکنان این ایوانند// اسباب تردد خردمندانند// هان تا سر رشته خرد گم نکنی// کانانکه مدبرند سرگردانند»
- «امروز تو را دسترس فـردا نیست// واندیشه فردات بجز سودا نیست// ضایع مکن این دم، ار دلت شیدا نیست// کاین باقی عمـر را بها پیــدا نیست»
- «این چرخ و فلک که ما در او حیرانیم// فانوس خیال از او مثالی دانیم// خورشید، چراغدان و عالم، فانوس// ما چون صوریم کاندر او حیرانیم»
- «این کوزه چو من عاشق زاری بودهاست// در بند سر زلف نگاری بودهاست// این دسته که بر گردن او میبینی// دستیست که بر گردن یاری بودهاست»
- «تا کی غـم آن خورم که دارم یا نه// وین عمر بهخوشدلی گذارم یا نه// پر کن قدح باده که معلومم نیست// کاین دم که فرو برم برآرم یا نه»
- «چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ// پیمانه که پـر شود چه شیرین و چه تلخ// می نوش که بعد از من و تو، ماه بسی// از سـَلخ بهغـُره آید، از غره بهسلخ»
- «در خواب بدم، مرا خردمندی گفت// کزخواب کسی را گل شادی نشکفت// کاری چه کنی که با اجل باشد جفت// می خور که بهزیر خاک میباید خفت»
- «زاهد گوید که جنت و حور خوش است// من میگویم که آب انگور خوش است// این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار// کآواز دهل شنیدن از دور خوش است»
- «قومی متفکرند اندر ره دین// قومی بهگمان فتاده در راه یقین// میترسم از آنکه بانگ آید روزی// کی بیخبران راه نه آن است و نه این»
- «معشوق که عمرش چو غمم باد دراز// امروز تلطفی دگر کرد آغاز// برچـشم من افکند دمی چشم و برفت// یعنی که نکوئی کن و در آب انداز»
- «هر ذره که بر روی زمینی بودست// خورشیدرخی، زهرهجبینی بودست// گرد از رخ نازنین به آزرم فشان// کین هم رخ و زلف نازنینی بودست»
- «هرگز دل من ز علم محروم نشد// کم ماند زاسرار که معلوم نشد// هفتاد و دوسال فکر کردم شب و روز// مـعلومم شد که هیچ معلوم نشد»
- «هریکچند یکی برآید که منم// بانعمت و باسیم و زر آید که منم// چون کارک او نظام گیرد، روزی // ناگاه اجل از کمین درآید که منم»
- «دریاب که از روح جدا خواهی رفت//در پرده اسرار فنا خواهی رفت//می نوش ندانی ز کجا آمدهای//خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت»
[ویرایش] نوروزنامه
- «آئین ملوک عجم از گاه کیخسرو تا بهروزگار یزدجرد شهریار که آخر ملوک عجم بود چنان بودهاست که روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه موبد موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین پر می، و انگشتری و درمی و دیناری خسروانی و یکدسته خوید سبز رسته، و شمشیری و تیروکمان و دواتوقلم و استر و بازی و غلامی خوبروی، و ستایش نمودی و نیایش کردی او را به زبان پارسی به عبارت ایشان.»
- «اردیبهشتماه، این ماه را اردیبهشت نام کردند یعنی این ماه آن ماه است که جهان اندر وی به بهشت ماند از خرمی، و «ارد» به زبان پهلوی «مانند» بود و آفتاب اندر این ماه بر دور است بر برج ثور باشد و میانهٔ بهار بود.»
- «جمشید در اول پادشاهی سخت عادل و خدایترس بود و جهانیان او را دوستدار بودند و بدو خرم و ایزد تعالی او را فری و عقلی داده بود که چندین چیزها بنهاد و جهانیان را بهزر و گوهر و دیبا و عطرها و چهارپایان بیاراست چون از ملک او چهارصد و اند سال بگذاشت دیو بدو راه یافت و دنیا در دل او شیرین گردانید، و دنیا در دل کسی شیرین مباد.»
- «چون آفتاب به فروردین خویش رسید آن روز آفریدون به نو جشن کرد و از همهٔ جهان مردم گردآورد و عهدنامه نبشت و گماشتگان را داد فرمود و ملک بر پسران قسمت کرد.»
- «خردادماه یعنی آن ماه است که خورش دهد مردمان را از گندم و جو و میوه، و آفتاب در این ماه در برج جوزا باشد.»
- «فروردین ماه، بهزبان پهلوی است، معنیش چنان باشد که این آن ماه است که آغاز رستن نبات در وی باشد و این ماه مر برج حمل راست که سرتاسر وی آفتاب اندر این برج باشد.»
- «و عادت ملوک عجم و ترک و روم که از نژاد آفریدوناند چنان بودست که اگر پادشاهی سرایی مرتفع بنا افکندی یا شهری یا دیهی یا رباطی یا قلعه، یا رودی براندی و آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او آنکس که به جای او بنشستی برتخت مملکت چون کار جهان بر وی راست گشتی بر هیچچیز چنان جد ننمودی که آن بنای نیمکردهٔ آن پادشاه تمام کردی یعنی تا جهانیان بدانند که ما نیز بر آبادان کردن جهان و مملکت همچنان راغبیم.»
- «هوشنگ نهصد و هفتادسال پادشاهی راند و دیوان را قهر کرد و آهنگری و درودگری، بافندگی پیشه آورد و انگبین از زنبور و ابریشم از پیله بیرون آورد و جهان به خرمی بگذاشت و بهنام نیک از جهان بیرون شد.»
[ویرایش] جبر و مقابله
- گرفتار روزگاری هستیم که از اهل علم فقط عدهٔ کمی، مبتلی به هزاران رنج و محنت، باقی مانده، که پیوسته در اندیشهٔ آنند که غفلتهای زمان را فرصت جسته به تحقیق در علم و استوارکردن بپردازند.
[ویرایش] درباره خیام
- «عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادهست// جز جام، به کسدست، چو خیام ندادهست// دل جز به سر زلف دلارام ندادهست// صد زندگی ننگ به یک نام نداده است»