خدابخش صفادل

از ویکی‌گفتاورد
پرش به: ناوبری, جستجو

خدابخش صفادل(متولد ۱۳۳۲،نیشابور)از شاعران معاصر ایرانی .

[ویرایش] اشعار

هر پنج فصل پيرهنت گرمسير بود       پرواز هر پرنده ای از اين مسير بود
در سايه ی نگاه تو خورشيد می شكفت       نسبت به چشم های تو دريا حقير بود
مردی به آفتاب تو آمد كشان كشان       مردی كه عشق در نظرش زمهرير بود
چيزی به جز هوای جواني به سر نداشت       در چشم های آينه هر چند پير بود
افتاده بود روی دو زانو خدای من       شيری به چنگ ماده غزالی اسير بود
باران گيسوان تو در ريزش مدام       بر شانه های بی رمق اش دل پذير بود
مردی كه هيچ بهره ای از عاشقی نبرد       وقتی سراغ چشم تو آمد كه دير بود
اين ماجرای مرد زمين خورده ي تو بود       اين ماجرای چشمه ی آب و كوير بود
دیوانه وار یکسره زل می زنم به در       روشن شود به روی تو چشمان من مگر
وقتی طنین در زدنت میشود بلند       سر می خورم دو پله یکی رو به سمت در
بی التفات چشم تو شاعر نمی شدم       انداختم اگر چه خودم را به درد سر
حالا به سمت حسرت من شانه می کشی       گیسو به باد داده !مرا با خودت ببر
از باغ گُر گرفته ام ، از این فصول زرد       آورده بود کاش برایت کسی خبر
هرگز دچار بخت پریشان نمی شدم       دستم رسیده بود به پیراهنت اگر
بی اعتنا شدی به من و سرنوشت من       لطفی کن از گناه من ای عشق در گذر
می خواهم از جزیره ی چشمت گذر کنم       هرچند در نبرده کسی جان از این سفر
هر شب مرور می کنم از روی اشتیاق       تقویم چشم های تو را عاشقانه تر
حالا تمام خاطره های نجیب من       مانده است روی ساقه ی شان نقشی از تبر
  • دیگر
رفته بودیم شبی سمت حرم یادت هست       خواستم مثل کبوترم بپرم یادت هست؟
توی این عکس به جا مانده عصا دستم نیست       بعد از آن حادثه پای دگرم یادت هست
رنگ و رو رفته ترین طاقچه ی خانه ی مان       مهر و تسبیح و کتاب پدرم یادت هست
خانه ی کوچکمان کاهگلی بود جنون       در همان خانه شبی زد به سرم یادت هست
قصد کردم که بگیرم نفس دشمن را       و جگرگاه ستم را بدرم یادت هست
خواهر کوچک من تند قدم بر می داشت       گریه می کرد که او را ببرم یادت هست
گریه می کرد در آن لحظه عروسک می خواست       قول دادم که برایش بخرم یادت هست
راستی شاعر همسنگرمان اسمش بود...       اسم او رفته چه حیف از نظرم یادت هست
شعرهایش همه از جنس کبوتر باران       دیرگاهی است از او بی خبرم یادت هست
آن شب شوم ، شب مرده ، شبی دردانگیز       آن شب شوم که خون شد جگرم یادت هست
توی اروند ، در آن نیمه شب ، با قایق       چارده ساله علی ، همسفرم ، یادت هست
ناله ای کرد و به یکباره به اروند افتاد       بعد از آن واقعه خم شد کمرم یادت هست
سرخ شد چهره اروند و تلاطم می کرد       جستجوهای غم انگیزترم یادت هست
مادرش تا کمر کوچه به دنبالم بود       بسته ای داد برایش ببرم یادت هست
چارده سال از آن حادثه ها می گذرد       چارده سال ! چه آمد به سرم یادت هست
توی این صفحه به این عکس کمی دقت کن       توی صف از همه دنبال ترم یادت هست
لحظه ای بود که از دسته جدا افتادم       لحظه ی بعد که بی بال و پرم یادت هست
اتفاقی که مرا خانه نشین کرد افتاد       و نشد مثل کبوتر بپرم یادت هست

[ویرایش] منبع

  • شاعر نبودم چشمهایت شاعرم کرد
  • دایره المعارف نیشابور
ابزارهای شخصی

گویش‌ها
فضاهای نام
عملکردها
گشتن
پیوندهای ویکی‌گفتاورد
جعبه‌ابزار