| هر پنج فصل پيرهنت گرمسير بود |
|
پرواز هر پرنده ای از اين مسير بود |
| در سايه ی نگاه تو خورشيد می شكفت |
|
نسبت به چشم های تو دريا حقير بود |
| مردی به آفتاب تو آمد كشان كشان |
|
مردی كه عشق در نظرش زمهرير بود |
| چيزی به جز هوای جواني به سر نداشت |
|
در چشم های آينه هر چند پير بود |
| افتاده بود روی دو زانو خدای من |
|
شيری به چنگ ماده غزالی اسير بود |
| باران گيسوان تو در ريزش مدام |
|
بر شانه های بی رمق اش دل پذير بود |
| مردی كه هيچ بهره ای از عاشقی نبرد |
|
وقتی سراغ چشم تو آمد كه دير بود |
| اين ماجرای مرد زمين خورده ي تو بود |
|
اين ماجرای چشمه ی آب و كوير بود |
| دیوانه وار یکسره زل می زنم به در |
|
روشن شود به روی تو چشمان من مگر |
| وقتی طنین در زدنت میشود بلند |
|
سر می خورم دو پله یکی رو به سمت در |
| بی التفات چشم تو شاعر نمی شدم |
|
انداختم اگر چه خودم را به درد سر |
| حالا به سمت حسرت من شانه می کشی |
|
گیسو به باد داده !مرا با خودت ببر |
| از باغ گُر گرفته ام ، از این فصول زرد |
|
آورده بود کاش برایت کسی خبر |
| هرگز دچار بخت پریشان نمی شدم |
|
دستم رسیده بود به پیراهنت اگر |
| بی اعتنا شدی به من و سرنوشت من |
|
لطفی کن از گناه من ای عشق در گذر |
| می خواهم از جزیره ی چشمت گذر کنم |
|
هرچند در نبرده کسی جان از این سفر |
| هر شب مرور می کنم از روی اشتیاق |
|
تقویم چشم های تو را عاشقانه تر |
| حالا تمام خاطره های نجیب من |
|
مانده است روی ساقه ی شان نقشی از تبر |
| رفته بودیم شبی سمت حرم یادت هست |
|
خواستم مثل کبوترم بپرم یادت هست؟ |
| توی این عکس به جا مانده عصا دستم نیست |
|
بعد از آن حادثه پای دگرم یادت هست |
| رنگ و رو رفته ترین طاقچه ی خانه ی مان |
|
مهر و تسبیح و کتاب پدرم یادت هست |
| خانه ی کوچکمان کاهگلی بود جنون |
|
در همان خانه شبی زد به سرم یادت هست |
| قصد کردم که بگیرم نفس دشمن را |
|
و جگرگاه ستم را بدرم یادت هست |
| خواهر کوچک من تند قدم بر می داشت |
|
گریه می کرد که او را ببرم یادت هست |
| گریه می کرد در آن لحظه عروسک می خواست |
|
قول دادم که برایش بخرم یادت هست |
| راستی شاعر همسنگرمان اسمش بود... |
|
اسم او رفته چه حیف از نظرم یادت هست |
| شعرهایش همه از جنس کبوتر باران |
|
دیرگاهی است از او بی خبرم یادت هست |
| آن شب شوم ، شب مرده ، شبی دردانگیز |
|
آن شب شوم که خون شد جگرم یادت هست |
| توی اروند ، در آن نیمه شب ، با قایق |
|
چارده ساله علی ، همسفرم ، یادت هست |
| ناله ای کرد و به یکباره به اروند افتاد |
|
بعد از آن واقعه خم شد کمرم یادت هست |
| سرخ شد چهره اروند و تلاطم می کرد |
|
جستجوهای غم انگیزترم یادت هست |
| مادرش تا کمر کوچه به دنبالم بود |
|
بسته ای داد برایش ببرم یادت هست |
| چارده سال از آن حادثه ها می گذرد |
|
چارده سال ! چه آمد به سرم یادت هست |
| توی این صفحه به این عکس کمی دقت کن |
|
توی صف از همه دنبال ترم یادت هست |
| لحظه ای بود که از دسته جدا افتادم |
|
لحظه ی بعد که بی بال و پرم یادت هست |
| اتفاقی که مرا خانه نشین کرد افتاد |
|
و نشد مثل کبوتر بپرم یادت هست |