حیدریغما

از ویکی‌گفتاورد

پرش به: ناوبری, جستجو

حیدریغما (۱۳۰۲ - ۱۳۶۶) شاعر ایرانی. ==برداشتی ازکتاب "شاعر خشتمال" نوشته"جواد محقق نیشابوری"

خوردن نان ز شانهٔ دگران       فخر بی جاست ای برادر جان
به جزاز کردار و از پینهٔ دست       جهل محض است هرچه دانش هست
بیل در دست داشتن دانش       دانه در خاک کاشتن دانش
گر به بال ملک سوار شوی       سوی کیوان ستاره وار شوی
شانه خالی اگر کنی از کار       پیش مردان روزگاری خوار
صد هزار افتخار کشور جم       صد هزارن هزار نیش قلم
کار یک بیل کارگر نکند       به پشیزی است کار اگر نکند

چون یغما سواد چندانی نداشت شیوهٔ نوشتن پاره‌ای از واژگان را نمی‌دانست و آن‌ها را به گونه‌ای دیگر به کار برده‌است. برای نمونه به جای حشم و بن از حشام و بان در چامه‌های خود به کار برده‌است:

کی زیغما می‌کند پرواجوی آنکس که خود       ده سکندر با سپه برد و صد سلیمان با حشام

و نمونه‌ای دیگر:

عشق رویت که بود آفت جان       همچو دندان کرم خورده ز بان
بکشیدم که جاش پیدا نیست       اثرش در دهان یغما نیست

[ویرایش] یک قصیده از حیدریغما

مطرب آهنگی بزن دمساز با افغان من       تا رسد بر زهره فریاد شررافشان من
اختران چرخ را هر دم رسد بیم حریق       بس که آتش می‌فشاند سینهٔ سوزان من
همتی ای مرگ ! تا از دل خروشی بر کشم       کاین فضا تنگ است بهر عرصهٔ جولان من
کافرم خواندند روز بحث کوته فکرها       فرق دارد مذهب این قوم با ایمان من
من نیم مداح ! از من چشم مداحی مدار!       گر که خود گوید :«تو مداح منی» یزدان من
من رسالت دارم اندر شعر جای شبهه نیست       شعر من وحی من و دیوان من قرآن من
آن قدر داغم که گر خنجر نهی بر گردنم       جای خون آتش فرو می‌ریزد از شریان من
پیرهن را با بدن هر لحظه آتش می‌زنم       گر بریزد گرد وخاک فقر از دامان من
بی تامل خانه بر فرق اش فرو می‌آورم       گر گذارد نعمت دنیا قدم بر خوان من
من برای نان به یزدان هم نمی‌آرم نیاز       این من و این پینه‌های دست من برهان من
کلبه‌ای دارم زمشتی گل ، که کاخ خسروان       سر فرو آرد به کاخ بی در و دربان من
گر چراغم نیست ، شب از ماه و روز از آفتاب       روز و شب جشن چراغانی ست در ایوان من
قرعهٔ دانش به نام خشتمالی می‌زند       آفرین بر خاک شاعر پرور ایران من
می‌نویسم شعر با انگشت اندر خشت خام       گر بهای خامه دفتر نشد امکان من
ناجوانمردم گر از کوی فقیران پا کشم       گر در آیند اختران چرخ در فرمان من
پشت می‌مالم گه خارش به دیوار ضخیم       تا نخاراند به منت پشتم انگشتان من
تا مباد از گرمی خورشید منت بر کشم       اشک چشمم روزها یخ بست بر مژگان من
باد بر طبع چو اقیانوس یغما می‌زنی       با خبر بنشین که لنگر می‌کند طوفان من

[ویرایش] پیوند به بیرون

Wikipedia-logo-fa.png
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ