اوشو
از ویکیگفتاورد
اوشو، عارف، فیلسوف و آموزگار روحانی هندی که به نامهای (راجنیش چاندرا جاین) و (باگوان شری راجنیش) معروف بود. زادروز: (۱۱ دسامبر ۱۹۳۱ میلادی) در روستای کرچوادا از توابع مدهیا برادش هند. اوشو در تاریخ (۱۹ ژانویه ۱۹۹۰ میلادی) در پونا (هند) درگذشت.
فهرست مندرجات |
[ویرایش] دارای منبع
- «فریدریش نیچه به درستی مرگ خدا را اعلام کرد، اما من میگویم که اوهرگز به دنیا نیامده است. خدا افسانه است. او اختراع است و اکتشاف نیست. آیا تفاوت بین اختراع و اکتشاف را میدانید؟ اکتشاف با واقعیت سر و کار دارد، اما اختراع را شما پدید میآورید.»
- God is Dead, Now Zen is the Only Living Truth
[ویرایش] بدون منبع
- «آنکه اعتماد میکند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد میکند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. میتوانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.»
- «آنکه عمیقاً به خوشبختی خود علاقمند است، همواره به خوشبختی دیگران نیز علاقمند است، اما نه به خاطر دیگران. در ژرفای وجود به خودش علاقمند است، به همین دلیل یاری میرساند. اگر در دنیا به همه بیاموزند که خود را دوست بدارد، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد. امکان شوربختی از میان خواهد رفت. هستند کسانی که با احساسات خود کنار میآیند و هستند کسانی که با همین احساسات میجنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند. باید از دایرهٔ این پیوند رها گردی. باید تماشاگر باشی، یک ناظر.»
- «اکثر ما در دنیایی زندگی میکنیم که در لحظه حالمان وجود نداریم و زندگیمان را در خاطرات گذشته و یا انتظارات آینده سپری میکنیم و فقط در بعضی از مواقع قادر خواهیم بود برای لحظاتی کوتاه وارد زمان حال یا (بی زمانی) شویم.
در این دنیا فقط عده کمی از مردم قادرند پا فراتر بگذارند و وارد بعد بی زمانی یا زمان حال (ابدیت) شوند و از این عده تنها عده انگشت شماری تجربه خویش را با دیگران قسمت میکنند، بودا، مسیح، گورجیف، حلاج، حافظ، مولانا، سقراط، کریشنا، لائوتسو و .... کسانی بوده اند در جامعه زمان خودشان آنان را افرادی غیر عادی و بعضا دیوانه خطاب میکردند و پس از مرگ، لقب عارف و پیامبر و فیلسوف ... را بر آنها میگذاشتند. و نکته قابل توجه اینکه بعد از مرگ قدیسی میشدند و روز به روز بر تعداد پیروانشان افزوده میشد! باگوان شری راجنیش (اشو) یکی از معدود افرادی است که راز زیستن در بی زمانی (بی نفسی) را کشف کرده است، او در سن بیست و یک سالگی مشرف به نور الهی گشت و به اشراق رسید (روشن ضمیر شد). اشو در یازدهم دسامبر 1931 در روستای کوچواد واقع در مادهیا پرادش هندوستان دیده به جهان گشود، او از کودکی روحی عصیانگر و حقیقت طلب داشت و از همان دوران بچگی اش سعی داشت تا حقیقت را بیابد و هرگز هیچ دین و آئینی را نپذیرفت (مانند تمام روشن ضمیران!) و اسرار داشت هر چیزی را شخصا تجربه کند! او در اواخر ده 1960 میلادی فنون مراقبه پویا و منحصر به فرد خویش را به دنیا عرضه کرد. وی عقیده داشت که انسان عصر نوین چنان در زیر فشار سنت ها و نگرانی های زندگی مدرن گرفتار است که قبل از آنکه بتواند وارد حریم مراقبه شود، باید فرآیند پاکسازی عمیقی را از سر بگذراند. اوایل دهه هفتاد بود که نام اشو به گوش غربیان رسید، در سال 1974 مرکزی در پونای هندوستان تاسیس شد و طولی نکشید که افراد بسیار زیادی به این محل آمدند. او در تعالیم خود به راستی درباره هر جنبه از تحول ضمیر آگاه انسان سخن راند. وی نه بر اساس درک عقلی، بلکه بر اساس تجربه هستی گرایانه و خرد درونی خویش، آنچه را که برای جستجوی معنوی انسان معاصر اهمیت داشت، بازگو کرد. در واقع این او نبود که سخنرانی میکرده است، بلکه او فقط وسیله ای بوده است و کلمات الهی که بر او نازل میشد را انتقال میداد. اشو به هیچ مرام و آئین و مکانی تعلق ندارد! همانطور که خود در این باره میگوید: من سر آغاز یک آگاهی کاملاً تازه هستم، لطفا مرا به گذشته پیوند نزنید، زیرا گذشته حتی ارزش یاد آوری هم ندارد. سخنرانی های وی برای مریدان و حقیقت جویان از سراسر جهان به بیش از هفتصد جلد کتاب و گرد آوری شده است. (البته تا کنون!) این کتاب ها به بیش از سی و پنج زبان دنیا ترجمه شده است. اشو یک نویسنده به معنای رایج کلمات نیست، او شخصا هیچ کتابی را ننوشته است، کتابهای منتشر شده با نام اشو، در واقع مجوعه ای از سخنرانی های وی هستند. همچنین حدود بیش از هفت هزار سخنرانی بر روی نوار کاست و 1700 سخنرانی بر روی نوار ویدئو ضبط شده است. اشو پر فروش ترین نویسنده در هند به شمار میاید! سالانه بیش از یک میلیون نسخه از کتابها و نوار های وی به فروش میرسد! روزنامه ساندی تایمز انگلستان از اشو به عنوان یکی از هزار شخصیت معروف قرن بیستم یاد کرده است، همچنین روزنامی ساندی میدی هند نیز او را در زمره ده شخصیتی که سرنوشت هند را تغییر داده اند قرار داده است (بودا، گاندی و ...) اشو در سال 1981 به آمریکا سفر کرد و از پافشاری پیروان فراوانش برآن شد تا در آن کشور بیماند، مریدان وی با خرید زمین هایی دور افتاده در ایالت اورگان شهری را به نام او بنا ساختند و طولی نکشید که سیل انسانهایی که در پی معنویت بودند به این شهر سرازیر گشت. اما دولتمردان آمریکا از افزایش محبوبیت اوشو که همه آنها را زیر سوال برده بود، بیمناک گردیده و برآن شدند تا از شر او رهایی یابند. آنها در سال 1986 اشو را به دروغ به نقض قانون مهاجرت به آمریکا متهم ساختند و وی را به دادگاه کشانده و تحت شکنجه قرارش دادند و در آخر مجبورش کردند آنجا را ترک کند و بعد از آن ورود او به اکثر کشورهای دیگر ممنوع شد! او بیش از سی و پنج سال به تعلیم و گسترش دین واقعی و باز کردن چشمان مردمی که هزاران سال است هیپنوتیزم شده اند پرداخت و هدفش رسیدن هر انسانی به مقام والای آدمیت بود. وی به نقاط بسیاری از دنیا سفر کرد و در این سالها بارها و بارها از سوی سیاست مداران و دولتها مورد خشم و غضب قرار گرفت و بارها به زندان افتاد و شکنجه شد و عاقبت در 19 ژانویه 1990 توسط دولت وقت آمریکا (رونالد ریگان) به شهادت رسید. اشو همواره میکوشید تا بشریت را از این خواب طولانی بیدار کند و دین واقعی را به مردم نشان دهد و تمامیه سخنانش حقیقتی ناب بود که متاسفانه سیاست مداران و قدرت طلبان قدرت تحمل چنین حقیقتی را نداشتند، زیرا اگر مردم با حقیقت واقعی موجود (یا خدای واقعی) رو به رو میشدند تمام آئین ها و سنن های چندین هزار ساله دروغین را به کناری میگذاشتند و این مرگی بود برای افرادی سود جو از جمله سیاست مداران و کشیشان و.... زیرا چندین هزار سال است که به ترویج دین مصنوعی پرداخته اند و بشریت را گمراه و بازیچه دست خود کرده اند و روح واحد انسانیت را پاره پاره کردند و برای همین دنیا به چنین روزی افتاده است. او یکی از خطرناک ترین موجوداتی هست که تا به حال پا به این جهان گذاشته است و سخنانش از هر بمبی خطرناک تر است! او هرگز زاده نشد، هرگز نمرد! بلکه فقط بازدید کننده ای بود از زمین بین سالهای 1931 تا 1990!
اشو: پيام من نظريه فلسفی نيست، بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند بميرند و دوباره متولد گردند؛ فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند آماده شنيدن پيام من هستند . زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است . با شنيدن شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست! www.oshods.com
.»
- «ازدواج وسیلهای است برای فرار از ترس تغییر، ازدواج وسیلهای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیدهای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد. ایستایی در عشق همان و نابودی عشق همان. عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل میسازد.»
- «اگر ایجاد پیوند آزاد باشد، با آزادی همراه باشد، شادی از راه خواهد رسید، چون آزادی ارزش غایی است، چیزی از آن بالاتر نیست. اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت کند، عشق تو عین برکت است، و اگر سوی بردگی براندت نه برکت که لعنت است.»
- «اگر دیگری را دوست میداری، اگر میخواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود. نه نباید او را اشباع کنی. تلاش نکن با حضور خود بگونهای او را کامل کنی. دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.»
- «انسان عاشق هرگز به کسی خشم نمیورزد، چون در واقع وابسته به دیگری نیست. او میتواند در تنهایی نیز شاد باشد... البته او باز شادی خود را با دیگری تقسیم میکند ولی دیگر به کسی وابسته نیست. اکنون دیگر رابطه وابستگی برقرار نیست؛ این پیوند است، پیوند وابستگی متقابل.»
- «با عاشقشدن، کودک باقی خواهی ماند؛ و با عروج در عشق، به بلوغ دست خواهی یافت.»
- «بزرگترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم. بودن بزرگترین معجزهاست و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت میگشاید.»
- «تمام تاکید من نه بر اسمها که بر افعال است؛ تا میتوانی از اسمها حذر کن. اینکار در زبان امکانپذیر نیست، ولی در عرصه زندگی میتوانی. چه، زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً «زندگیکردن» است و نه «زندگی». عشق نیست، عشقورزیدن است. پیوند نیست، پیوندیافتن است. ترانه نیست، ترانهخواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.»
- «حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمیدارد، دوست ندارد. اگر نمیتوانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟»
- «دوستی به پیوند میانجامد، ثابت میماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطهاست، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.»
- «دوستی خالصترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمیخواهی، شرطی قائل نمیشوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب میبرد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبهخود پیش میآید. انسان نیاموخته است که زیباییهای تنهایی را دریابد. او همیشه آوارهٔ جستن نوعی پیوند است، میخواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونهای فراموش کنی که تنهایی.»
- «رابطه جنسی هرگز کسی را ارضا نکردهاست. این پیوند، بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد میکند. رابطه جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده – با کمال بیگانهاست. رابطه جنسی زمانی معنا مییابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و رابطه جنسی به هم میآمیزند. و عشق مرکزیت عظیمتری است، مرکزیتی والاتر. آنگاه که رابطه جنسی به عشق گره میخورد، بالا و بالاتر جریان مییابد.»
- «زمانی فرامیرسد که به عشق رسیدهای و زمانی فرا میرسد که به ورای عشق میرسی. زمانی فرامیرسد که پیوند مییابی و از این پیوند لذت میبری، و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت میبری. آری هر چیز و هر زمانی زیباست.»
- «زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظهای نمیتوانی تنها زندگی کنی. به حمایت تمام هستی نیازمندی، هر آن دَم است و بازدَم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است.»
- «شهامت به معنای زندگی در پیوند با دیگران و در عین حال مستقل باقیماندن است. انسان نوین، انسان با شهامت خواهد بود. در گذشته، تنها دو نوع ابله در جهان زندگی میکردهاند، گونهٔ این دنیایی و گونهٔ آن دنیایی – ولی هر دو ابله بودهاند. انسان واقعاً بیباک کسی است که در این جهان زندگی میکند ولی به این دنیا تعلق ندارد.»
- «عشق آزمونی روحی است – ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه است، عشق با درونیترین کانون وجود سروکار دارد. اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشتهای. ابداً نمیدانی که کیستی، و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی. نخست خود باش، خود را بشناس، و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.»
- «عشق با درد همراه است – چون رشد را موجب میشود. عشق با درد همراه است چون عشق چنین میطلبد. عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون میکند. عشق با درد همراه است، چون در عشق از نو زاده میشوی.»
- «عشق به مثابه یک پیوند رخ مینماید اما در خلوت ژرف آغاز میگردد. هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمینماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت. اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها میتوانی بهرهکشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمیتوانی بورزی.»
- «عشق یک پیوند است. عاشق و معشوق هر دو تلاش میکنند خود باقی بمانند، در پیوند و در عین حال مستقل، چنین است که مبارزه آغاز میشود.»
- «تا دوری نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد.»
- «والاترین هنر در جهان آنست که مرید باشی. این موهبت با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست. مریدی یگانهاست و همتایی ندارد. در هر پیوند دیگری، چیزی شبیه آن نخواهی یافت، نه چیزی مثل آن نمیتواند وجود داشته باشد.»
[ویرایش] درباره اوشو
- «اوشو استادی فرهیخته است که تلاش میکند تا بشر امروزی را از مهلکه برهاند و به رشد فکری آنها یاری رساند.»
- دالای لاما، Bodh Gaya هندوستان